
بخش اول، قسمت بیست و دوم
راشا پابند را به پاهای اسبش بست. طفلکی خسته شده بود. دو روز بیامان در بیابانهای خشک النسان سپری کرده بودند. شنهای داغ زیر سم اسب، هر قدم را سنگینتر از قبل میکرد. عرق روی پیشانیاش خشک شده بود و لایهای نازک از نمک روی پوستش نشسته بود.هر چه بیشتر به خاوران نزدیک میشد، زمین سرسبزتر، هوا بهتر و تعداد درختان بیشتر میشد. بوی خاکِ مرطوب و علفِ تازه، جای بوی شنِ داغ و بادِ سوزان را گرفته بود. یک نصف روز دیگه به اولین دیدهبانی خاوران میرسید، و بعد از یک استراحت حسابی به سمت شاهشهر حرکت میکرد.
فقط چهار روز طول میکشید تا دوباره پریچهر رو بغل کنه.
لبخندی روی لبهایش نشست. اولین کاری که میکرد یک حمام درستوحسابی بود. آب گرم، صابونِ معطر، و بعدش... با پریچهر...
به خودش خندید. خندهای کوتاه و مغرورانه که در هوای گرم پیچید و محو شد. پریچهر سه روز قبل به شاهشهر رسیده بود. الان خبرها رو به پدر داده بود. این دفعه درسی بهشون میدادند که به جای صلح پنجاه سال، فقط تلاش کنند که زنده بمونند.
چشمانش را بست. پشتِ پلکهایش، تصویر پریچهر را دید که موهایش را شانه میزد و میخندید.
باید کمی استراحت میکرد.
با صدای شیههٔ پیکان از خواب پرید.خورشید وسط آسمان را رد کرده بود. گرمای ظهر، سنگینتر از قبل روی شانههایش نشسته بود. بلند شد و به طرف اسبش رفت. صورت و یالش را نوازش کرد. اسب نفسهای سنگین میکشید و گوشهایش را تکان میداد.
وسایلش را جمع کرد. زین را روی اسب گذاشت. پیشانیاش را به گردن اسب چسباند و بوی عرق و خاک و وفاداری را نفس کشید:«تحمل کن رفیق. راهی نمونده.»
اسب سرش را تکان داد، انگار فهمیده بود.
............. ،،،،،،،،،،،،
تاجداران وارد تالار شدند.
بزرگان و منسوبین تالار را پر کرده بودند. صدای پایشان روی سنگهای سرد، مثل ضربان یک قلب بزرگ میتپید. جمعیت راه را برای عبور آنها باز کرد.
هیداس جلوتر از بقیه حرکت میکرد. نسلها بود که این خاندان حافظ تاج و مسئول انتقال قدرت بودند، نوادگان مهرداد، برادر شهریار اول. موهای سیاه و روغنخوردهاش روی شانههایش پهن شده بود، مثل شبِ آرام و باوقار.
به سمت تخت شهریاری حرکت کرد. قدمهایش سنجیده بود، هر کدام به اندازهٔ یک نفس. مقابل کارن قرار گرفت. سپس به هما نگاه کرد. هما با تکان دادن سرش، اجازهٔ شروع مراسم را صادر کرد.
هیداس در مقابل کارن زانو زد و بلند شد. صدایش در تالار پیچید، آنقدر رسا که حتی گوشههای دور سالن هم او را شنیدند:
«کارن شهریار بزرگ، چهل و دومین شاه خاوران. تمام خاوران از شما به خاطر زحمات فراوانی که برای ما کشیدهاید سپاسگزاریم. عمر شما بلند و سایهٔ شما بر سر ما و شهریار آینده.»
حضار حرفهای هیداس را تکرار کردند. صدایشان مثل موجی از تالار گذشت و به سقف خورد.
کارن بلند شد.
نفس عمیقی کشید. شاید به خاطر تحویل تاج ناراحت بود، یا شاید به خاطر برداشته شدن مسئولیت از روی شانههایش خوشحال. از چهرهاش نمیشد هیچکدام را تشخیص داد. صورتش مثل سنگ بود؛ محکم، بیاحساس، و در عین حال پر از چیزهایی که نمیگفت.
از پلهها پایین آمد. تاج را از روی سرش برداشت. فلزِ سرد زیر انگشتانش سنگینی میکرد. به جمعیت نگاهی کرد – نگاهی که میگفت «من وظیفهام را انجام دادم» – و تاج را به هیداس تحویل داد.
صدای هلهله و شادی تالار را پر کرد. دستها به هم کوبیده شد، فریادهای شادی از هر طرف بلند شد.
کارن به سمت هما رفت و کنار او نشست. دستش را روی دست هما گذاشت، آرام، برای چند ثانیه. هما نگاهش را به جلو دوخت، اما لبخندش یک درجه گرمتر شد.
درِ تالار دوباره باز شد.
رادمهر و در کنار او نورا وارد شدند.
همه خبر داشتند که بانو شیما بیمار است و توان شرکت در مراسم را ندارد، و نورا به جای او در مراسم شرکت کرده بود. نورا لبخند میزد، همان لبخند همیشگی، اما چشمانش طوری در میان جمعیت میگشت که انگار میخواست وفاداری آنها را تخمین بزند.
هیداس تاج را بر سر رادمهر قرار داد. فلزِ سنگین روی موهایش نشست و در نور شمعها برق زد. جملات را با صدایی بلند و رسا ادا کرد:
«رادمهر، شاه ما، شهریار چهل و سوم. به امید آنکه آرامش و امید را برای خاوران به ارمغان آورد. دورانِت پر از شادی.»
جمعیت دوباره تکرار کرد. این بار بلندتر، پرشورتر.
رادمهر از پلهها بالا رفت و بر روی تخت شهریاری نشست. تخت زیر وزنش خِشخِش کرد، اما او آرام نشست، مثل کسی که تمام عمرش برای این لحظه آماده شده بود.
نورا در پایِ پلهها ایستاده بود. چشمانش را به پدرش دوخت. لبخندش کمی پهنتر شد.
...............
مرزبان نشان راشا را خوب نگاه کرد. انگشتش را روی نقشِ سایه کشید، سپس به چشمان راشا نگاه کرد. با خوشحالی داخل مرزبانی دعوتش کرد:
«خب... پس تو هم عضو گارد مایی. حالا کجا میری؟ زرینشهر؟»
راشا لیوان آب را با ولع خورد. آبِ خنک از گلوی خشک و ترکخوردهاش پایین رفت و برای چند ثانیه، احساس زندگی دوباره به او داد. چند روزی بود که آبِ تمیز و خنک نخورده بود. در النسان، هر قطره آب را با جان میخریدند:
«نه... به شاهشهر میرم.»
مرزبان لب و دهانش را غنچه کرد. ابرویی بالا انداخت و با صدایی که بوی کنجکاوی میداد، گفت:
«عجیبه. همهٔ سایهها عجله دارن که به زرینشهر برن... و تو به شاهشهر.»
کمی چانهاش را خاراند. ناخنهایش کوتاه و پُر از خاک بود:
«یا کارت خیلی مهمه... یا خبر نداری.»
راشا دوباره لیوانش را پر کرد. آبِ تازهتر، سردتر. لبخندی زد که پشتش خستگی چند روزه پنهان بود:
«از چی خبر ندارم؟»
مرزبان به او نگاه کرد. نگاهی که میگفت «میخواهم بدانم واکنشت چیست»:
«حدس میزدم بیخبر باشی. پدر... بالاخره خودش رو نشون داد. توی قلعهست. زرینشهر.»
راشا لبخند زد.
لبخندی که از ته دل بود. با خودش فکر کرد: «دیبا چقدر خوشحال شده. همش آرزو داشت یکبار پدر رو ببینه. پس پریچهر هم به زرینشهر رفته.»
لیوان را روی میز گذاشت. صدای چوبِ سنگین روی چوب. بلند شد و دست مرزبان را فشرد، محکم:
«مرسی رفیق. بهتره یک روز زودتر بهشون برسم.»
مرزبان سر تکان داد. لبخندی زیر سبیلهای انبوهش پنهان شد:
«راه سلامت. به پدر سلام مرزبان ها رو برسون»
راشا سوار اسب شد. بادِ خنکِ عصرگاهی به صورتش خورد و گرد و غبارِ راه را از روی لباسش تکان داد.
به طرف زرینشهر تاخت.
دلش برای پدر تنگ شده بود. برای پریچهر. برای بوی خانه.
---