هر کسی در زندگی جایی دارد که وقتی نامش را میشنود، دلش آرامتر میشود. برای من آنجا روستاست؛ جایی که خاطرهها در کوچهها زندگی میکنند و هر گوشهاش حرفی برای گفتن دارد.
در روستا آدم چیزهایی را یاد میگیرد که شاید در هیچ کتابی نوشته نشده باشد؛ یاد میگیرد برای به دست آوردن هر چیز باید زحمت کشید، یاد میگیرد طبیعت را دوست داشته باشد و بفهمد آرامش همیشه در داشتن بیشتر نیست، گاهی در سادهتر زندگی کردن است.
اینجا آدمها همدیگر را میشناسند، حال هم را میپرسند و هنوز سلام و احوالپرسی ارزش دارد. اگر کسی خوشحال باشد، شادیاش میان همه تقسیم میشود و اگر کسی غم داشته باشد، تنها نمیماند.
شاید روستا امکانات شهر را نداشته باشد، اما چیزهایی دارد که با هیچ وسیله و ساختمانی به دست نمیآید؛ آسمان باز، سکوت دلنشین، صمیمیت آدمها و حس تعلق.
و شاید زیبایی واقعی روستا همین باشد؛ اینکه با وجود سادگیاش، همیشه دلیلی برای دوست داشتن و برگشتن باقی میگذارد. روستای ما فقط محل زندگی نیست؛ بخشی از وجود ماست و تا وقتی خاطراتش در دل ما زنده باشد، همیشه زیبا خواهد ماند.