ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

شهریاران

بخش اول – قسمت سی و چهارم (پایان فصل اول)

رادمهر بر تخت شهریاری نشسته بود، اما گویی هیچ‌کس حضور او را نمی‌دید.

تالار بزرگ قصر به میدان نبردی خاموش تبدیل شده بود. نه شمشیری کشیده شده بود و نه خونی ریخته بود، اما جنگ بر سر قدرت در برابر چشمان همه جریان داشت.

هما مشت خود را بر دستهٔ صندلی کوبید.

«دیگه نمی‌خوام دستم به خون نسل خودم آلوده بشه. همین امروز قصر رو ترک می‌کنید. از این لحظه به بعد، شهریار فقط با تأیید من انتخاب می‌شه. وگرنه این کاخ رو با خاک یکسان می‌کنم.»

هیداس از جایش برخاست.

«عموی ما، نخستین شهریار خاندان، تاجداران رو نگهبان تاج معرفی کرد. قانون مشخصه و تغییر نمی‌کنه. وظیفهٔ خاندان ما حفاظت از تاجه. ما دنبال جنگ نیستیم، اما برای جنگ همیشه آماده‌ایم.»

هما با تمسخر خندید.

«وقتی آخرین نفر از خاندانتون زیر پنجه‌های شیردال‌ها له بشه، دیگه کسی برای جنگیدن باقی نمی‌مونه.»

نورا از جایش بلند شد.

«من و شهریار هرگز از حقمون نمی‌گذریم. شهریاری حق خانوادهٔ ماست.»

نگاهش را به بالای تالار دوخت.

ناگهان کمانداران از پشت ستون‌ها و ایوان‌های بلند ظاهر شدند.

صدای همهمه در تالار پیچید.

نورا ادامه داد:

«نمی‌خواستم کار به اینجا بکشه، مادر. ولی شما مجبورم کردید. یا همین حالا قصر رو برای همیشه ترک می‌کنید... یا مجبور می‌شم کاری رو انجام بدم که دلم نمی‌خواد.»

هما به آرامی به اطراف نگاه کرد.

کمانداران تیرها را بر زه گذاشته بودند.

سپس از جایش بلند شد.

آن‌قدر سریع حرکت کرد که نورا فرصت واکنش پیدا نکرد.

صدای سیلی در سراسر تالار پیچید.

نورا یک قدم به عقب پرتاب شد.

هما رو به کمانداران کرد.

«خب؟ منتظرم. ببینم کدوم یکی از شما جرئت می‌کنه اولین تیر رو رها کنه.»

هیچ تیری شلیک نشد.

هیچ‌کس تکان نخورد.

مهران از جایش برخاست و میان هما و نورا ایستاد.

«بس کنید.»

صدایش بلند نبود، اما همه ساکت شدند.

«خونه‌ای رو که هزاران سال برای ساختنش زحمت کشیدیم، می‌خواید توی یک روز نابود کنید؟ هنوز یک ماه از پایان جنگ نگذشته. دشمن شاید عقب‌نشینی کرده باشه، اما منتظر همین لحظه‌ست. روزی که خاندان ما به جان هم بیفته.»

به سمت هما برگشت.

«هما... بس کن. اینا بچه‌های ما هستن. نسل ما.»

هما خندید.

خنده‌ای تلخ و پر از خشم.

«همهٔ این اتفاقات تقصیر توئه.»

صدایش می‌لرزید.

«ما می‌تونستیم برای همیشه کنار هم باشیم. خاوران رو اداره کنیم. هیچ‌کدوم از این خون‌ها ریخته نمی‌شد. همهٔ این مرگ‌ها به خاطر توئه.»

نورا فرصت را مناسب دید.

«ما می‌تونیم در کنار هم حکومت کنیم.»

همه به سمت او برگشتند.

«شرق و شاهشهر برای خاندان ما. جنوب و سپیدشهر برای مادر. غرب برای طرفداران پدر.»

سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت.

هما به سه فرزندش نگاه کرد.

برای نخستین بار در عمرش، چیزی شبیه شکست در چهره‌اش دیده می‌شد.

«بلند شید.»

صدایش آرام شده بود.

«برمی‌گردیم سپیدشهر.»

به سمت در حرکت کرد.

«این آخرین فرصت من بود.»

---

مهران به دنبال او رفت.

در راهروی سنگی به او رسید.

دستش را گرفت.

«هما...»

هما ایستاد اما برنگشت.

«بیا حرف بزنیم. اونا به ما نیاز دارن.»

هما آرام چرخید.

چشمانش سرخ شده بود.

«نه مهران.»

مهران نزدیک‌تر رفت.

«من می‌تونم درستش کنم.»

هما سرش را تکان داد.

«همیشه همینو می‌گفتی.»

مهران لبخند محوی زد.

«شاید این بار بتونم.»

برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.

انگار هزاران سال خاطره میانشان زنده شده بود.

درخت سیب.

سپیدشهر.

اولین دیدار.

اولین بوسه.

اولین جدایی.

هما آرام گفت:

«مشکل همینه مهران...»

صدایش شکست.

«من هنوز دوستت دارم.»

مهران نفسش را حبس کرد.

«هما...»

اشکی روی گونهٔ هما لغزید.

«و دقیقاً به خاطر همین باید تمومش کنم.»

دستش را زیر ردایش برد.

خنجر را بیرون کشید.

مهران حتی سعی نکرد عقب برود.

فقط نگاهش کرد.

«اگه دوباره برگردم...»

لبخند زد.

«باز هم تو رو انتخاب می‌کنم.»

خنجر فرو رفت.

دردی سوزان قلبش را درید.

پاهایش لرزید.

دست‌هایش از شانه‌های هما جدا شد.

به زمین افتاد.

آخرین چیزی که دید، چشمان اشک‌آلود زنی بود که هزاران سال دوستش داشت.

سپس تاریکی آمد.

---

نیرا و بهمن کنار پیکر مهران نشسته بودند.

شب از نیمه گذشته بود.

همه رفته بودند.

شهیارها.

فرزندان مهران.

حتی هما.

فقط جمشید مانده بود.

جمشید آرام برخاست.

خنجری از زیر ردایش بیرون آورد.

«یا از اینجا برید... یا هر چیزی که می‌بینید رو تا آخر عمر فراموش کنید.»

نیرا و بهمن با ناباوری به او نگاه کردند.

جمشید زانو زد.

خنجر را روی سینهٔ مهران گذاشت.

نیرا فریاد زد:

«داری چیکار می‌کنی؟»

جمشید دست او را کنار زد.

«ساکت باش.»

خنجر پایین رفت.

بهمن خواست مانعش شود.

جمشید غرید:

«گفتم ساکت!»

چیزی را از درون پیکر مهران بیرون آورد و داخل ظرفی فلزی گذاشت.

درب ظرف را بست.

نفس عمیقی کشید.

سپس به آن دو نگاه کرد.

برای نخستین بار لبخند زد.

لبخندی آمیخته با اشک.

«زود باشین.»

صدایش آرام بود.

«باید دفنش کنیم.»

مکث کرد.

«بعدش می‌ریم قصر نامیرایان.»

نیرا اشک‌هایش را پاک کرد.

«چرا؟»

جمشید به ظرف نگاه کرد.

«چون هنوز تموم نشده.»

سپس آرام گفت:

«بهتون قول می‌دم...»

نگاهش را به تاریکی دوخت.

«دوباره می‌بینیدش.»

پایان کتاب اول: خیانت

۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید