چرا نمیشه؟ این سوالو توی این روزهای زندگیم شاید بالغ بر هزاربار از خودم پرسیدم، سارا چرا نشد ؟سارا چرا نمیشه؟ اینکه بگم جوابی براش پیدا کردم ، دروغ محضه.هنوز پیدا نکردم جواب سوالمو که چرا نمیشه؟ حدس های مختلفی میاد تو ذهنم اما هیچکدومشون جوری نیستن که با اطمینان بگم اره همین بود جواب سوالی که همه ی این روزها ذهنم درگیرش بود.
حدس هایی از قبیل اینها: سارا شاید تلاشت اونقدری ک باید می بود، نبود. سارا شاید استمرار کافی نداشتی برای رسیدن به چیزی که میخوای. سارا شاید اراده و انگیزه ی کافی رو نداشتی . سارا شاید برای رسیدن به این خواسته از مسیر اشتباهی اومدی. سارا شاید این خواسته برای تو زیادیه، لقمه ی گنده تر از دهنت برداشتی.سارا شاید این راه راهه تو نیست. سارا شاید هدفتو اشتباه انتخاب کردی . سارا شاید داری الکی دست و پا میزنی برای چیزی که از اولشم قرار نبوده مالِ تو باشه. سارا شاید باید همون ی بار که نشد رهاش میکردی. سارا نکنه داری به زور چیزیو از خدا میخوای!
همه ی این حدس ها از ذهنم رد میشن و گاهاً مدتی میمونن و بعدش میرن و جاشونو ب حدس و گمان بعدی میدن…من همیشه اون ادمی نبودم که زورش به افکارش برسه و بتونه جلوشون وایسه و بگه بسه! برای امروز بسه! برای این هفته بسه! برای شاید همیشه بسه! همیشه اونا منو کنترل کردن ، این روزها هم با این دسته از افکار که چرا نمیشه دارم دست و پنجه نرم میکنم تا شاید فرجی شد و فهمیدم چرا اون چیزی که با تمام وجود میخوامش نمیشه؟
البته اینکه بگم ترسی از فهمیدنش ندارم، اینم دروغ محضه. چون میترسم خیلیم میترسم از اینکه نکنه دلیل این نشدن ها اون حدسایی باشه ک دوسشون ندارم، اینکه من آدم این مسیر نیستم و باید تغییر بدم خواسته ای رو که دارم از فهمیدن اینا میترسم ولی با همه ی ترسی که دارم دلم میخواد بدونم چرا نمیشه چون هرچقدر دلیل و جوابش دردناک باشه حداقل از این چاه عمیقی که افتادم داخلش و اصلا معلوم نیست نور کدوم سمته در میام!
من روزهای تاریک زیادی رو توی این مدتی که میدوئیدم تا به هدفم برسم، گذروندم. حرف های تلخ زیادی حین دوئیدن شنیدم که گاهاً بعضیاشون مثل یه شیشه شکسته روحمو خراشیدن و شاید زخم های همیشگی برام به جا گذاشتن ولی همیشه اون ذوق رسیدن و بغل کردن هدفم، قدرت تحملی میشد برای همه ی تلخی ها و سختی های مسیرم. نمیگم هیچ تاثیری روی من نداشتن این سیاهی ها ، اتفاقا داشتن!
خیلی روزها سرعتمو کم کردن، خیلی روزها لاک پشت مانند دوییدم به سمتش، خیلی روزها هم نشستم و حتی میلی متری جابجا نشدم. اما هیچوقت نقطه ی پایانو برای خودم جابجا نکردمش ، نیاوردمش نزدیک خودم تا با دو قدم اضافه پام برسه بهش و سوت پایان مسابقه رو بزنن و بگن تموم شد خسته نباشید!
من هیچوقت خط کشی پایان رو عوض نکردم با اینکه میدونستم خیلی دوره و هنوز خیلی راه مونده برای دوییدن و رسیدن.
با همه ی این شرایط من به نقطه ی پایان رسیدم ولی وقتی رسیدم که مسابقه خیلی وقت بود که تموم شده بود و دیگه کسی نبود که سوت بزنه و بگه تموم شد حتی یه رهگذر عادی هم نبود ک بپرسه چرا توی این نقطه وایسادی
من زیادی عقب مونده بودم از همه چی و برای همین مهم ترین مسابقه ی این دوره از زندگیم رو از دست دادم و توی نقطه ی پایان فقط خودمو داشتم و یک سوال بزرگ چرا نمیشه؟
