شوکا آریا·۱ ماه پیشعشق و منطقجهانی که در آن زیست میکنم، عجیب است و درک آن مشکل. قوانینی که دارد، در عین منطقی بودن، غیر منطقیاند. گرچه باید پرسید که منطق را چگونه تع…
شوکا آریا·۱ ماه پیشمرد نقرهای از کازابلانکا-نمیفهمم که چرا مردم راجب آسیبهایی که به خودشون زدن یا خودکشی ناموفقشون به بقیه میگن.مکثی کرد تا بینیاش را بالا بکشد و بیشتر در میان پا…
شوکا آریا·۱ ماه پیشسبز شدنسحرگاه که چشم گشودم، دانستم که خواب کافی ست. شاید همان سه ساعتِ اولیه هم بس بوده اما نیمه شب بیدار ماندن را برایم چه سود است؟
شوکا آریا·۱ ماه پیشخورشیدآخرین سنگ سرد را که بر مقبره گذاشت، نفسی از هوای مرطوب و خنک جنگل گرفت. رایحهی خاک و برگ همراه با بوی زنندهی جنگ و خون در بینیاش پیچید.خ…
شوکا آریا·۱ ماه پیشجنون سلیمبیم آن دارم که گریز از خوشی و نیکبختی به جانم افتاده باشد. مانند سایهی بختکی که در نیمه شبهای محو تابستانی آرامش را از من میربود.
شوکا آریا·۱ ماه پیشدخت پاییزمن دختر پاییزم. و شاید در سرشتم است که غمزده و خاکستری باشم، همانند آسمان همیشه تیره و ابری مهرگان.