ویرگول
ورودثبت نام
شیرین
شیریندلیل دل‌های گمگشته
شیرین
شیرین
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

هشت آذر

برخی از روزها در همین تقویم ساده جلالی جادویی‌اند. یکی از جادویی‌ترین روزهای سال به نظرم هشت آذر است. آن روز در خانه فاطمه وقتی بوی لازانیا همۀ‌مان را مست و مدهوش کرده بود یک لحظه به خودم آمدم و دیدم چقدر عجیب که آدم‌های اینجا همین هشت آذر سال 98 یکی از عزیزترین‌ جان‌هایشان،دوست‌شان را از دست داد‌ه‌ند و حالا به روی خودشان نمی‌آورند و برای تولد برزی خانۀ عزیزش جمع شده‌اند. هرچه زور می‌زنم یادم نمی‌آید آن روز چرا فشرده و غمگین بودم ولی خوب یادم است دردی مانند پیچک دور قلبم می‌پیچید و آن را فشرده‌تر می‌کرد. پپرونیِ سیب مزۀ همیشگی‌اش را نمی‌داد و تقریباً میل به هرچیزی که آنجا پیدا میشد نداشتم. در ذهنم بود اولین کاری که میکنم این باشد که وقتی برگشتم و کمی سرم خلوت شد فیلم جهان با من برقص را دوباره ببینم. همۀ ما همراه با همۀ غم‌هایی که به دوش می‌کشیدیم، پروژه‌هایی که باید تحویل کارفرما می‌دادیم، پایان نامه‌هایی که باید تحویل دانشگاه می‌دادیم آنجا دور هم جمع شده بودیم تا تولد عزیزترین‌م را جشن بگیریم. هرکی از طرفی خودش را جمع کرده بود و روز موعود آنجا رسیده بود. ناگفته و هماهنگ نکرده آنجا مهمان دعوت کرده از برای تولد فاطمه و حالا که فکر می‌کنم کاش این کار را نمی‌کردم ولی از احساس یکی بودنم بود که آن کار را کردم. فاطمه حتی شمع‌هایی که تا آن روز روشن نکره بود را روشن کرد و نشستیم پای میز شام. حالا که فکر می‌کنم وقتی می‌خواستیم شام بخوریم فاطمه دوست داشت روی همه چیز شمع بگذارد و فوت کند. غرم می‌آمد نمیدانم چم شده بود حوصله هم نداشتم و فقط فکر می‌کردم دنیا همین است که تو در اوج بی‌حوصلگی خوشمزه‌ترین لازانیا جهان را بذاری گوشه لپت. هیچ وقت چیزها با هم جور در نمی‌آیند کاملِ کامل. آن شب و بقیه شب‌های جان جهان به مراد دل ما نمی‌رقصد. تلاش و سعی ما برای کنار هم بودن در هر حالتی می‌شود رفاقت. کنار بانک شهر وقتی چیلیک چیلیک اشک می‌ریزی، در صف عکس ریه و هزار هزار موقعیت دیگر که از من برای نوشتن خیلی سخت است چرا که گویی برای خودم می‌نویسم.

فاطمه، فاطمۀ عزیزم، فاطمه جانم، فاطمه که هر بار نام تو نور را در دهانم هزار هزار تکه می‌کند خیلی خوشحال‌م که روز به دنیا آمدن تو این تلنگر را در ذهنم انداخت که برای کنار هم بودن نباید منتظر حال خوب باشیم. تو این را وقتی به من یاد دادی که در یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام وقتی تازه از خواب بیدار شده بودید پذیرای غم و غصه‌های من بودید. از راهکاری که میلاد داد هربار هم خنده‌ام می‌‌گیرد هم غصه‌ام. چقدر خجالت می‌کشم یادم می‌افتد که یکهو زیپ کیف میلاد را باز کردم تا با لپتاپش کار انجام دهم. گفتم که؛ از سر استیصال بود. بیشتر از استیصال از احساس یکی بودن با شما. اما پذیرش شما و دل‌های بزرگی که در آن خانه همراه با فندق عزیزم می‌پرورانید آنجا را برای من به یک خانه امن تبدیل کرده که پشت پنجرۀ عزیزش ساعت‌ها سکوت کنم، کتاب بخوانم، با تو صحبت کنم و خیلی چیزهای دیگر.

فاطمه من دقیقاً هجده سال پیش خواهری را از دست دادم و حالا امروز حس می‌کنم خواهری دارم که به تمام بی‌نمکی و بانمکی‌هایم می‌خندد، کسی اذیتم کند پاره‌اش میکند و در خیلی از موقعیت‌ها پشت و پناهم است. خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: يوتكم خيراَ مما أخذ منک و یغفر لکم. همین. نمی‌توانم جای خالی سیده‌ی عزیزم در قلب‌م، در زندگی‌ام، در خانه‌ام، در وقت و بی‌وقت‌های بی حوصلگی‌ و باحوصلگی‌م نادیده بگیرم. اما این را مطمئنم که خواهری خوش قلب چون تو دارم.

دیشب بالاخره توانستم چیزی که در سینه‌ام سال‌ها نگه داشته بودم را برایت تعریف کنم برایت بگویم همه این سال‌ها از سویدای دل‌م‌حس می‌کردم آنچه بین من و م.ا گذشت از آنچه بین او و آن دو‌دختر گذشت سهمگین‌تر بود. حالا نمی‌دانم چند سال است تبریک و‌تسلیت می‌گوییم بهم. راستش دروغ‌ گفتم‌ او به من تبریک نگفت فقط یک‌بار تسلیت و‌ روزنه نوری که در این رفاقت باز گذشته‌ام، نه اینکه بخواهم قیاس مع الفارق کنم اما تو‌ دنیای نوری.

قیصر امین‌پور در شعری می‌گوید "موج‌های خروشان تو را می‌شناسند." من دخانیاتی سر کوچه شما را می‌شناسم، با بقالی چلمنگتان رفیقم و بارها و بارها سوت‌زنان کوچه‌تان را تا خانه عزیز و‌ دوست داشتنی‌ت آمدم.

عزیزترینم که این روزهای سخت و بی‌تعریفی را می‌گذرانی، به تو‌ نوید روزهای خوب را می‌دهم... تا نامۀ بعد ای رازت در سینه من نور قلب هزارتکه شده‌ام خدایت نگهدار.

پ.ن: دربارۀ جادویی بودنش باز می‌نویسم.

۷
۲
شیرین
شیرین
دلیل دل‌های گمگشته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید