صدای من رو از پنجمین روز قطعی اینترنت درحالیکه پایان نامهم به معنای واقعی روی گازه و وقعی بهش نمینهم و مدیر الدنگم هتک رو پتک کرده میشنوید. سلام! :) شما چطورید؟
حالا دقیقاً دوازده ساعت از نوشتن پاراگراف بالا میگذرد. در مهمانی هوشیاریم پایین آمده بود و جز لبخند زدن و فوت کردن چای کاری ازم برمیآمد؟ نه! دوست داشتم دامن کامل به ناهوشیاری عزیز بزنم روز اول قطع اینترنت هم همین کار را کردم و چهارساعتِ بی ربط وسط روز خوابیدم و با صدای زنگ فاطمه از خواب پریدم. حالا هم راستش به دامن همان ناهوشیاری پناه بردم. واقعیترین آدمهای زندگیام آن روز زنگ زده بودند ببیند من چگونهام؟ حالا نمیدانم واقعیترینها آنهایی بودند که روزهای جنگ پیام میدادند یا آنهایی که این روزها گاه و بیگاه زنگ میزنند یا آنهایی که 1401 نگران بودند یا آنهایی که 98 پیگیر بودند. راستی ما میانۀ این روزها زندهگی کردیم یا مردهگی؟ امروز سر میز به عطیه گفتم هیچ چیز این روزها اندازۀ کلافهگی اذیتم نمیکند. نمیدانم چه خبر است و کلافهام. خبر نمیخوانم و کلافهام. اوضاعم در محل کارم به سامان نیست و کلافهم. هوشیاریم به بادگلو بند است و کلافهام. خدایا...