چرا در روزهاییکه آب تا زیر گلویمان رسیده هوس گذشته را میکنیم؟ آیا حوصلهمان سر رفته یا فقدانهایمان به صورتمان سیلی میزند؟ گیدولیل در یکی از سفرهایش به چین که بعداً سفرنامهاش را کمیک کرده نوشته مطمئنم بعداً حتماً دلم برای اینجا و این روزها هم تنگ میشود. مثلاً من دلم برای شبهای بعد جنگ که تازه گریههایم شروع شده بود تنگ شده ومنتظرم این بحران داخلی که چنگهای شیطان رجیم خارجی در چنگهای شیطان رجیم داخلی گره خورده است تمام شود و شبها تازه شروع کنم به گریه. ترسم از مرگ و مرگ عزیزانم. خوشبهحال ما مه صحیفه نور دوچشمانم را مکتوب داریم. از بحثی که میخواستم درباره آن صحبت کنم خیلی عقب ماندم. چرا روزهای جنگ دلواپس آدمهای گذشته و رفتهمان شدیم؟ هنوز محبتی نسبت به آنها داریم؟ چرا دوست داریم آدمهای صدسال گذشتهمان دلشان شور ما را بزند و دنبال خبرگرفتن از ما؟
امشب برای اولین بار بابا درباره ازدواج طور دیگری با من صحبت کرد. آب بر آتش وجودم شد. گفت من این ناامیدی و به بن بست رسیدن را درک کردهم.