حدود سه سال قبل این موقعها بود که رفاقت 16 ساله تموم شد. هیچ وقت به اتمام رفاقت با او فکر نمیکردم.
آن موقع با خودم فکر میکردم آدمها از هم خسته میشوند و این هم تجربهی غیرمنتظره بود اما امروز که یه چیزی رو دارم تجربه میکنم به خودم میگویم حق داشت.
دوستی ما از کلاسهای تخصصی در آموزشگاهی شروع شد، آدم خوش صحبتی بود و عادت داشت تمامی اتفاقات محل کارش را توضیح دهد، بعد از سه سال از شروع دوستی، با هم همکار شدیم و وقتی وارد شرکت شدم تمامی شخصیتها را میشناختم، به طور دقیق همه را توصیف میکرد، تمامی ویژگیهایشان را آن طور که بودند و عمل میکردند شنیده بودم. به مدت سه سال و چند ماه و بعد همکار شدیم بعد از اتمام همکاری من با آن مجموعه همچنان رفاقتمان ادامه داشت. تمامی حرفهایش را به من میگفت هر کاری که انجام میداد، یادم میآید میگفت خوشحال است کسی را دارد که برخی از موضوعها را که نمیتوانست با کسی در میان بگذارد به من خواهد گفت، من هم خوشحال بودم که چنین حس امنی را برایش ایجاد کردهام.
سالها گذشت دوستیمان ادامه داشت، همدیگر را میدیدیم و معمولا نود و نه درصد مواقع من شنونده بودم و هر از گاهی من صحبت میکردم. هیچ وقت محبتش را در دوران کرونا فراموش نخواهم کرد، دوره اول واکسن را برای بانکیها و شرکتهای اقماری میزدند، برای من نامهای صادر کرد که در آن مجموعه کار میکنم، دنبالم آمد و مرا به مرکز واکسن برد، حدود سه ساعت و شاید هم بیشتر منتظر ماند تا واکسن بزنم. برای تعهدات مالیام به او، یک مرتبه هم از من سوال نپرسید که کی پرداخت میکنم و البته من خود را متعهد میدانم و فراموش نکردهام.
میدانم بنا به روابط عمومی بالایش، دوستان زیادی دارد (البته به خیال خودم تمامی حرفهایش را با آنها نمیتواند صحبت کند، به خیالم تو دنیا واسه تو عزیزترینم خندهام میگیرد از این حرف)، در این سالها دلتنگش میشوم و گاهی مانند امروز اشک میریزم. میدانم که خسته شده بود و حق داشت ولی حق نداشت این همه طولانی با من قهر باشد! گاهی تصمیم میگرفتم اوضاع بهتر شود سراغش بروم حتی اگر مرا نخواهد به او خواهم گفت که چقدر منتدار زحماتش و حمایتهایش هستم حتی اگر عزیزانی عزیزتر داشته باشد هیچ وقت خوبیهایش را فراموش نخواهم کرد.
چقدر دلتنگش هستم و میخواهم او را ببینم، اما نمیدانم چه واکنشی داشته باشد اما میدانم خود را برای بدترین واکنش که بی محلی باشد هم آماده کردهام.
سه سال قبل بعد از سالها دوباره همکار شدیم، این دفعه او رئیس من بود و کمی بابت رفتارش در محل کار، آزرده میشدم و به هیچ عنوان تصور چنین رفتاری را نداشتم تا بر سر موضوع کاری بحث ایجاد شد و من هر تلاشی کردم تا دلیل رفتارش را بفهمم جواب نداد، تلفنهایم را جواب نمیداد، درخواست میکردم زمانی قبل یا بعد از ساعت کاری بگذارد تا صحبت کنیم که با موبایل در دست و در حال صحبت محل کار را ترک میکرد تا روزی جلوی همه همکاران به زبان آورد که نباید بدون رعایت سلسه مراتب برای حل مسئله کاری به سراغ رده بالاتر میرفتم در حالی که شرکت استارتاپی بود و به دفعات من به جلسه خوانده شده بودم، آن جلسه کاملا مربوط به اقدام من برای مشتریها بود نه کنار گذاشتن او و از طرفی هم هفته به هفته ماموریت میرفت. شاید هم بحث فراتر از آنی بود که من تصورم میکنم، گاهی با خود فکر میکنم حتما اشتباههای زیادی از من سرزده بود و او اهل صحبت در این موضوع نبود که به من گوشزد کند.
یاد گرفتهام اگر کسی را به رفاقت و دوستی انتخاب میکنم(خود بحث مفصلی است که بعدها خواهم نوشت) با همه آن چه است دوستش داشته باشم، نه فقط به خاطر خصلتهای خوب آنها، این موضوع را به همه اعضای خانواده هم گستردهام، دوست داشتنشان را به رفتار خوبشان که مطلوب من است منوط نکنم، آن شخص را با تمامی خوبیها، با تمامی رفتارهایی که در رفتارنامه من تعریف نشده و هر چه که است دوست داشته باشم. فلسفه اگر آدم خوبی است دوستش دارم و باید در استانداردهای محدود من جا شود را حذف کردهام.
برایش آرزوی سلامتی و حال دل خوب دارم.