
من دختر پاییزم.
و شاید در سرشتم است که غمزده و خاکستری باشم، همانند آسمان همیشه تیره و ابری مهرگان.
همیشه میخواستم سبز باشم، چرا که عطشی داشتم برای یکی شدن با جنگل و درختانش.
اما همیشه نارنجی و قهوهای، به رنگ خزان بودهام.
همیشه در سفر و آزاد، با قلبی آکنده از هر ریشهای.
و میگویند درخت بیریشه از درون میپوسد و سقوط میکند.
پس... نه!
شاید برای سبز بودن زاده نشده باشم.
شاید پرنده باشم؟
مانند پرستوهایی که بی پروا و رها بر نسیم سرد سوار میشوند تا به دوردستها پرواز کنند.
شاید به همین خاطر است که هیچگاه، به مکان و شخصی دلبستگی و تعلقی نداشتهام. در میان جمع بودهام اما هرگز همرنگ جماعت نشدهام.
گویی دورم از خاکی که بوی آشنایی بدهد.