یه وقتی فکر میکردم میشه دنیا رو نجات داد. فکر میکردم اگه به اندازهی کافی مشت بکوبی روی میز، اگه اخلاق رو حفظ کنی، اگه مردم رو از آتیش دربیاری، تهش یه چیزی عوض میشه. یه چیزی خوب میشه. ولی دنیا با این چیزا عوض نمیشه. دنیا گوش نمیده. فقط میبلعه.
یه روز بیدار میشی و میبینی داری همون کاری رو میکنی که یه عمر باهاش جنگیدی. به خودت نگاه میکنی و میفهمی اون هیولایی که همیشه ازش میترسیدی، خودتی. دیگه نه قهرمان بودن کمکت میکنه، نه حقیقت، نه وجدان. فقط درد هست. یه درد ساکت که از زیر پوستت میخزه بالا. و هر بار یه تیکه ازت میکنه و میبره.
میگن سقوط یعنی یه لحظه. ولی اشتباه میکنن. سقوط، یه عمر طول میکشه. من هر روز یه قدم پایینتر رفتم. و حالا، دیگه ته چاه صدایی نمیپیچه. فقط سکوت مونده. و من. و دستایی که دیگه نمیدونم چطوری میخوان نجات بدن… چون فقط یاد گرفتن له کنن.
آدما فکر میکنن خیلی پیچیدهان. که انگیزههاشون پنهونه، که احساساتشون منحصر به فرده... ولی باور کن، اصلا اینجوری نیست. یه کم که توجه کنی، نوع نگاهشون، لحن صداشون و مکثهاشون، همهچی رو لو میده. کی دروغه، کی ترسیده، کی داره معامله میکنه... هیچکس تمیز نیست. فقط بعضیا تمیزتر دروغ میگن. هیچکس برای چیزی که میگه اینجاست، اینجا نیست.
حالم؟ خوشحالم! دیگه دنبال معنی نمیگردم. دنبال نجات دادن کسی نیستم. فقط نگاه میکنم. دقیق. انگشت میذارم رو نقطه ضعفاشون و صبر میکنم خودشون خراب شن.
قبل از تموم شدن، همهچیو یاد گرفتم. حالا فقط دارم میبینم که بقیه چطوری همون مسیر منو میرن، ولی با لبخند.
برای کسی که میفهمه، دیگه جایی برای باور نمیمونه. و اگه نتونی باور کنی، نمیتونی زندگی کنی! فقط دووم میاری.
و من فقط دارم دووم میارم....
من فقط دووم میارم.