ویرگول
ورودثبت نام
شیرین
شیریندلیل دل‌های گمگشته
شیرین
شیرین
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

کلُ نَفسٍ ذائقة المَوت!

م.ن فوت کرد. همین‌قدر بی‌مقدمه که من اینجا می‌نویسم. من آنجا حضور نداشتم اما حسب شنیده‌ها و گفته‌ها قلبش می‌گیرد و کاری هم از مأمور اورژانس برنمی‌آید. رفیق شفیق بابا برای تعمیر موتور برق و رفیق شفیق سید برای قلیون کشیدن و احتمالاً گعده‌های خیلی طولانی در حیاطِ خانۀ ازگل. خیلی اتفاقی دیروز که از مدرسه برگشتم لباس صورتی‌ام را پوشیدم که کمی گرم است. بابا که داشت دربارۀ م.ن صحبت می‌کرد از اینکه صورتی به تن دارم خجل شدم. دیشب بخش آخر سفرنامۀ هند صحت و عبدی‌پور را دیدم و عبدی‌پور رنگاوارنگ بودن هند را ستایش می‌کرد. خوش رنگ و لعاب بودن شرق را. نگاهی به تن‌م انداختم و از صورتی‌ای که پوشیده بودم خوش‌م آمد که ببین من هم خودم را به این شرقی که می‌گویند چسبانده‌ام. حتی غذاهای ایرانی را به خاطر رنگ و لعاب‌شان بیشتر دوست دارم تا طعم و مزه‌شان. صبح که بابا برای تشیع رفته بود جلوی روشویی داشتم مسواک می‌زدم که نگاهم به رنگ لباس‌م افتاد خیلی ناراحت شدم که صورتی تن‌م است. چندی پیش یک نوشته انتقادی نسبت به بی رنگ شدن همه چیز و علی الخصوص وسایل بچه‌ها دیده بودم که حسابی ذهن‌م را مشغول کرده بود. حالا اساسی‌تر به این فکر کردم که رنگ‌ها برای چه رنگ باختند؟ مثل م.ن یک‌هو قلب‌شان ایستاد؟ یا اینجای زمین که ماییم و اینجای تاریخ مقتضی آن است که بدون رنگ و لعاب در آن راه برویم؟ تصمیم خودمان بوده یا یک اجبار جمعی؟ حالا رنگ و لعاب از دنیای ما رنگ باخته و شاید هم اگر یک‌هویی رنگی که با آدم حرف بزند غیر از این رنگ‌های نودِ مسخره بپوشیم انگشت نمای آدم و عالم می‌شویم. مایی که در این نقطه از تاریخ همواره در حال گذار بودیم، مایی که خیلی چیزها را دیدیم و بدتر از دیدن شنیدیم! حالا نمی‌دانم این رنگ و لعاب کِی رنگ باخت، کجا مُرد و کجا دفنش کردیم؟ آیا آن روحیه‌ای که از ما شرقی غمگین ساخته بود و از خوش بودن عذاب وجدان داشتیم با ما اینکار را کرده بود؟ یا هرصبح که بیدار می‌شویم دنبال دلیلی برای غم‌گین بودن می‌گردیم؟ یا اگر افسرده نباشیم بولی می‌شویم همان‌طور که رنگ‌های لعاب‌دار بپوشیم؟ کجای جهان هنوز وفادار به صورتی و قرمز و نارنجی و بنفش است؟ کجای جهان بیخیال همیشه ناراحت بودن شده و کجای جهان هر روز آدم‌ها دنبال علت برای غمگین بودن نمی‌گردند؟ کجای جهان هر روز سالگرد چیزی نیست که به یادش غم‌باد کنند و شب تا صبح صبح تا شب دنبال درمان روح خسته، آزرده و رنجورشان باشند؟ اینجای تاریخ که من ایستاده‌ام رنگ‌ها هم مرده‌اند، رنگ‌ها هم مزه و طعم مرگ را چشیده‌اند و خیلی آرام چشم‌هایشان را از جهان و حداقل جهانِ ما، جهانِ شرقی‌های غمگین فروبسته‌اند.

۵
۰
شیرین
شیرین
دلیل دل‌های گمگشته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید