اسم یکی از همکارهای محبوبم که در چالش اخیر با او همدرد؟ همچالش؟ همغم؟ یا نمیدانم چه بودهام بهاره است. هربار نگاهش کردم دوست داشتم بگویم من درد مشترکم مرا فریاد بزن. هیچوقت دربارهاش تلفنی صحبت نکردیم، یا بیرون قرار بذاریم فقط به چشمهای هم نگاه کردیم و گذر کردیم یا یک وقتهای خیلی محدودی اکر کسی نبوده سرمان به کارمان بوده وریز ریز حرف و غر زدیم ولی از نگاههای هم ساعتها صحبت و صدها غر و دردودل بیرون آمده. حالا یک روز کاری از آن چالش میگذرد ولی انگار یک عمر کاری و نه حتی واقعی گذشته. دلم برای بهاره تنگ شده است اما حالا که تنها در سالن تاریک خانه مادربزرگم دراز کشیدهام و میخواهم بخوابم همسایه پارتی گرفته و شادمهر آهنگ بهارهاش را میخواند. خزون شهر ما با تو بهاره. اشکهایم قل میخورد روی متکا فکر میکنم حتماً سال دیگه از اینجا بروم و خوابم میبرد.