ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

شهریاران

بخش اول ـ قسمت بیست و هفتم

کامبیز روی زانوهایش نشسته بود و به سنگ‌های سرد کف تالار خیره شده بود.

صدای قدم‌های هما در تالار پیچید.

هر قدم آرام و محکم بود.

لحظه‌ای بعد، سنگینی سایه‌اش را روی سر خود حس کرد.

سرش را بالا آورد، اما جرأت نداشت در چشمان او نگاه کند.

هما چند لحظه ساکت ماند. سپس با همان لحن سرد و برنده همیشگی‌اش گفت:

«خب... پس پسر یه خائن می‌خواد من رو ببینه؟»

کامبیز سکوت کرد.

هما چند قدم دیگر جلو آمد.

«شاید به دستور پدرت اینجا اومدی. شاید روزبه روی این حساب کرده که چون هم‌خون منی، نگهت می‌دارم. شاید خواسته وقتی زمانش رسید، خنجرت رو توی قلبم فرو کنی.»

چشمانش باریک شد.

«درسته؟»

کامبیز نفس عمیقی کشید.

سال‌ها در کتابخانهٔ قصر دربارهٔ هما خوانده بود.

داستان جنگ‌ها.

داستان دشمنانش.

و داستان کسانی که مقابل او ایستاده بودند و نابود شده بودند.

اما هیچ‌کدام از آن روایت‌ها نمی‌توانستند حس ایستادن در برابر خود هما را توصیف کنند.

سرش را پایین انداخت و گفت:

«مادر... من به پدرم پشت کردم و به خاوران برگشتم.»

صدایش آرام بود، اما نمی‌لرزید.

«من بودم که به شهریار خبر دادم روزبه به تاردین‌ها پناه برده.»

چند لحظه مکث کرد.

«اگه این اسمش خیانته... پس آره، من یه خائنم.»

نگاهش را بالا آورد.

«من همیشه آرزوی دیدن شما رو داشتم. حالا به آرزوم رسیدم. اگه هم قراره کشته بشم، ترجیح می‌دم به دست شما کشته بشم.»

هما آرام روی زانو نشست.

صورتش را مقابل صورت کامبیز آورد.

آن‌قدر نزدیک که کامبیز گرمای نفسش را حس کرد.

انگشتش را زیر چانهٔ او گذاشت و سرش را بالا آورد.

«من رو با زن‌های دربار اشتباه گرفتی.»

صدایش آرام بود.

و همین آرامش ترسناک‌ترش می‌کرد.

«فقط یه بار دیگه می‌پرسم.»

چشمان پر از خشمش در چشمان کامبیز قفل شد.

«چرا خواستی من رو ببینی؟»

کامبیز برای اولین بار در زندگی‌اش معنی واقعی ترس را فهمید.

به سمت ایوان نگاه کرد.

به نرده‌های سنگی بلند.

داستان شاهزاده آرتین را به یاد آورد.

شاهزاده‌ای که گفته می‌شد از همین ایوان به پایین پرتاب شده بود.

دوباره نگاهش به هما افتاد.

لبخند محوی روی لب‌های او نشسته بود.

انگار افکارش را خوانده باشد.

قلب کامبیز تندتر زد.

چشمانش را بست.

تمام شجاعتش را جمع کرد.

«به خاطر نیرا.»

سکوتی کوتاه میانشان افتاد.

«به خاطر اون اومدم.»

هما از جا بلند شد.

چند قدم دور شد.

«درسته.»

نگاهش به باغ‌های بیرون افتاد.

«به خاطر عشق برگشتی.»

کامبیز فوراً گفت:

«نه.»

هما برگشت.

«من به خاطر خاوران برگشتم.»

صدایش محکم‌تر شد.

«اگه لازم باشه براش جون می‌دم.»

مکثی کرد.

«اما اومدم اینجا چون می‌خوام کنار نیرا باشم.»

هما دوباره نزدیک شد.

«پس یه تاجری.»

ابرویش را بالا انداخت.

«شنیدی که می‌خوام نیرا رو شهریار کنم و اومدی سهم خودت رو برداری.»

کامبیز سرش را تکان داد.

«نه.»

«تو حتی نمی‌دونی شهریار زن حق ازدواج نداره؟»

کامبیز لبخند تلخی زد.

«من و نیرا بارها سر همین موضوع بحث کردیم.»

صدایش شکست.

بغضی که مدت‌ها پنهان کرده بود بالاخره خودش را نشان داد.

«من فقط می‌خوام کنارش باشم.»

اشکی از گوشهٔ چشمش پایین آمد.

«فقط همین.»

هما دستش را بالا آورد.

با نوک انگشت، اشک را از روی گونهٔ او پاک کرد.

برای لحظه‌ای زمان متوقف شد.

خاطره‌ای قدیمی در ذهنش زنده شد.

زیر درخت سیب.

هزار سال پیش.

وقتی پدرش با ازدواج او و مهران مخالفت کرده بود.

مهران او را در آغوش گرفته بود و گفته بود:

«من فقط می‌خوام کنار تو باشم.»

هما چشم‌هایش را بست.

صدای مهران هنوز بعد از قرن‌ها در ذهنش زنده بود.

و بعد، جمله‌ای دیگر.

همان جمله‌ای که همیشه می‌گفت:

«خون همیشه خودش رو نشون می‌ده.»

برای چند لحظه در گذشته گم شد.

اما خیلی زود دوباره به زمان حال برگشت.

دوباره همان همای سنگدل شد.

«می‌ذارم اینجا بمونی.»

چشم‌های کامبیز روشن شد.

اما هما ادامه داد:

«به یه شرط.»

کامبیز فوراً گفت:

«هر کاری بخواید انجام می‌دم.»

هما چند ثانیه سکوت کرد.

سپس آرام گفت:

«قلب یه نفر رو می‌خوام.»

کامبیز جا خورد.

هما نگاهش را از او برنداشت.

«می‌خوام قلبش رو از سینه‌ش بیرون بیاری.»

چهرهٔ کامبیز درهم رفت.

«کی؟»

هما نفس عمیقی کشید.

انگار نام او را با نفرتی قدیمی بر زبان می‌آورد.

سپس گفت:

«کسی که قلب نیرا رو از سینه‌ش بیرون کشید.»

سکوتی سنگین تالار را پر کرد.

کامبیز مشت‌هایش را گره کرد.

«هر کسی باشه... انجامش می‌دم.»

هما لبخند سردی زد.

و نام را بر زبان آورد:

«رایان.»

۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید