ویرگول
ورودثبت نام
ayda kazemi
ayda kazemiدریای آروم هیچوقت ناخدای قهرمان نمیسازه🥰
ayda kazemi
ayda kazemi
خواندن ۶ دقیقه·۱۵ روز پیش

سفرنامه به قم


سفرنامه‌ای به قم؛ با قطار، خانواده، و خاطره‌ای که هنوز بوی کودکی می‌دهد.

سلام به همه ی دوستان عزیزم ،این بار قراره سفرنامه بنویسم،

سفرنامه که چه عرض کنم بیشتر یک خاطره کودکی 👼،

هر آدمی امکان داره خیلی سفر بره ولی یکی از اونا هیچ وقت از ذهن پاک نمیشه دوست داری همیشه مرور خاطرات کنی…🥰

آن سفر، از آن سفرهایی بود که از همان لحظه‌ی آماده کردن چمدان‌ها، بوی خاطره می‌داد. هنوز ما بچه بودیم؛ من و دو خواهرم مجرد بودیم و هر کدام با شور و شوقی کودکانه به مادرم کمک می‌کردیم تا وسایل سفر را جمع کند. دوخواهردیگرم هم بچه‌های خودشان را داشتند و همین باعث شده بود که آن سفر، بیشتر شبیه یک کوچ خانوادگی باشد تا یک سفر معمولی. 😅

در میان همه‌ی ما، مادرم ستون آرامش بود؛ همان‌طور که پدرم با آن جدیت همیشگی‌اش، نظم سفر را به‌دست گرفته بود.

قرار بود با قطار برویم قم. 🚞همین خودش برای ما هیجان بزرگی بود. سفر با قطار در آن سال‌ها فقط جابه‌جایی نبود؛ یک دنیا تجربه بود. از همان راه رفتن در سکوی ایستگاه، صدای سوت قطار، بوی آهن و دود، تا پیدا کردن کوپه و نشستن کنار هم، همه‌چیز رنگ دیگری داشت.😍

پدرم بلیط‌ها را با دقت نگاه می‌کرد و ما یکی‌یکی وارد واگن می‌شدیم. اما همان‌جا بود که فهمیدیم یک بلیط کمتر گرفته‌ایم😂🤦‍♀️

. برای یک لحظه همه‌چیز به هم ریخت؛ چون تعداد ما بیشتر از جاهای رزرو شده بود. پدرم اخم کرده بود، نه از عصبانیتِ واقعی، بیشتر از همان ناراحتیِ همیشگیِ او که دوست داشت همه‌چیز دقیق و مرتب باشد. آخر سر، به زحمت توانستیم جایی برای همه پیدا کنیم، اما از همان اول معلوم شد این سفر قرار نیست بی‌دردسر باشد.😁

سختی مسیر در قطار

قطار برای ما، مخصوصاً با وجود چند بچه‌ی کوچک، آسان نبود.

راهروها شلوغ بود، بچه‌ها مدام از روی پاهای ما رد می‌شدند، یکی آب می‌خواست، یکی خوراکی، یکی خوابش نمی‌برد، و یکی هم حوصله‌اش سر رفته بود. 💆‍♀️مادرم مدام مواظب بود کسی گم نشود یا چیزی جا نماند. خواهرهایم هم هر کدام یک بچه بغل یا دنبال خودشان داشتند و من هم بین همه‌شان در رفت‌وآمد بودم.

آن شب، در قطار، خوابیدن هم راحت نبود. صداهای قطار، تکان‌های واگن، رفت‌وآمد مسافرها و نگرانی از اینکه آیا همه در جای درست جا گرفته‌ایم یا نه، باعث می‌شد هیچ‌کس خواب آرام نداشته باشد. با این حال، برای ما همان سختی‌ها هم بخشی از شیرینی سفر بود.

خواهرم و جای چمدان‌ها🧰

اما یکی از بامزه‌ترین و فراموش‌نشدنی‌ترین بخش‌های آن سفر، مربوط به خواهرم بود.

چون یک بلیط کمتر گرفته بودیم، جا واقعاً کم بود. خواهرم که خسته شده بود و جایی برای دراز کشیدن نداشت، رفت بالا؛ همان قسمتی که چمدان‌ها را می‌گذاشتند. آنجا خودش را جمع کرد و خوابید!😴😅

ما اول از دیدن این صحنه خندمان گرفت، بعد نگران شدیم که نکند بیفتد، ولی او آن‌قدر خسته بود که انگار همان بالا بهترین جای دنیا را پیدا کرده بود. هر بار که یادش می‌افتیم، هنوز لبخند روی صورتمان می‌نشیند. آن خواب کوتاه روی جای چمدان‌ها، برای ما تبدیل شد به یکی از بامزه‌ترین خاطرات سفر.

رسیدن به قم و هوای سرد

وقتی به قم رسیدیم، هوا سرد بود. از همان اول سوزی که به صورتمان می‌خورد، می‌فهمیدیم که با شهری متفاوت روبه‌رو هستیم؛ شهری که هم حال‌وهوای زیارتی داشت، هم زمستانش گزنده و جدی بود.🥶

ما با همان لباس‌های گرم و شال و کلاه، از ایستگاه بیرون آمدیم و سوار وسیله‌ای شدیم که ما را به محل اقامت یا زیارت می‌رساند. خستگی راه روی تن همه نشسته بود، اما شورِ بودنِ کنار هم، خستگی را کمتر می‌کرد.

غذا و خوراکی‌ها

غذاهای آن سفر هم بخشی از خاطره‌اند🥪🥔🥚🥒.

در قطار، از آن خوراکی‌های خانگی که مادرم از خانه آورده بود می‌خوردیم: نان، پنیر، خیار، تخم‌مرغ، و گاهی هم خوراکی‌های ساده‌ای که برای بچه‌ها گذاشته بود. در طول مسیر، هر چیزی که بود، طعمش با خستگی و هیجان سفر مخلوط می‌شد و خوشمزه‌تر به نظر می‌رسید.

در قم هم غذاهای ساده و گرم خوردیم؛ چیزی که در هوای سردِ آنجا بیشتر می‌چسبید.🍜🍝 چای داغ، آش یا غذای خانگیِ ساده، برای ما مثل یک پناهگاه بود.🫖

اما شیرین‌ترین بخش غذا خوردنِ آن سفر، همان بستنی بود.🍦

بستنی در هوای سرد؛ شیطنتی که از پدر پنهان می‌کردیم😅

باورکردنی نیست، اما در آن هوای سرد قم، ما بستنی خوردیم!

شاید اگر کسی از بیرون می‌دید، تعجب می‌کرد که چرا در آن سوز و سرما، بچه‌ها بستنی به دست دارند. اما برای ما، همان بستنی یک لذت پنهانی بود؛ یک شیطنت خانوادگی.

مشکل این بود که پدرم با بستنی خوردن در هوای سرد مخالف بود. از سر دلسوزی، البته، اما آن زمان برای ما این فقط یک قانون سخت‌گیرانه به نظر می‌رسید. برای همین، هر بار که بستنی می‌خریدیم، باید آن را از چشم پدر پنهان می‌کردیم.

بچه‌ها هم که از این بازی خوششان آمده بود، با چشم‌های شیطانشان مدام دنبال پنهان‌کاری بودند. یکی از خواهرها بستنی را پشت کیف می‌گرفت، یکی دیگر می‌گفت: «نه بابا، ما چیزی نخریدیم!» و من هم با خنده سعی می‌کردم نگاه پدر را از خودمان دور کنم.

آن لحظه‌ها، هم ترس داشت، هم خنده، هم لذت.

وقتی پدر نزدیک می‌شد، همه‌مان دستپاچه می‌شدیم. بعضی وقت‌ها بستنی‌ها را زودتر تمام می‌کردیم که ردّی نماند. بعضی وقت‌ها هم بچه‌ها با دهانِ کثیف و گونه‌های یخ‌زده لو می‌رفتند و ما مجبور می‌شدیم جواب پس بدهیم. اما راستش را بخواهید، همان ترسِ بامزه، خودش بخشی از لذت آن بستنی بود.☺️😅

🕌تفریح و زیارت

سفر ما فقط خوردن و خندیدن نبود. قم برای ما شهر زیارت و آرامش هم بود.

رفتن به حرم، ایستادن در آن فضای معنوی، و دیدن جمعیت‌هایی که از شهرهای مختلف آمده بودند، حس خاصی داشت. آن زمان خیلی مفهوم زیارت را نمیفهمیدم، اما شلوغی، نورها، صداها و حال‌وهوای حرم برایم جذاب بود. وهمراه مادر به زیارت میرفتیم.

بعد از زیارت، کمی هم در اطراف شهر گشتیم. بازارها، مغازه‌های کوچک، و فضای ساده‌ی قم برایمان جذاب بود. خریدهای ما زیاد نبود؛ بیشتر چیزهای کوچک و یادگاری. اما همان‌ها هم برای بچه‌ها هیجان داشت.

هزینه‌های 💴💴سفر

آن زمان هزینه‌ها مثل امروز نبود، اما باز هم برای یک خانواده‌ی پرجمعیت، سفر خرج خودش را داشت.

- بلیط قطار: برای هر نفر جدا حساب می‌شد (نفری ۳۰۰۰تومان )و چون تعداد ما زیاد بود، همان یک بلیطِ کم، خودش دردسر و استرس درست کرده بود.

- غذا: بخشی از غذاها را از خانه برده بودیم، برای همین هزینه‌ی غذا خیلی بالا نرفت. ولی همان چای، میان‌وعده، و چند وعده‌ی ساده در قم خرج خودش را داشت.

- تفریح و خرید: هزینه‌ی زیادی نکردیم؛ بیشتر خرجمان به چیزهای کوچک مثل بستنی، خوراکی بچه‌ها و چند یادگاری ساده رفت.

- رفت‌وآمد: از ایستگاه تا محل اقامت و بعد برای رفتن به حرم یا بازار، هزینه‌ی رفت‌وآمد هم بود، ولی در مجموع سفرمان اقتصادی و خانوادگی بود.

نتیجه‌ی آن سفر

حالا که سال‌ها از آن روز گذشته،وپدر عزیزمان بین ما نیست😔 آن سفر برایم فقط یک جابه‌جایی به قم نیست؛

یک قاب از زندگی است.

قابی که در آن، پدرم با همان اخم‌های مهربانش هست، مادرم با آرامش همیشگی‌اش، خواهرهایم با خنده‌های جوانی، بچه‌ها با شیطنت‌هایشان، و من با دلی که آن روزها هنوز از غم‌های امروز خبر نداشت.

و از همه پررنگ‌تر، تصویر آن خواهرم که روی جای چمدان‌ها خوابیده بود، 🤣و بستنی‌هایی که در هوای سرد، یواشکی از چشم پدر پنهان می‌کردیم.😅😁

آن سفر شاید سختی داشت، جا کم بود، خستگی بود، بی‌نظمی بود، اما از دل همان سختی‌ها، یکی از شیرین‌ترین خاطرات عمرم ساخته شد.🥰

محل اقامتسفرمسافرتقطارخاطره بازی
۱۰
۶
ayda kazemi
ayda kazemi
دریای آروم هیچوقت ناخدای قهرمان نمیسازه🥰
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید