آسمان شب دامان خود را از نوع ظلمت و تاریکی گسترانیده بود. در پس زمینه تیره و تار شبانگاه، رشته کوهی به چشم میخورد که دره های وسیع و عمیقش گویی شکافی بودند بر دل شب.
در قلبِ کوهِ بلند والایی که سر به فلک کشیده بود، غار کوچکی جا خوش کرده بود که سقف بالای سر و گهواره پلنگی سرگشته بود. گذشته از اینها شبانگاه، ملکه و طرح اصلی نیز داشت که هر دیده ای را جلب میکرد... مهتاب... همان گوی بزرگ، با نقره ای ترینِ رنگ ها که هماهنگی خاصی با مشکی شب و ستارگان پراکنده کوچک و بزرگ داشت. چشمک زدن و عشوه و اطوار هیچ ستارکی نمیتوانست مانع از درخشش مهتاب و جالب توجه بودن آن شود. مهتاب بدون ریا و تبرّج زیبا بود...
آن شب ماه کامل بود. پلنگ سرگشته درون غار نم گرفتهاش آرام آرمیده بود و سنگینی پلک هایش تنها چیزی بودند که ذهنش را مشغول کرده بود. همچنان که در خُفتن و آسودن بود، صدایی شنید. ردپایی بود. پلنگ به سرعت برخاست و به احتیاط از غار خارج شد. نجوای ردپای هم نوع خودش بود که به سمت دره حرکت میکرد. پلنگ همراه همنوعش به راه افتاد. همنوع نزدیک دره ایستاد و سرش را بالا گرفت و نعره ای سر داد. پلنگ هم سرش را به سمت بالا برد و... و پرتوهای نور ماه کامل آن شب، برقی در چشمانش انداخت و آن درخشش از چشمان زغالی او به قلبش راه یافت و جرقه ای در اعماق وجودش نمایان شد که "عشق" نام گرفت. پلنگ نگاه کرد و تماشا. آنقدر به ماه چشم دوخت و با غریزه اش آن را تحسین گفت که نفهمید چه مدت گذشت و چگونه، عضلات گردنش به درد آمده بودند که صدای فریاد بلند پلنگی که گویی در نزدیکی اش بود، او را به خود آورد. پلنگ اطراف خود را پایید؛ اما همنوعش را نیافت. بیخیال هر مصیبت و فلاکتی که نثار همنوعش شده بود مجدد به مهتاب چشم دوخت.
هرچه بیشتر او را تماشا میکرد و زهی میگفت گویا ماه دلبرتر و دلرباتر میشد. پلنگ به دره نزدیک شد. در واقع به خیال خود میخواست به معشوقه اش نزدیکتر شود. وقتی مهتاب را دور از خود یافت چند قدمی عقب تر رفت و بعد بدون توجه به مرزها و فاصله ها و محدودیت ها و خط قرمزها و بدون ملاحظه همیشگی اش شتاب گرفت و برفراز دره به پرواز درآمد. پنجه اش را به هوای در آغوش کشیدن محبوبش دراز کرد؛ اما افسوس قانون طبیعت، احساس نمیشناخت.
پلنگ طبق قانون شتاب جاذبه که برخلاف جهت حرکت او به سمت دلیارش بود، به طرف عمق ناپیدای دره سقوط کرد و تنها چیزی که از او بجا ماند همچون هزاران پلنگ دلباخته دیگر تنها زوزه دردناکی بود... آخرین زوزه...اولین عشق... آخرین نفس...اولین بی احتیاطی.
پلنگ موقع رسیدن به زمین درواقع هنگام برخورد سرسختانه اش با ته دره، مجدد سنگینی پلک هایش را حس کرد؛ اما اینبار تنها دغدغه ذهنی اش آرمیدن نبود. شب بعد مهتاب دیگر دلبری نمیکرد و کامل نبود و تنها هاله کوچکی بود بر تیرگی شب. سایر قسمت های ماه گویی همراه پلنگ، عاشقانه برافراز ماه کائنات به پرواز درآمده بودند. بدون تبرّج... بدون احتیاط.