ویرگول
ورودثبت نام
شوکا آریا
شوکا آریاروایتگری از سرزمین خورشید🔆✨️
شوکا آریا
شوکا آریا
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

مرد نقره‌ای از کازابلانکا

-نمی‌فهمم که چرا مردم راجب آسیب‌هایی که به خودشون زدن یا خودکشی ناموفقشون به بقیه میگن.

مکثی کرد تا بینی‌‌اش را بالا بکشد و بیشتر در میان پالتوی خاکستری‌اش فرو رفت.

-میدونی... جدا از اینکه اون حس بد و وحشتناک رو به شخص مقابلشون تحمیل می‌کنن، باعث میشن ترحم انگیز به نظر بیاین!

و ادامه‌ی حرفش، خنده‌ی تلخی بود که در محوطه‌ی خلوت جلوی ساختمان قدیمی و رنگ و رو رفته طنین انداز شد.

صاحب خنده، دستی به صورتش کشید و نفسی از هوای سرد نوامبر گرفت تا حرفش را ادامه بده:

-شاید طرز فکرم اشتباه باشه...ولی فکر می‌کنم کسی که واقعا درد داشته باشه نشونش نمیده. آخه همیشه اینجوریه. مثلا آخرین باری که خودم نقشه‌ی یکی از اون تلاش‌های احمقانه رو کشیده بودم، کل روز رو با یه لبخند گنده روی صورت رنگ پریده گذروندم. با دوستام بیرون رفتیم و مثل همیشه از شوخی‌هام استفاده کردم تا سر به سرشون بزارم. آواز خوندم براشون، باهم چند دست کارت بازی کردیم و خلاصه...

آهی کشید و نگاهش به خیابان خاکستری و خلوتی افتاد.

-کی فکرشو می‌کرد آخر اون روز دستم سمت تیغ بره؟

تکیه‌اش را از ستون گرفت تا خاک نشسته روی پالتو‌یش پاک کند و برای اینکار، چند باری دستش را روی پارچه‌ی سر شانه‌اش کشید.

به مردی که سر تا پایش نقره‌ای رنگ شده بود نزدیک‌تر شد.

در نگاه اول شاید به نظر می‌آمد یک مجسمه‌ی معمولی باشد، اما فقط کافی بود به چشمان آبی آسمانی براقش خیره شوی تا بفهمی چه سرگذشت عظیمی درونشان موج می‌زند. آن چشم‌ها حتی برای یک آدم هم بیش از حد زلال و واقعی بودند.

شاید همین باعث شد تا شخص خسته‌ی خاکستری پوش، او را به عنوان همدمش انتخاب کند.

سرفه‌های خشک و کوتاه دوباره سکوت بینشان را شکست و در ادامه کلمات جاری شدن:

-الان منم بهت گفتمش... پس فکر نکنم فرق زیادی با اونایی که قضاوتشون کردم داشته باشم.

آهی کشید. سرش را بالا گرفت و با لبخندی مرده به آسمان ابری و تیره خیره شد:

-ما آدما همینیم دیگه. از همدیگه ایراد می‌گیریم ولی دریغ که خودمون هم تفاله‌ای بیش نیستیم.

باد که وزیدن گرفت، مجبور شد موهای افشان مشکی‌اش را با دست به عقب هل بدهد، چرا که دوباره یادش رفته بود که یک کش برای آن پیچک‌های وز وزی بردارد. از بستن موهایش متنفر بود، چون احساس می‌کرد نفسش را بند می‌آورد. گویی قلاده‌ای به گردنش بسته باشند.

دلیل کوتاه نگه داشتن موهایش هم همین بود.

گرچه سه ماهی از آخرین باری که کوتاهشان کرده بود می‌گذشت و آن طور که بویش می‌آمد، باید دوباره سری به آرایشگاه می‌زد.

وقتی وزش باد قطع شد، کلافه دستانش را در جیب شلوار پارچه‌ای چهارخانه‌اش برد تا گرمشان کند. شلواری که همرنگ برگ‌های مرده‌ی درخت رو به رویشان بود.

سر چرخواند و به نیم رخ مرد نقره‌ای کلاه به سر نگاه کرد. او را به یاد فیلم‌های سیاه و سفیده دهه ۴۰ می‌انداخت. اللخصوص کرکتر ریک از فیلم کازابلانکا.

همان صورت محکم و پهن، اما کشیده. همان چشمان ریز و و بینی مثلثی که یقه‌ی ایستاده‌ی بارانی‌اش، از نیم رخ آن را می‌پوشاند.

برگ خشکی را که بر شانه مرد افتاده بود برداشت و در هوا رهایش کرد تا رقصیدنش را تماشا کند:

-می‌دونی بدتر از همه چیه؟ کسایی که از یسری تفاله‌های رادیواکتیوی خوششون میاد و با کمال میل اجازه میدن که زندگیشون رو به گند بکشن...این خیلی داغونه!!

چشمانش برگ را دنبال کرد تا زمانی که به زمین برسد.

اما همچنان کلماتش ادامه داشت:

-من حتی اگه یه آشغال هم باشم تمام سعیمو می‌کنم که آشغال مضری نباشم.

همان لحظه چشمانش بالا آمد تا به مردی زل بزند که به افق خیره مانده بود:

-می‌دونی که اینارو فقط پیش تو میگم چون می‌دونم به کسی چیزی نمیگی. دوستام حتی نمی‌دونن که من یتیمم.

این بار، با خنده‌ی متفاوتی جمله‌ی آخرش را به زبان آورد. خنده‌ای از جنس کنایه.

از گوشه‌ی چشم متوجه لرزش لب مرد شد و این، لبخند روی لب‌های خشک و رنگ‌پریده‌‌اش را پررنگ‌تر کرد. به سوزش آزاردهنده‌ی ترک لبش توجهی نکرد و ادامه داد:

-گاهی کنجکاوی‌هایی می‌کنن و منم چیزای غیر مهمی که مطمئنم نمی‌تونن باهاش بهم آسیبی بزنن رو بهشون میگم.

لب‌هایش را بر هم فشرد و احساس کرد چیزی بر قلبش سنگینی می‌کند. احساسی ناخوشایند. گویی حرف‌هایش بر زبان خودش تلخ می‌آمدند. پس سریع برای تبرئه کردن کلمات قبلی‌اش گفت:

- نه اینکه اونا آدمای بدی باشن. فقط اینکه... این زندگیه منه.

شانه‌ای بالا انداخت و آهی کشید:

-ترجیح میدم همه چیز رو بهشون نگم. مثل گذشتم یا احوالم و مریضیام.

گوشه‌ی لبش آرام آرام به سمت بالا کشیده شد:

-می‌دونی که... آدما وقتی بهت اهمیت میدن، زیادی فضول می‌شن.

قهقهه‌ی سریع و سر مستی در فضا پیچید. قصد توهین نداشت اما از طرفی عقاید و افکار گستاخانه‌اش را بی پرده بیان می‌کرد.

مرد هم بدون هیچ عکس‌العملی فقط به او گوش می‌داد.

با گذشتن اتوبوس قرمز دو طبقه‌ای از مقابل‌شان، شخص گستاخ سریع دست در کیفش دوشی کوچکش برد و چند دلاری بیرون کشید تا در کارتن کوچکی که رو به روی مرد قرار داشت بندازتش.

درحالی که با قدم‌های عقبکی و کشیدن کف کتونی‌های کهنه‌اش به زمین، از او دور میشد گفت:

- بدرود دوست نقره ای من!

و درحالی که برایش دست تکان می‌داد و از او دور می‌شد، برگشت تا سوار اتوبوسی شود که هیچوقت دیگر قرار نبود به آن برگردد.

چرا که آن روز، آخرین روز سفرش به لندن بود.

۱۱
۰
شوکا آریا
شوکا آریا
روایتگری از سرزمین خورشید🔆✨️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید