بگذارید از کودکی ام شروع کنم.چون بحث بحثِ شروع و پایان است و مشکلات یک دختر بچه به مراتب در ذهن او غیر قابل تحمل تر از یک دختر نوجوان است.
من از بچگی کمی تخس و شیطان بودم ، در سرسره ها اجازه ورود به کسی نمیدادم ، در پارک همیشه با یک نفر (مخصوصا اگر پسری پررو بود)دعوا میکردمو...
خلاصه دنیای آرام و ساکتی نداشتم و ندارم.
با ورود به دبستان با اینکه درسم خوب بود با بعضی بچه ها به مشکل میخوردم ، آدمی نبودم که مقابل بچه پررو ها ساکت شوم ، طبق دستور های معلم هم پیش نمیرفتم. از همان کلاس اول تا خود دوازدهم ام به دفتر میرفتم.به یاد دارم که در کلاس دوم با یکی از بچه ها بحث کردم و شخص مقابل به گریه افتاد، اما من نه ، بنابراین من شدم مقصر اصلی داستان. روی صندلی ام محکم نشسته بودم و تکان نمیخوردم ، معلم به سمتم آمد و گفت: «برو دفتر»
با علامت سر نشان دادم که نمیروم.
اینبار با دستان استخوانی اش بازوام را فشار داد و سعی کرد من را از داخل نیمکت بیرون بکشد ، نیم اینچهم تکان نخوردم. معلم دستم را فشار میداد و با صدای به شدت نا میزان از من میخواست به دفتر بروم(البته که درخواستی نبود ، دستور میداد)، شخص مقابل هم همچنان کنار گوشم عر عر میکرد.گفتم نمیروم و نرفتم ، هنوز حس درد در بازو ام را به یاد دارم ، دستم را ول کرد و از روی حرصش چندین چوب خط جلوی اسم من گذاشت.متاسفم! من مظلوم نمایی بلد نیستم ، اما گویا در زندگی مظلوم نمایی لازم است! بماند برای آنهایی که محتاجش هستند.آن روز گریه نکردم ، به مادرم هم هیچ نگفتم . مطمئنم حتی ذره ای خم به ابروی من در خانه نیامد ، همیشه جلوی مادرم خودم را قوی و غیر قابل شکست نشان میدادم و میدهم.بحث های این مدلی با معلم ها در سال های آینده هم برایم پیش آمد و مادرم همه ی این ها را از زبان دوست صمیمی ام میشنید ، هر وقت دوستم به خانمان میآمد و دهانش را باز میکرد میخواستم خفه اش کنم . خلاصه در دوران دبستان اگر در مدرسه مشکلی بود ، خودم به دوش میکشیدم ، جواب های لازم را خودم میدادم و بدون یک ابرُ خم به خانه میرفتم.
هیچوقت اینگونه نبود که اگر مشکلی را با مادرم در میان میگذاشتم او بی اهمیت از کنارش رد شود ، اما من هرگز نمیخواستم مادرم ذره ای درگیر مشکلات من شود حتی ،نمیخواستم ذره ای از آنها بو ببرد.
اتفاقات زیادی از دبستان تا الان افتاده است که آنقدر پیچیده و زیادند که ماجرای کلاس دوم پیش اش لنگ میاندازد ، قطعا جداگانه روزی راجع به آنها صحبت خواهم کرد...در این حد بدانید که هزاران شب با گریه های وحشتناک و هق هق های خاموشم گذشت ، هزاران شب با افکار خودکشی گذشت و هزاران روز با روی خوش دردم را به هیچکس نشان ندادم.
یک شب که احساسات منفی و درد گذشته باز به من حمله ور شده بود ، شعری نوشتم برای خودم.
شعری به احترام تمام غم هایی که تنها به دوش کشیدم ، تنها برایشان گریستم و تنها حلشان کردم و شادی را دوباره به خود هدیه دادم.
تقدیم به من و تمام کسانی که در عین دختر بودن زنانه جنگیدند.
یافتم در قلب تاریکای قلبم کودکی
دست و پا میزد برای زخم پای اندکی
دست و لطف و عشق مادر خواب بود
دخترک با غول تنهایی و خون همراه بود
دخترانه زیر موهای بلندش گریه کرد
دخترانه ناز کرد و پرسش یک تکیه کرد
ناز یک بی خانمان بی پدر مادر کجا
ناز والازاده ی زرین امارت را کجا
مادرش خواب ابد در زیر خروار ها خاک
پدرش گور نشین ، از جمله دود ها ناپاک
زندگی با زخم تنهایی و پا بی معناست
زندگی بی ناز یک دختر سرای غم هاست
با مشامش آن کباب و جوجه را زیست به غم
با دهانش خاک و خوار بلعید ، بی یک ابرُ خم
دختر و نازش برای سختی دنیا نبود
دختر رنجور و تنها از برای زندگی کافی نبود
دخترک ، در بین خون و خاک و اشکش جان باخت
دخترک از کشته ی خویش ، یک زن بی باک ساخت
آن زنِ امروز که بر طوفان عالم حاکم است
دختر دیروزِ بین خاک و خون و گریه است
(البته که پدر و مادر بنده هیچ شباهتی به پدر مادر دختر شعرم ندارند !)
وقتی این شعر را برای دوستم فرستادم بهم گفت : « چه شعر قشنگی ! شعر فروغ فرخزاده؟ »