
بخش اول، قسمت سیام
پریچهر آهسته چشمانش را باز کرد.
سقف چوبی بالای سرش تار و مبهم بود.
چند بار پلک زد تا بتواند بهتر ببیند.
سعی کرد از جایش بلند شود.
دردی سوزان از سینه و پایش عبور کرد.
نفسش بند آمد.
نتوانست حتی بنشیند.
دستی آرام روی سینهاش قرار گرفت.
«هنوز زوده. تکون نخور.»
پریچهر سرش را چرخاند.
زن میانسالی کنار بسترش نشسته بود.
زن دستش را زیر سر او برد و کاسهای سفالی را به لبهایش نزدیک کرد.
«بخور. برای زخما خوبه.»
پریچهر مایع تلخ را نوشید.
زن به زبانی حرف میزد که برایش آشنا بود.
کاملاً متوجه معنی کلمات میشد.
انگار سالها قبل کسی این زبان را به او یاد داده بود.
ناگهان یادش آمد.
النسانی.
با صدایی ضعیف زمزمه کرد:
«راشا...»
زن متوجه نشد.
پریچهر دوباره تلاش کرد.
«همسرم... راشا...»
زن لحظهای مکث کرد.
بعد به زبان النسانی پرسید:
«تو خاورانی هستی؟»
خاطرات مانند سیلاب به ذهن پریچهر هجوم آوردند.
حمله به کاروان.
فریادها.
شمشیری که در شکم زیبا فرو رفت.
درد وحشتناک سینه خودش.
اسب رمکرده.
تعقیب سربازان.
و بعد...
پیرمردی.
دو جوان.
تیرهایی که یکی پس از دیگری مهاجمان را از اسب پایین میکشیدند.
همه چیز آرام آرام به یادش میآمد.
پریچهر به سختی گفت:
«باید برم...»
نفسش برید.
«پدر منتظرمه... راشا منتظرمه...»
درد دوباره سراسر بدنش را گرفت.
فریاد بلندی کشید.
پیرمردی با عجله وارد آلاچیق شد.
زخمهای او را بررسی کرد.
نگران به زن نگاه کرد.
«داروشو بده.»
زن از کنار آتش کاسه دیگری برداشت و جرعهای به او نوشاند.
پریچهر با چشمانی اشکآلود تکرار کرد:
«باید برم... راشا منتظرمه...»
پیرمرد لحظهای به او خیره شد.
بعد آهی کشید.
«فکر کنم از خاورانه.»
زن سر تکان داد.
پیرمرد ادامه داد:
«شاید باید حقیقت رو بدونه.»
زن با تردید به پریچهر نگاه کرد.
سعی کرد با زبان خاورانی صحبت کند.
کلمات را شکسته و سخت ادا میکرد.
«هارتیبان... کشت.»
پریچهر اخم کرد.
زن ادامه داد:
«شاهزاده رو کشت.»
انگار دنیا روی سر پریچهر خراب شد.
نفسش بند آمد.
اشک در چشمانش جمع شد.
«نه...»
زن دستش را گرفت.
«تو باید خوب بشی. بعد میتونی به خاوران برگردی.»
اشک از گونههای پریچهر سرازیر شد.
تمام وجودش لرزید.
او از راشا خواسته بود از هم جدا نشوند.
اما خودش قبول کرده بود که زودتر حرکت کند.
اگر اتفاقی برای راشا افتاده بود...
اگر دیگر هرگز او را نمیدید...
با صدایی شکسته پرسید:
«همسرم... چطور کشته شد؟»
زن و پیرمرد به هم نگاه کردند.
زن متعجب شد.
«همسرت؟»
پریچهر با گریه سر تکان داد.
زن لحظهای سکوت کرد.
بعد گفت:
«نه...»
پریچهر نفسش را حبس کرد.
«اون شاهزاده خاورانی بود.»
زن ادامه داد:
«به هارتیبان قول طلا و زمین داده بود. بعد از شکستش، هارتیبان اونو کشت.»
اشکهای پریچهر ناگهان متوقف شدند.
برای چند لحظه فقط به زن خیره ماند.
قلبش به شدت میتپید.
«پس...»
صدایش میلرزید.
«راشا زندهست؟»
زن لبخند زد.
اما همین کافی بود.
راشا نمرده بود.
پریچهر چشمانش را بست.
برای اولین بار بعد از روزها، امید به دلش برگشت.