ویرگول
ورودثبت نام
لعیا یوسفی
لعیا یوسفی
لعیا یوسفی
لعیا یوسفی
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

از تنهایی می‌ترسم

من از تنهایی می‌ترسم، این جمله را برای بار دوم ازش شنیدم، دفعه قبلی که با هم صحبت می‌کردیم و از رفتن یار صحبت می‌کرد برای دفعه اول به زبانش آورد، این جمله در این حد که دفعه دوم در موردش صحبت می‌کرد ذهنم را درگیر خودش نکرده بود. دیروز که با هم از کافه بر می‌گشتیم گفت: من خیلی از تنهایی می‌ترسم، با خودش فکرهایی برای چند سال دیگر و زندگی با هم و گذراندن دوران بزرگسالی کرده بود را به زبان آورد. از حرفش استقبال کردم و گفتم خوشم آمد حتما این کارو می‌کنیم. گفتم نگران نباشد تنهاش نمی‌گذارم.

اما

یک دنیا مسئولیت در این حرف نهفته است، از دیشب ذهنم را به خودش مشغول کرده است، چه مسئولیت بزرگی! از طرف هم کیفور هستم که دوستم مرا در تنهاترین لحظه‌های زندگیش در کنار خود همراه می‌داند، خیلی سختی در زندگی کشیده است، از عهده سختی‌ها برآمده است و تلاش کرده روی پای خود بایستد و ادامه دهد. من هم می‌دانم سختی و درد چگونه معنا می‌شود، من هم جنگیده‌ام با تلخی‌ها، با نداشتن‌ها، با بی‌کسی‌ها در بدترین لحظات زندگی‌ با عزاداری برای عزیزان از دست رفته در تنهایی، چقدر حس عجیبی دارم به جمله او و پیشنهادش، می‌دانم تنهایش نخواهم گذاشت، می‌دانم باید خیلی چیزها یاد بگیرم، باید خودم را برای چنین همراهی آماده کنم که اگر روزی درخواست او به حقیقت پیوست بدانم که همراه خوبی برایش خواهم بود.
می‌دانم شاید با خودش خیلی فکر کرده شاید خیلی با خودش کلنجار رفته است که چنین موضوعی را مطرح کند و من را قابل دانسته که همراهش باشم. ما از دوران کودکی با هم دوست بودیم و البته رفاقتمان از بیست و چند سالگی رنگ متفاوتی به خود گرفت، بیشتر رفیق شدیم، هر چند از هم دور هستیم ولی زمانی که همدیگر را می‌بینیم گویی همین دیشب از هم خداحافظی کرده‌ایم، درباره مگوترین حرف‌هایمان با هم صحبت می‌کنیم، آدم امن همدیگر هستیم.

همیشه می‌گویم دوست واژه سنگینی است و هر شخصی را نباید دوست خطاب کرد، دوست یعنی احساس مسئولیت، دوست یعنی همراهی در لحظات بسیار تلخ حتی اگر حال خودت خوب نباشد. تلاش می‌کنم لایق همراهی و اعتمادش باشم.

دیشب با خود فکر می‌کردم چقدر خوشبختم، خانواده مهربانی دارم و دوست بسیار خوب، حضورشان به من امید می‌دهد حتی اگر در مورد خیلی از ناکامی‌هایم صحبت نکنم، همین که به دلم به روح و روانم رجوع می‌کنم و حضور گرمشان را به اندازه توان‌شان می‌یابم حس خوشبختی به من دست می‌دهد، مرا مهربانه به جلوتر هل می‌دهد که پیش بروم و تنور دلم داغ باشد به حضورشان. دوست‌شان دارم و یاد گرفته‌ام که دوست داشتنم را و حسی را که به من می‌دهند به زبان بیاورم.

ترس از تنهاییرفاقتآدم امندوست
۲
۰
لعیا یوسفی
لعیا یوسفی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید