روز و شب کماکان سپری میشود
رود زندگی جریان می یابد من را با خود غرق میکند
در مسیری بی انتها به سنگ ها بخورد میکنم و برخورد میکنم
دیگر جانی از من نمانده است
پس با لبخندی کوچک با عقل وداع کرده و به دل روی آوردم
اما دل سخت رنج آور است
او مرا می رنجاند و من روز به روز بدتر از قبل..
گویی در چشمه ی عشق شربتی سمی باشد و من به آن بیماری گرفتار .
کوشید که راز دل بپوشد با آتش دل که باز کوشد
خون جگرش به رخ برآمد از دل بگذشت و بر سر آمد
او در غم یار و یار ازو دور دل پرغم و غمگسار از او دور
