در روستا عصر فقط بخشی از روز نیست؛ انگار لحظهای است که همه چیز آرامتر میشود و فرصت پیدا میکند نفس بکشد. آفتاب کمکم از شدت خودش کم میکند و نور طلاییرنگش روی دیوارهای گلی، شاخههای درختان و مسیرهای خاکی روستا مینشیند. سایهها بلندتر میشوند و هوا حالتی دلنشین پیدا میکند.
در این ساعت، هر کسی کمکم از کارهای روزانهاش برمیگردد. بعضیها از باغچه میآیند، بعضی از سر زمین و بعضی هم مشغول جمعوجور کردن کارهای باقیمانده هستند. صدای آرام صحبت مردم از کوچهها شنیده میشود و روستا کمکم رنگ عصرگاهی به خودش میگیرد.
بچهها هنوز انرژی دارند؛ با دوستانشان بازی میکنند، میدوند و از این خانه به آن خانه سر میزنند. خندههایشان در کوچهها میپیچد و حال و هوای زندهای به روستا میدهد. گاهی هم کنار بزرگترها مینشینند و به حرفهایشان گوش میدهند؛ حرفهایی که سادهاند اما پر از تجربه و زندگی هستند.
پیرترهای روستا معمولاً این وقت روز کمی مینشینند و استراحت میکنند. نه برای اینکه کاری نداشته باشند، بلکه برای اینکه فرصت کنند به روزی که گذشته نگاه کنند؛ به کارهایی که انجام شده و برنامههایی که برای فردا دارند.
نسیم عصرگاهی که از میان درختان عبور میکند، بوی خاک، گیاه و زندگی را با خودش میآورد. در چنین لحظههایی آدم میفهمد آرامش همیشه در سکوت و سادگی پنهان شده است.

عصرهای روستا به ما یاد میدهد که زندگی فقط انجام دادن کارها نیست؛ گاهی باید چند دقیقه ایستاد، به اطراف نگاه کرد و زیبایی چیزهایی را دید که همیشه کنار ما بودهاند. :::