صدای من رو از روز نمیدونم چندم قطعی اینترنت درحالیکه چون ناخنهام لاک داره با دستکش نشستم وسط دفترِ مدرسه میشنوید. امروز تقریباً چهل دقیقه دیرتر رسیدم و برام مهم نبود اون مدرسه هم که بدفاز شده بودم دیر و زود رسیدن برام کوچکترین اهمیتی نداشت. انگار نقطۀ پایان هر مدرسهای برای من بدفاز شدنه و تمام.
گفتم نمیدونم چندمین روز قطعی اینترنت، واقعاً نمیدونم روزچندمه. حساب زمان و مکان از دستم دررفته. شما این روزهایتان را چگونه میگذرانید؟ سعی میکنم خیلی جهان شمول به این فکر کنم که این روزها برای آدمهای متفاوت چگونه میگذرد؟ برای آدمهایی مثل من که سالهای زیادی به نجات دهندههای زیادی آویختهاند و نجات ندیدهاند چطور گذشته؟ حالا بعد این همه سال حس کنی همه این سالها در باتلاق و منجلاب و چیزهایی از این قبیل بودهای چه حسی دارد؟ بحرانهای اجتماعی جز آنکه مرهمی بر قلب داغدارت باشد چه دردی را به تو اضافه میکند؟ برای تو که هماره در بحرانهای مختلف دست و پا میزدی حالا جنگ و صلح چه فرقی دارد؟ حالا فقط حس میکنی همسو با بحرانهای داخلیات بحرانی در دنیای بیرون وجود دارد. نوشته بودم که چقدر خوشحالم ششم محرم که عزادار خواهر عزیزم هستم مراسم شیرخوارگان برگزار میشود که آن هم کنسل شد. چقدر تجربۀ شیرخوارگان امسال تجربۀ فوق العاده و خاصی بود در حالیکه تا گردن قرص خورده بودم های های وسط مصلی با شعرخوانی برقعی زار میزدم و با خادم آنجا برای نمیدانم چی یکی به دو میکردم. بعدش هم رفتیم دوبار و فاطمه برای اینکه شنوای حرفهایم باشد تا آن سر دنیا آمد و با مترو برگشت خانه. حالا من در این منجلابی که سالهاست در آن دست و پا میزنم و زمانم را گم کردهام کِی نفس تازه میکنم؟ کِی تمام میشود و کِی خودم را پیدا میکنم؟