امروز فکر کردم عمرم، زندگیم، بیست و پنج سالگیم و هرآنچه تحت عنوان این زندگی قرار میگیره در تلخترین، سختترین و بدترین حالت ممکن داره میگذره. ترسیدم ناشکری باشه. به علی فکر کردم که از سال 73 تا الان سهمش از زندگی همین بوده. به اصرار مامان قبول کردم اون عروسک پنگوئن رو بهش بدم. علی سهمش رو از زندگی انتخاب نکرد. آیا من انتخاب کردم؟ آیا لحظههای امروز من نتیجه تصمیم و انتخاب و اختیار منه؟ اگر نتیجهای از خودم باشه چه عذاب بزرگی فردای قیامت انتظارم رو میکشه اما اگه تقصیر من نباشه خِرِ کی رو باید بگیرم؟
حالا تا بیست و شش سالگیم چیزی نمانده. همه ما مسئولیم. عروسک پنگوئن رو ندادم و دلم برای برادرم به اندازۀ یک دریا تنگ شده. امیدوارم در دنیایی دیگر من رو دوست داشته باشه، بغلم کنه، بهم محبت کنه و خوش و ناخوشم براش مهم باشه. عزیزم امیدوارم در دنیایی دیگر ببینمت و اونجا اظهار بیاطلاعی از حضور من نکنی.
پ.ن: چقدر قرآن؛ مخصوصاً سورۀ طه منسجم و منظم نوشته شده. کاش پایان نامه من رو هم مینوشتن.