فصل عاشقی ،
فصلی تکامل یافته از تمامی فصول زمان ،
فصلی است بی شک و گمان ، که عقل از هوش بَرد در مرور زمان ،
تو ای انسان ، این را بدان، عشق است که معنا پیدا می کند حیات بشریت در جهان.
فصل پاییز متاثر از زمان است ،
بدون هیچ شک و گمان است ،
او عاشق است و بی تاب و بی قرار است،
در آن فصل تصمیم به وصال است،
اما چاره ای جز بخشش برگ خزان هست؟
اینک نوبت به رهائیست ،
بخشش از جنس جدائیست ،
برهان برگ خزان را که ز دنیا هیچ وفا نیست .
این پاییز است که خزان است و زمان در گذران است و برای عشق زیبا چاره ای جز بخشش دارو ندار هست ؟
اینک در دل فصل خزان ، درد نهان ، نوبت رسیده است بر ریزش باران رمان که اشکی را برای حال این عاشق بریزد تا که بگریزد از او دارو ندارش تا که او بیدار کند حال خمارش .
پاییز در نهایت برا رسیدن به معشوقه اش از تمامی دارو ندار خود می گذرد و تمامی ثمره خود را که در طی چندین سال ریاضت بدست آورده است برای وصال با یار می بخشد. او حتی برگ های سبز و خرم خود را نیز به باد های گذران می سپارد . او می داند که با آمدن معشوقه اش دست آوردی بهتر از از قبل خواهد داشت . او می داند که عشق با خود ثمره ای بیش از پیش او برایش می آورد ، ثمره ای از عشق که حیاتی زلال در آن جریان دارد ، سپس او می گذرد تا که شاید عشق بر او سر بزند .
سپس با گذر کردن از فصل خزان ، سرمایی گران در این مکان چیره شده و در دل خشک جهان چشم دل تیره شده .
تا که ناگه یک مسافر سفید از راه رسید و عشق را در این دل سوخته و ویران بدید .
آن سفیدی چیست ؟ برف است و ببارید بر زمین .
آن همان عشق است که از راهی رسید و راه طولانی بر او دشوار بوده ، سرد بوده اما اینها هر کدام مانع نبوده تا که او راهی شود ماهی شود در رود ها جاری شود .
این خلاصه را بدان که عشق از راهش رسید و دست پائیز دست آن افیون زیبا را بدید . او که از راه دراز آمده بود، بر خود سفیدی ، روشنایی ، عشقی زیبا عاری از هر گونه سیاهی و فریبی آورده بود .
به ناگه دست معشوق را به خود لرزان بدید پائیز و از سرما برفت تا که دستش را بگیرد ، تا که گرمای وجودش عشق شیرین را ببیند .
آری برف ، همان عروس سفید پوش فصل ها آمد و با خود پاک بودن عشق را آورد. او سفیدی و یک رنگی عشق را در جهان تداعی کرد. این بود که پاییز پس از صبر بسیار و گذشت از درد بسیار به معشوقه اش رسید .
پاییز از ثمره های خود گذشت اما عشق آمد و سپس در مرور زمان ثمره ای فراتر از قبل ، طبیعت را به نمایش گذاشت .
فصل زمستان را بدیدی تا که عشق پاک را آورد ، جهان بر خود بسی سرخوش بشد ؟
او سپس آرام که گشت ، فصل بعدی از رمان ،گرمایشی از جنس آفتاب و بهار آورد و دنیا رنگ شد .
آن بهار خرم و خوشبو که آمد عشق شیرین نیز به فرهادش فزونی شد بسی .
عشقی از جنس بهار که گویی ندیده است مثل آن را هیچ کسی.
آن بهار، فصلی زِ گرما را به فصل ها زد ندا
کان را تابستان بنامند و نباشد مثل آن در این سنا.
آن به گرمای وجود عشق می ماند همی .
او ندارد بی وجود عشق حتی بازدمی .
این فواصل را گذر می کند هر ساله این جهان شور بخت.
این نباشد نیز ندارد لحظه ای بر خود بدین زیبایش مجنون بخت .
او که اقبالش بلند است ، با خود می کِشَد هر فصل را ،
او که عشق است هر کجا باشد گذر می کند از بنبست راه ،
او همان عشق است که شیرین می کند فرهاد را ،
او همان عشق است که مجنون می کند بیمار را ،
او همان لیلی ، همان دیوانه بی منطق است ،
کز شراب آید پدید و عشق ، همواره بد است ،
اوست که در شب می شوی بهر وجودش بی خودی ،
اوست که می خواهی نشانش بدهی از خود خودی ،
اوست که ویران می کند این زندگی را بر تو سخت ،
اوست که گر سویش روی بختت شود همچون یک نیلوفر گلگون به مردابی بسخت ،
گر وصال عشق به آسانی بٌوَد آن عشق نیست ،
وصل عاشق را به معشوق چاره جز بی راهه نیست ،
پس اگر عاشق شدی از راه بی راهه برو ،
خود به بیراهه بزن ، بَهرَش سِتَبر سینه برو،
تا که عشقت را به چنگ آوردی این یادت مَبَر،
روزی بَهرش می دویدی توی ساحل ، همچون یک نهنگ عنبر .
