ویرگول
ورودثبت نام
امیرعلی علیزاده
امیرعلی علیزاده
امیرعلی علیزاده
امیرعلی علیزاده
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

شیر کوچولو نمیتونه بخوابه

زیر گنبود کبود، یه شیر کوچولو 🦁 بود. شیر کوچولو خیلی خسته شده بود ولی هر کاری می‌کرد نمی‌تونست بخوابه.

به خاطر همین رفت پیش دوستش فیل کوچولو🐘 و گفت:

ـ سلام فیل کوچولو.

ـ سلام شیر کوچولو.

ـ من خیلی خوابم میاد، الان هم وقت خوابه، ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم بخوابم، می‌تونی بهم یاد بدی چه جوری باید بخوابم؟

ـ خب برا اینکه خوابت ببره، باید بری خونتون و سرت رو بذاری روی بالشِت تا خوابت ببره.

شیر کوچولو از دوستش تشکر کرد و بعد خداحافظی کرد و رفت خونشون تا سرش رو بذاره روی بالش و بخوابه.

رفت توی اتاقش و سرش رو گذاشت روی بالشتش، از این ور شد، از اون ور شد، ولی هر کاری کرد خوابش نبرد.

به خاطر همین از جاش بلند شد و رفت پیش دوستش زرافه کوچولو🦒 و بهش گفت:

ـ سلام زرافه کوچولو.

ـ سلام شیر کوچولو.

ـ من خیلی خوابم میاد، الان هم وقت خوابه، ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم بخوابم، می‌تونی بهم یاد بدی چه جوری باید بخوابم؟

ـ وقتی می‌خوای بخوابی، سرت رو میذاری روی بالش تا خوابت ببره؟

ـ بله زرافه کوچولو، این کار رو کردم ولی خوابم نبرد.

ـ خب ببینم، وقتی سرت رو گذاشتی روی بالش، چشاتو بسته بودی؟

ـ نه.

ـ خب اگه می‌خوای خوابت ببره باید چشاتو ببندی تا خوابت ببره.

شیر کوچولو از دوستش تشکر کرد و بعد هم ازش خداحافظی کرد و رفت خونشون تا سرش رو بذاره روی بالش و چشاش رو ببنده تا خوابش ببره.

این کار رو کرد، ولی هر چی این ور شد و اون ور شد، خوابش نبرد.

از جاش بلند شد و رفت پیش دوستش خرسی کوچولو و گفت:

ـ سلام خرسی کوچولو🐻

ـ سلام شیر کوچولو.

ـ من خیلی خوابم میاد، الان هم وقت خوابه، ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم بخوابم، می‌تونی بهم یاد بدی چه جوری باید بخوابم؟

ـ بله دوست خوبم، ببینم برا اینکه خوابت ببره، سرت رو گذاشتی روی بالش؟

ـ بله گذاشتم.

ـ خب چشات رو هم بستی؟

ـ بله بستم. ولی هر کاری کردم خوابم نبرد.

ـ خب بگو ببینم، وقتی چشات رو بستی به خواب فکر کردی؟

ـ نه، چه جوری باید به خواب فکر کنم؟

ـ این کار خیلی راحته، کافیه که به این فکر کنی که الان داره خوابت می‌بره و همه دوستات هم الان خوابیدند. اینطوری خیلی زودتر خوابت می‌بره.

شیر کوچولو از دوستش تشکر کرد و بعد هم خداحافظی کرد و رفت خونشون تا سرش رو بذاره روی بالش و چشاش رو ببنده و به خواب فکر کنه تا خوابش ببره.

این کار رو کرد، هی این ور شد و اون ور شد، ولی خوابش نبرد.

به خاطر همین از جاش پا شد و رفت پیش دوستش ببر کوچولو 🐅 و بهش گفت:

ـ سلام ببر کوچولو.

ـ سلام شیر کوچولو. عههه! چی شده، چرا اینقدر چشات قرمز شده؟

ـ آخه من خیلی خوابم میاد، الان هم وقت خوابه، ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم بخوابم، می‌تونی بهم یاد بدی چه جوری باید بخوابم؟

ـ بله، خب این کار، خیلی راحته. باید سرت رو بذاری روی بالش.

ـ من این کار رو کردم ولی خوابم نبرد.

ـ خب چشات رو بسته بودی؟

ـ بله بسته بودم.

ـ به خواب فکر کردی؟

ـ بله، فقط به خواب فکر کردم و هی این ور شدم و اون ور شدم، ولی خوابم نبرد.

ـ آهان! حالا فهمیدم چرا خوابت نمی‌بره، آخه وقتی می‌خوای بخوابی، باید سرت رو بذاری روی بالش و چشات رو ببندی و به خواب فکر کنی و از جات تکون نخوری، اینطوری خیلی زود خوابت می‌بره. اگر هم از مامانت خواهش کنی که برات یه قصه و یه لالایی خوشگل بخونه، خیلی زودتر خوابت می‌بره.

شیر کوچولو خیلی خوشحال شده بود، آخه فهمید مشکل کارش از کجا بود و چرا خوابش نمی‌برد، آخه اون هی تکون می‌خورد و از جاش بلند می‌شد، به خاطر همین بود که خوابش نمی‌برد. از دوستش خیلی تشکر کرد و بعد هم خداحافظی کرد و رفت خونشون و برا مامانش همه ماجرا رو تعریف کرد. بعد هم به مامانش گفت:

ـ مامان جونم! من دارم میرم توی اتاقم تا سرم رو بذارم روی بالشم و چشام رو ببندم و به خواب فکر کنم و تکون نخورم تا خوابم ببرم. میشه ازتون خواهش کنم که برام یه قصه و لالایی بخونی تا زودتر خوابم ببره؟

ـ بله! شیر کوچولوی ناز من! حتما این کار رو می‌کنم.

بعد هم شیر کوچولو رفت توی اتاقش، سرش رو گذاشت روی بالشش و چشاش رو بست و به خواب فکر کرد، به اینکه الان خوابش می‌بره، به اینکه الان دوستاش همه خوابن و سرشون رو گذاشتن روی بالششون و چشاشون رو هم بستند . شیر کوچولو تکون نخورد و از جاش بلند نشد و مامانش هم براش قصه شیرکوچولو رو تعریف کرد و بعد گفت:

لالا لالا گل…..

ادامه ماجرا میشه همون لالایی و یا زمزمه‌هایی که بچه‌ها بهشون عادت دارند تا باهاشون زودتر خوابشون ببره.

#داستان #قصه

۰
۰
امیرعلی علیزاده
امیرعلی علیزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید