ویرگول
ورودثبت نام
Sara Ahmadi
Sara Ahmadiکه آرزوها، آرزو نمی مانند.…!
Sara Ahmadi
Sara Ahmadi
خواندن ۸ دقیقه·۲ ماه پیش

بهترین دوستی که میشه داشت!

شش سالی هست که شروع آبان برای من کوهی از غم و غصه میاره ، انگار لباس سیاه روزای عزدارای رو دوباره تنم میکنن و من انگار پرت میشم به شش سال پیش میون همهمه ی آدما و گریه ها و … اون روزایی که هیچکس رفتار خالصانه نداشت و فقط خودت میدونستی چه غم بزرگی رو خدا بهت پیشکش کرده و قراره همیشه داغش روی دلت بمونه ، برای همین شروع ماه تولد سینا ، هرسال همین حس هارو تکرار میکنه اما چند سالی میشه که ،این ماه به دو قسمت تقسیم میشه برای من،تا بیست آبان و روز بیست و شش آبان، تا روز بیستم که تولد سیناس همه چی سیاهه،همه چی سخته،خندیدن سخته ،زندگی کردن سخته و انجام دادن کارای عادی زندگی طاقت فرساس و همه چی روی خودش یه پارچه سیاه داره و اما روز بیست و شش آبان ،الان میرسیم به دلیل نوشتن این متن،به دلیل زیبا بودن این روز توی تقویم زندگیم،بیست و ششم آبان که تولد هیواس، الان براتون توضیح میدم هیوا کیه؟

اگر بخوام توصیف هیوا رو شروع کنم اول از همه می پردازم به ویژگی های ظاهریش تا بتونین قبل از فهمیدن بقیه ی داستان،یه هیوای فرضی توی ذهنتون تجسم کنین، خب هیوا یه دختر با قد۱۶۸ سانتی متر،با چشم های درشت و با موهای خرمایی و با یک خنده ی خیلی دلربا، هیوا انگشت های کشیده و استخونیی داره برای همین هروقت لاک میزنه، حس میکنی داری به دست های معروف ترین بازیگر هالیوودی نگاه میکنی،رنگ پوست هیوا همون رنگ پوستیه که الان همه برای داشتنش ساعتها زیر آفتاب دراز میکشن یا هفته ها وقت سولار میگیرن ، خب فکر کنم تا الان به تصویر سازی خوبی از هیوا توی ذهنتون رسیده باشین، حالا که هیوای فرضی ذهنتون آماده اس، ادامه ی داستانو تعریف میکنم:

آشنایی با هیوا

زمانی که آزمون ورودی مدارس رو خاص شرکت کردم و قبول شدم و فکر میکردم موفق ترین دختر جهانم برای قبولی توی این مدرسه و قراره زندگی از این به بعد همیشه روی خوششو نشونم بده( که قبول دارم فکر های احمقانه ی بزرگی بودن) خلاصه اولین روز مدرسه،توی کلاسمون همه یکی یکی بلند شدند و خودشون رو معرفی کردند من قسمت انتهایی کلاس نشسته بودم و هیوا و دوتا از دوستاش که مثل سه تفنگدار بودن ،در جلویی ترین ردیف کلاس، اونجا اولین شناخت من از اون شکل گرفت، اینکه یه دختر با این ویژگی های ظاهری ک‌کمی پیش براتون تعریف کردم ، اسمش هیواس و از الان تا شش سال دیگه هم کلاسی و هم مدرسه ای منه، راستشو بخواین خیلی برخورد خوب و قشنگی نبود چون ب چشم من هیوا دختری بود پر از افاده و پر از غرور و دوستی با اون قطعا اشتباه ترین تصمیم زندگی محسوب میشد ! روزها همینجوری میگذشت و ما به همکلاس بودن خودمون ادامه دادیم و صحبت هامون در حد احوالپرسی و یا جویای روند امتحانات بودن گذشت البته اینم بگم هیوا رقیب درسی هم محسوب میشد و علاوه بر افاده ای بودن و مغرور بودنش یه برچسب دیگه هم توی ذهنم داشت، رقیب درسی ، نباید بذاری خیلی ازت جلو بزنه برای همین دو برابر توی ذهنم انرژی منفی داشت این دختر! این روند دوسالی ادامه داشت و روز به روز این تصور که هیوا دختر مغرور و سختیه کمرنگ تر میشد، تا جایی که حرف زدن های یک کلمه ای تبدیل شده بود به پنج دقیقه مکالمه جلوی در کلاس قبل از ورود معلم ، خلاصه این روزا ادامه داشت تا اینکه به بهونه ی رفتن کلاس خصوصی برای یه سری درسا با بعضی بچه های کلاس که یکیش هیوا بود ، باعث شد دوستی ما وارد مرحله ی جدیدی بشه ، بیشتر از قبل همو میدیدیم و کم کم متوجه شدم چه دختر خفنیه این دختر! توی رفت و آمد این کلاسها به مرور کلی حرف برای زدن به همدیگه پیدا کردیم و دوستی ما شروع شد که با امسال هفت سالی از عمر این این دوستی میگذره ، الان دیگه دانش آموز نیستیم و هرکسی راه زندگیشو انتخاب کرده و داره ادامه میده ، این دوستی کم کم از فُرم و چارچوب دوستی خارج شد و آروم آروم خودشو جا داد توی قسمتی از قلب که خونواده قرار میگیرن، الان هیوا دیگه فقط دوست نیست بخشی از خونواده اس ، هیوا اون خواهریه که پیوند خونی باهات نداره ولی توی مغز تو بین اون و خواهر خونی خودت، تفاوتی نیست انگار مغزت همون نقشی که برای خواهرت تعریف کرده، دقیقا عین همون حتی بعضی وقتا با کیفیت بهتر برای هیوا تعریف کرده. اگر بخوام از تجربه چنین دوستی بگم باید بگم که بهترین دوستیه که میشه داشت ، یه جمله کلیشه هست که میگن توی دوستی مهم اینه که هرچقدر هم از هم بی خبر و دور باشین وقتی همو دیدین هیچی بینتون تغییر نکرده باشه ، این دقیقا مثال بارز هیواس و دوستی ما!

با هیوا میشه راجب هرچیزی صحبت کرد، با هیوا میشه برای همه چی ذوق کرد، هیوا اومد توی زندگیم تا بهم ثابت کنه دوستی های خفنی که داخل فیلماس ، توی دنیای واقعی هم وجود داره فقط باید خوش شانس باشی تا بیاد و زنگ خونتو بزنه. وقتی از همه دنیا ناراحتی و حس میکنی تمام دنیا و موجوداتش علیه توئن، هیوا تموم کارهای زندگیشو متوقف میکنه و جوری تمام غُرغُرات و حرفاتو گوش میده ، انگار تو مهم ترین حرفای زندگیشو داری بهش میزنی، انگار کل دنیا وایساده و هیوا فقط به تو گوش میده و در کنارش وقتی ذوق چیزیو داری یا یه موفقیتی توی هر قسمت زندگی بدست آوردی ، هیوا جوری خوشحالی میکنه برات انگار تو تنها خبر خوشحال کننده ی زندگیشی ، هیوا هروقت موفق بشی ، بلند میشه و با تمام وجودش تشویقت میکنه و دست میزنه برات جوری که صدای تشویق هاش همه ی شهرو پر میکنه، هیوا در عین حال رک ترین دوست زندگیته و اگ ببینه داری اشتباه میکنی  یا کاری انجام میدی که برات خوب نیست مثل ناظم مدرسه میاد بالا سرت و جوری تنبیهت میکنه که دیگه جرئت نمیکنی بری سمت اون کار ،یه طوری خط و نشون میکشه برات که یه لحظه حس میکنی مامانته و قراره بچشو حسابی تنبیه بکنه.

هیوا چنتا نقش رو باهم توی زندگیت داره ، هم دوسته هم خواهر هم ناظم مدرسه هم حامی تموم اتفاق های زندگیت ، هیوا توی هر شرایطی باشه، نقش لازم  به همون شرایط رو به خودش میگیره و تو هم حق اعتراض بهش رو نداری .دوستی هیوا برای من نوری بود توی روزای تاریک زندگی. هرموقع حس کنی باید همین الان به یکی زنگ بزنی و تمام عصبانیتت از زندگی رو سرش خالی کنی، اولین شماره ، شماره هیواس! وقتی با هیوا حرف میزنی هرچیزی که توی مغزته ‌بدون فیلتر میاد به زبونت و هیچوقت نمیترسی از قضاوت شدن. با هیوا میشه ساعتها حرف زد و موضوع برای حرف زدن کم نیاورد، هیوا کسیه که به تموم جزئیات ظاهریت ، زندگیت و رفتاریت دقت میکنه و هر لحظه با حرفاش  راجب خودت سوپرایزت میکنه چون به چیزایی دقت میکنه که حتی خودتم یادت نیست! همیشه به شوخی یه جمله ای توی ذهنم برای هیوا هست اونم اینه که هیوا دوستی برای تمام فصوله

یه بار که وارد زندگیت بشه ، دیگه ولت نمیکنه همه ی فصل های زندگیتو باهات سپری میکنه ، هیوا اصلا دکمه ی خروج از دوستی رو نداره، هیوا همیشه هست حتی موقع هایی که به لحاظ مکانی ازت کیلومتر ها دوره، یه جوری هست که فاصله دیگه معنا پیدا نمیکنه، هیوا هرجایی باشه برای انجام دادن نقش دوستی آماده است، دیالوگاش رو همیشه حفظه و هیچوقت به صحنه بازی  دیر نمیرسه، همیشه یه قدم قبل از تو رسیده اونجا و منتظره تا تو بیای!هیوا بتمن نیست و نمیتونه تموم مشکلات زندگیتو حل کنه ولی توی تمام مشکلات زندگی کنارته، که اگر یه وقت داشتی غرق میشدی دستشو دراز کنه و دستتو بگیره. هیوا مثل تایم استراحت بین دو نیمه ی فوتباله تو رو از جنگیدن و سختی های مسابقه رها نمیکنه اما بین دو نیمه میاد پیشت ، باهات حرف میزنه ، شاید سرت داد بزنه ، شاید تشویقت کنه ، شایدم هیچی نگه فقط نگاهت کنه و محکم بغلت کنه و بعد دوباره بفرستت توی زمین بازی. هیوا از جنس امیده، چون همیشه چراغ امیدواری قلبتو نسبت به آینده ی بهتر روشن نگه میداره ، هیوا برای من مثل جنگل های شمالِ پر از امید و آرامش. هیوا مثل رنگ سبزه، رنگ طبیعت! و امروز تولد هیواست، هیوا حتی روز تولدش هم باعث شده که از تلخی آبان کم بشه…

تولدت مبارک هیوا، تولدت مبارک سبز ترین سبز دنیا ،تولدت مبارک بهترین همراه روزای سخت، تولدت مبارک عزیز دل من.

امسال اولین سالیه که امروز رو کنارت نیستم و این شاید تنها بخش ناراحت کننده ی امروزه، اما قلب من اونجا پیش توعه و من از کیلومتر ها دور تر به بهانه ی تولد تو ، شمع روشن میکنم و برای تولدت آرزو میکنم، آرزوی همیشگی من برای تو ، حال خوبِ، امیدوارم زیبا ترین و بهترینِ هرچیزی توی زندگی بیاد سراغت ، امیدوارم بیست سالگی شروع همه ی اتفاق های خفن و به یادماندنی زندگیت باشه.

تو دیگه اون هیوای افاده ای و مغروره شش سال پیش توی ذهن من نیستی ، تو زیبا ترین هیوایی هستی که توی زندگیم دیدم، تو تنها کسی هستی که تمام قوانین دوستی رو بلدی ، تو قانونمند ترین دوست جهانی!

و اگر بخوام جمله ی پایانی رو بگم:تو بهترین دوستی هستی که میشه داشت.

تولدت مبارک رفیق ترین

۲۶/آبان/۱۴۰۴

دوستیبهترین دوسترفیقهمراه
۳
۲
Sara Ahmadi
Sara Ahmadi
که آرزوها، آرزو نمی مانند.…!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید