خب امسال سال کنکورم با جنگ شروع شد و انگار داره با جنگ هم تموم میشه
امسال سختترین سال زندگیم بود کلی اتفاق افتاد و وحشتناک بود ، ی سریاشون عمومی بود و بدجوری زخم گذاشت رو تنمون و بیشترش هم شخصی بود
انتخاب مشاور اشتباه و گشاد بازی درآوردن درسته از بقیه همکلاسیام بیشتر خونده بودم و دو پایه رو جمع کرده بودم ولی هنوز راضی نبودم
با شروع مدرسه سختی ها هم شروع شد . جنگ و دعوا با کادر سر اینکه تو مدرسه تایممون هدر میره و بعدش هم مشکلات جسمی که برام اتفاق اتفاد و کم نبودن
از آبان ماه مشاوره جدیدمو شروع کردم ، اینبار مثل اینکه آدمشو پیدا کردم
خیلی بهم کمک کرد و هنوزم کنارمه و به شدت دلسوزه و ازش ممنونم
دی ماه خیلی کدر و سنگین بود برام
میخواستم بترکونم و پایه رو مرور کنم و نیمسال اول دوازدهمو ببندم
دو هفته اولش آنفولانزای وحشتناک با افت فشار هشت روی پنج و گیجی گذشت
و هفته دوم اتفاق شومی افتاد و تمام وجودمو خاموش و تاریک کرد اما خیلی عجیب بود که کورسوی نوری ته دلم مونده بود و هنوزم مونده
بعد از اون همچنان گیج و منگ ادامه میدادم و عید نوروز توی خانواده بحث و مشاجره هایی پیش اومد و اعصابمو داغون کرد ، همه اینارو تحمل میکنم به امید روشنایی و روز های آرومتر
الان دغدغه ام رو فقط پرسم گذاشتم
یک هفته ایه که دوباره منظم شروع کردم و کلی سخت گذشت
اما بعد که فکر میکنم چه سختی هایی رو پشت سر گذاشتم میبینم که هنوز قدرت ادامه دادن رو دارم و
ترجیح میدم یک ماه جون بکنم تا اینکه یکسال مبهم دیگه رو با اسم کنکوری طی کنم .
