شبی بود از شبهای اواخر خرداد. بابا گیر داده بود برود روستای آبا و اجدادیش. عزیز و باباحاجی پول ساخت دو تا آپارتمان تپل را خرج بازسازی یک خانه قدیمی در روستا کرده و جابجا شده بودند آنجا که به قول باباحاجی ز غوغای جهان فارغ باشند. خانهی قدیمی در واقع همان خانهی بچگیهای عزیز بود که بعد فوت پدر و مادرش سهم خالهها را هم خریده بود و کلش شده بود مال خودش. یک خانه گلوگشاد و درندشت ویلایی در دل یک روستای سبز و شرجی در حومه بندر انزلی. شرجی هوا زیاد بود و روستا و دار و درخت و رودخانه و شالیزار و مرغ و اردک و اینطور قضایا که پدرم را درمیآورد بابت آلرژی مسخرهام. همهی اینها روی هم کافی بود که دلم نخواهد پایم را بگذارم آنجا. کافی بود ده دقیقه روی ایوان خانه روستایی بنشینم تا عطسههایم شروع شود و آنقدر ادامه پیدا کند تا دیگر اعصاب همه خرد شود و من هم احساس شکستگی در دندههایم کنم. اما خب به هیچ بهانهای نمیشد بابا را از خر شیطان پایین آورد که من را همراه خودش نبرد و تنهایی برود دیدن پدر و مادرش. هر چه باشد من نوه ارشد بودم و نوه ارشد بودن غیر از گرفتن بیشترین عیدی و مشتی ترین کادوی تولد، عوارض ناخواستهای هم داشت. یکیش مثلا رفتن منظم به دیدن عزیز و باباحاجی در یک خانه روستایی که موبایل نه آنتن دارد و نه دیتا و اب دماغ آدم هم بند نمیآید.
بابا گفت صبر میکند تا فوتبال تمام شود، بعدش برویم. خواستم وسط فوتبال خودم را بزنم به خواب ولی کار به پنالتی کشید و حتی اگر جک نیکلسون و ال پاچینو هم بودند نمیتوانستند در آن دقایق حساس ادای خواب رفتن دربیاورند جوری که حس کار واقعی از آب دربیاید. نشد و نشستم تا ته فوتبال که گند خورد به حالم و بعدش بابا بلند شد و گفت: خب حالا که سوراخ سوراخم شدین، دیگه بریم.
ساعت یازدهونیم شب بود. خودم را کج و معوج کردم بلکه دست بردارد. همان موقع باباحاجی زنگ زد و گفت ما داریم میخوابیم. کلید که دارید. ماشین را آوردی توی حیاط، حتما دروازه را قفل کن صبح گاوهای همسایه سرشان را کج نکنند تو باغ ما. آرتین را هم بخوابان توی اتاق اخری که خر و پف ما بدخوابش نکند.
معلوم بود حساب همه جای کار را هم کرده. نرفتن ممکن نبود.
با همان شلوارک که پام بود، مسواکم را دست گرفتم، یک ورق نیمهخورده قرص لوراتادین، شارژر موبایلم و کیس بادزم و دمغ نشستم روی صندلی جلو و لب ورچیدم. بابا نشست پشت فرمان و نیمنگاهی انداخت به لنگهای لختم و کراکس فسفری شبنمایم و گفت: بهتر بود شلوار میپوشیدی و حرمت باباحاجی رو نگه میداشتی.
زیر لب گفتم: خوابه. نمیبینه. حرمت آدم خواب آخه؟
بابا سری به افسوس تکان داد و استارت زد. من حرف نمیزدم. بادز را تا جایی که میشد فرو کرده بودم توی گوشم و ترویس اسکات گوش میدادم. هرقدر از شهر دور میشدیم، هوا بیشتر مهآلود میشد. خط ساحلی را میرفتیم سمت خارج شهر. بابا سرش را گهگاهی میچرخاند سمت من و به شبِ دریا نگاه میکرد و چیزهایی میگفت که من نمیشنیدم و فقط توانستم کلمه دریا و ماهی را لبخوانی کنم. بابا زد روی شانهام و من سر تکان دادم که چی؟ با دست علامت داد که شیشه را بکشم پایین. بلند گفتم: نه. آلرژی دارم.
بابا بیتوجه به حرف من، تشخیص داد که باید شیشه را بکشد پایین. پس دست به کار شد و تمام. باد مرطوب میخورد به صورتم و کمکم سوراخ سمت چپ دماغم کیپ میشد و چشمهام شروع میکرد به اشک ریختن. بابا اما عین خیالش نبود. وسط راه همیشگیمان به روستا، یکدفعه فرمان را کج کرد سمت چپ جاده و رفت توی یک خیابان فرعی. تا آن شب هرگز از آن طرف نرفته بودیم. خیابان کوچک محلیای بود، آسفالتشده و تابخورده لابلای خانههای ویلایی و کمارتفاع روستایی. جا به جا و دور از هم نور زرد و کمجان چراغی میدان کوچک روشنی را روی آسفالت میانداخت. اما زور هیچکدامشان به مه نمیرسید که هر چقدر بیشتر از نیمهشب میگذشت متراکمتر و سنگینتر میشد. شبیه یک لحاف کهنه و سنگین پنبهای که انداخته باشند رو تن نمدار این شهر که حتی از آسفالت خیابان و پله و کوچههایش هم بوی زهم ماهی بلند میشد. بادز را از توی گوش چپم در آوردم و پرسیدم: از اینجا؟
بابا گفت: بهبه مستر پرزیدنت! افتخار همصحبتی دادین. بله قربان. از راه جدید میریم که زودتر برسیم.
زیر لب نق زدم: حالا زودتر یا دیرتر. اونا که خوابن. چه فرفی میکنه؟
بابا گفت: داروی عزیز رو باید ببرم سر ساعت بخوره. آنتیبیوتیک شوخی نداره.
گفتم: بعله. میدونم. شوخی نداره.
بابا گفت: از این مسیر بریم اقلا بیست دقیقه زودتر میرسیم.
حوصله ادامه دادن این بحث را نداشتم. بابا خودش خوب میدانست دیگر هیچ دارویی حریف بیماری عزیز نمیشود. اما نمیخواست دست از تلاش بردارد. حق هم داشت. هرجور حساب میکردی، داشت تلاشش را میکرد تا مادرش را نجات بدهد و برای خودش نگهش دارد.
بابا دهندره بزرگی کرد و دهانش را تا جایی که میشد، باز کرد. پرسیدم: میخوای من بشینم؟
سرش را تکان داد و گفت: نه. جاده ناآشناست. نصفهشبم هست.
نهای که گفت خیلی سفت نبود. یک جوری گفت که معلوم بود میشود باهاش کلنجار رفت و راءیش را چرخاند.
گفتم: اتفاقا اینجا همون جاییه که من باید بشینم. نه پلیس هست که گواهینامه بخواد، نه اتوبانه. خبری از ماشین سنگینم نیست. اونم این وقت شب. الان تو این جاده تاریک تنها عابری هم که ممکنه مشاهده بشه از جماعت اجنّهست.
بابا نیمنگاهی بهم انداخت و کجکی لبخندی زد و گفت: تو خودت جنّی پدرسوخته.
گردنم را کج کردم و قبلش بادز سمت راستی را هم از گوشم در آوردم و گفتم: بشینم؟
بابا از آینه پشت سرش را نگاه کرد. من هم گردن چرخاندم تا پشت را ببینم. خبری از هیچکس نبود. حتی کورسوی چراغ یک موتور. بابا به من نگاه کرد و باز توی آینه را دید و سرآخر راهنما زد و کشید بغل جاده.
مثل فشنگ پیاده شدم و انقدر عجله کردم که یک چیزی از روی پاهام افتاد روی زمین. صدای افتادنش را شنیدم. بابا جلوی ماشین را دور زد و آمد کنار من که نور موبایلم را انداخته بودم روی زمین و دنبال چیزی میگشتم که افتاده بود. بابا گفت: خودتو بکشی دیگه پول نمیدم برای هندزفیری.
گفتم: هندزفیری نه و بادز. اول اسمشو یاد بگیر بعد بکنش ابزار تربیت من.
بابا پوف کرد و دست به کمر، چشمش افتاد دنبال نور گوشی روی زمین. مشتم را سمت بابا بردم و بازش کردم. بابا به هر دو تا لنگه بادز کف دستم نگاه کرد و گفت: پس دنبال چی میگردی؟
گفتم: نمیدونم. ولی یه چیزی موقع پیاده شدنم افتاد. صداشو شنیدم. بابا روی صندلی را نگاه کرد و گفت تو که وسایلت رو صندلیه.
گفتم: اوهوم. اما به جان خودم به چیزی افتاد. صداشو شنیدم.
بابا بیاهمیت به من رفت و روی صندلی نشست و در را که میبست گفت: بشین بریم دیر شده.
احساس کردم برق چیزی را روی زمین دیدم. آرام دستم را دراز کردم که برش دارم. تا دستم توی تاریکی، دم بوتههای خودروی کنار جاده دراز شد، احساس کردم دو تا انگشت بزرگ و زبر سر انگشتم را محکم گرفت. دو تا انگشت گرم. بیهوا داد زدم و دستم رد محکم پس کشیدم. بابا در را باز کرد و یک پایش را از ماشین در آورد و گفت: چی شد؟
گفتم: یکی اونجاست. انگشتمو گرفت.
بابا در حالی که کلماتش را کش میداد گفت: سبیلتو قربووووون بابااااا. نترس کی بودی؟ جن بود دیگه. عاشقت شده. میخواد ببردت ولایتشون، بشی دومادشون.
و بعد قاهقاه خندید. و در حالی که داشت از خنده رودهبر میشد انگشت اشارهاش را آورد بود بالا و هی خم و راستش می کرد و جوری ریسه میرفت که حرفش حالیم نمیشد. لجم در آمده بود. من به چیزی که حس کرده بودم شک نداشتم. اما بابا دست گرفته بود و میدانستم حالا برسیم خانه عزیز، شده از خواب بیدارشان کند، باید غشغش ماجرا را تعریف کند. همیشه خدا عاشق سوژه کردن من بود. در را هل دادم. بابا پاش را برد داخل و من در را بستم.
خواستم ماشین را دور بزنم که احساس کردم کسی زد روی شانهام. برگشتم. نور سو بالای چراغ پرشیای بابا صاف توی صورتم افتاده بود. به تاریکی بیانتهای شالیزار نگاه کردم. نسیمی آمد و بوی ساقههای برنج را بلند کرد. وهم عجیبی توی دلم افتاده بود. صدای بوق ماشین از جا پراندم. بابا کف دستش را گذاشته بود روی بوق و باز غشغش می خندید. تندی آمدم نشستم پشت فرمان و در را محکم کوبیدم بلکه خندهاش تمام شود. شد. کمربند را بستم و راه افتادم. احساس میکردم آن دو تا انگشت مرطوب و گرم هنوز سر انگشت من را محکم گرفته. انگشتم را مکیدم و بعد سفت کشیدم به پاچه شلوارکم. شیشهها را دادم بالا و کولر را روشن کردم. باد کولر که به بابا خورد شل شد روی صندلی و کمکم خوابش برد. من هی انگشتم را میکشیدم به پاچه شلوارکم. گوشی را وصل کردم به ضبط ماشین و صدای ترویس پخش شد. بابا حسابی خوابیده بود و خرخر نفس میکشید. چشمهام اشک میآمد و ماه گرد کامل روبهرویم بود. جعبه دستمالکاغذی دم دست نبود و مجبور بودم هی کف دست بکشم به چشمم و نرمه دماغم را پاک کنم تا بتوانم از روی گوگل مپ راه را پیدا کنم. هر چند خبری از جاده انحرافی یا دوراهی و همچه چیزی نبود. ساعت نزدیک یک بامداد بود و اگر از راه همیشگی میرفتیم باید تا آنموقع میرسیدیم. اما آن راه انگار به هیچجایی جز سیاهی محض نمیرسید. بابا خواب خواب بود و نمیدانم چطور توانست بعد از آنهمه خندیدن با این سرعت به خواب برود.
اشک و آبریزش بینیام با روشن کردن کولر بیشتر شده بود و تلاش من برای رساندن دستم به پاکت دستمال کاغذی فایده نداشت. دستمال بغل در سمت بابا بود و میخواستم بدون اینکه بابا را بیدار کنم دستمال بردارم. نمیشد. خم شدم و انگشتم را تا جایی که میشد دراز کردم و بالاخره نوک دستمال آمد دستم. کشیدمش و تا خواستم بلند شوم و پشت فرمان صاف بنشینم بلند عطسه کردم و بیاختیار فرمان از دستم در رفت و ماشین منحرف شد به چپ. جادهی دوطرفه باریکی بود که هر دو طرفش تا آنجا که چشم می دید شالیزار برنج بود و شانهی خاکی پهنی وجود نداشت. اگر ماشین میافتاد توی شالیزار، بدبختی عظمی بود. نه کسی بود کمکمان کند، نه میشد تا صبح اینجا ماند، نه اینکه میشد مشتمان را از چنگ کشاورزها دربیاوریم. بعدش میمردم و میماندم هم بابا دیگر ماشین بهم نمیداد. یکدفعه حس کردم سایهای سیاه و بالابلند از کنار ماشین دوید و بعدش ماشین محکم به چیزی برخورد کرد. چرخ جلوی سمت چپ روی جسم سفتی رفت و از آن عبور کرد. پا را گذاشتم رو ترمز و محکم چسباندم تا ته و ماشین بالاخره ایستاد. بابا پا شد صاف نشست و بهتزده گفت: چی شد؟ چی شد؟
عینکش را برداشت و با پشت دست چشمهایش را پاک کرد و دوباره عینک را زد و با دقت زل زد به روشنایی جلوی ماشین که نصفش جاده بود و نصفش شالیزار. میخ خالی مبهم روبرو، در حالی که اشک بیاختیار از چشمم میچکید گفتم: به یکی زدم.
بابا گفت: یا خود خدا. و شتابان پرید پایین. میدیدمش. دور تا دور ماشین و سپر و چراغها را میسکید و دست میکشید. و من فقط صدای رد شدن چرخ سمت خودم از روی برجستگی و خرد شدنش توی سرم میچرخید. کم مانده بود عق بزنم. چیزی روی بند اول انگشت اشارهام وول میخورد. بابا دستش را گذاشت روی کاپوت و کامل خم شد تا زیر ماشین را نگاه کند. من سر انگشتم را باز محکم کشیدم به زبری پاچه شلوارکم. چند ثانیهای که بابا سرش پایین بود و با دقت زیر ماشین را نگاه میکرد، هزار سال گذشت.
بابا کمر راست کرد و با ناباوری نگاهم کرد و کوبید به پیشانیش. نمیتوانستم حتی کلمهای به زبان بیاورم. نفسم بند آمده بود. یعنی آدم بود؟ این وقت شب؟ مغز کی را خر گاز زده بود که ساعت یک و نیم بعد از نیمهشب بیاید به شالیزارش سر بزند؟! همان موقع توی سرم سکانس نیمهشب فیلم "باشو غریبهای کوچک" پلی شد. فیلم محبوب بابا که تابحال اقلا چهار پنج بار جمعههای ما را به توفیق اجباری تماشایش مزین کرده بود. حملهی گراز به شالیزار و دفاع نیمهشب زن از زمین و برنج و زار و زندگیش. بابا اشاره کرد پیاده شوم. پیاده که شدم زانوهام می لرزید. بابا آمد نزدیکم و گفت: بی نوا رو کشتی. حالا جواب کس و کارشو چی بدیم؟ زدی به همونی که انگشتتو گرفته بود. چه گناهی کرده بود مگه؟
و قیافه عزاگرفته ای به خودش گرفت.
زبانم نمی چرخید. تا خواستم من من کنم بابا پقی زد زیر خنده و گفت: منم اگه تیمم اونجوری سوراخ شده بود، بعدم این آهنگای دری وری رو گوش می دادم، مخم تاب برمی داشت و همچه توهمایی میزدم. اول میگی دستمو گرفت. بعد میگی زدم بهش.
خم شدم و زیر ماشین را ناباورانه نگاه کردم. بابا زد پشتم و گفت: اینجا کجاست آوردی ما رو؟
بی اختیار عق زدم و نان و پنیر و هندوانه را بالا آوردم. بابا گفت: بیخود نیست میگن گواهینامه، هیجده سال به بعد. دو دقیقه چش رو هم گذاشتیما...
راست که شدم دهانم را با آستین تیشرتم پاک کردم و گفتم: من از روی نقشه گوگلمپ اومدم.
بابا در حالی که پشت فرمان سوار میشد گفت: گوگل موگل نمیخواد این...
و در را بست و من باقی صدایش را نشنیدم. عوضش صدای نالهی لرزانی آمد. انگار همان پیرزن گدای دم مسجد نزدیک مدرسه ما خودش را رسانده بود به تاریکی و باز داشت مینالید که دل آدم را آب کند تا دار و ندارش را بدهد بهش. بابا سر ماشین را چرخاند و برگشت توی جاده. من به جای خالی ماشین روی زمین نگاه کردم. هیچ چیزی روی زمین نبود. حتی یک موش مرده یا یک مار آبی بیخاصیت. صدای ناله شبیه زوزه شد. درست بیخ گوشم انگار. طاقت نیاوردم. عطسه کردم و امگار خط تیزی روی گردنم راه افتاد. جلدی دویدم و نشستم توی ماشین و در را محکم بستم. هنوز ترویس داشت میخواند و من چشمم اشک میآمد. نمیدانم بابت آلرژی بود یا چه. بابا بلوتوث ضبط را خاموش کرد و زیرلبی غر زد: این صداهای انکره رو خودت بعدا تنهایی گوش کن.
و باز فولدر هایده را از توی فلشش پلی کرد.
نگو نگو نمیام، نگو نگو نمیام...
چشمم را بستم و بلند داد زدم: دیگه هیچوقت نصفه شب باهات نمیام دهات.
و اشکم را با کونهی دستم پاک کردم. بابا گفت: اون بیچارهها دلشون به نوهی بزرگشون...
بادز را فرو کردم توی گوشم. باقیش را نمیخواستم بشنوم. و نشنیدم.
شب را تا صبح تب داشتم. رو بالش سفت خانه عزیز خیس عرق وول خوردم. باباحاجی کلی بابا را بازخواست کرد که چرا از جاده جنگلی آمدیم. عزیز قرآن خواند و به آب فوت کرد و داد بخورمش. بند بند تنم درد میکرد. همهی دل و رودهام را بالا آوردم تا دم صبح که تبم کم شد و عطسهکردنها و عق زدنم بند آمد. آسمان روشن را که دیدم، تازه ترسم رفت و خوابم برد.
بیدار که شدم آفتاب رسیده بود وسط آسمان و بوی پلو و سیر سرخکرده میآمد. پسرعموی بابا که بعد مدتها آمده بود مرخصی سربازی، با دستهای استخوانی و سر تراشیده، توی ظل آفتاب سطل سطل آب از چاه میکشید و خالی میکرد روی کفهای ماشین و دستمال میکشید. من را که دید گفت: مبارکه.
پرسیدم چی؟
خندید و گفت: هم سبیلات، هم ماشین بابات. میرفتم سربازی تو سبیل نداشتی. جغله بودی. باباتم پرشیا نداشت.
دستی به پرز پشت لبم کشیدم و گفتم: ماشین تازه نیست. یه سالی هست داریمش.
پسرعمو گفت: عه؟ جدی؟ یه سال پیش خریدین اون وقت تازه براش خون ریختین؟
پرسیدم: خون؟
پسرعمو گفت: لاستیکهای جلو خونی بود. دستمالم نجس شد که...
وا رفتم روی ایوان. عزیز چیزی آورد و انداخت گردنم. چیزی مثل صندوق فلزی کوچک که چیزهایی با دستخطی عجیب رویش حک شده بود. من چشمم به پسرعمو بود که سطل آب را یکباره خالی کرد روی صندوق عقب. عزیز گفت: تنها نری تو باغ جانت رو قربان.
سرم را بوسید. انگشتم باز گزگز می کرد.
#دنده_عقب_با_اتو_ابزار