پسر از این جا مانده و از آن جا رانده
نه راه پیش داشت و نه راه پس
پشت سر را نگاه انداخت موتور سوار هایی را دید که لباس های سبز مثلا نظامی به تن داشتند و تیر و فشنگ به سمتشان پرت میکردند
روبه رویش را دید جمعی دیوانه بود زنجیر به دست و گردن کلفت
چشمانش میسوخت و نا خودآگاه اشک میریخت و آب بینی اش سرازیر بود. بوی تند گاز های اشک آوری که دقایقی پیش این جا ترکیده این بلا را سرش آورده بود. با خود گفت من که از باقی مانده غبار آن این گونه رنجور میشوم آن ها که بوی این گاز را زنده زنده احساس میکنند چه میکشند. در آن همهمه و شلوغی سری گرداند و رفیقش را گم کرد. آمد بایستد و دنبال رفیقش بگردد تا این که آن موتور سواران حیوان صفت با خشونت بر سرش فریادی کشیدند که برود. صدای شوک الکترونیکی و تیر تفنگ پشت سر هم از این طرف و آنطرف به گوش میرسید. صدای داد و بی داد بود و مردم فحش میدادند و شعار گویان با میله هایی بر سطل آشغال میکوبیدند و هیجان ایجاد میکردند.
واقعا نمیدانست که حق کیست و باطل کیست. نمیدانست که آیا باید طرف کسی بگیرد یا با کسی بجنگد یا که چه کار کند.از همه جا بی خبر، دقیقا نمیفهمید که همه این خشونت ها برای چیست. با خود فکر میکرد اعتراض میکنند، فریاد میکشند و خشم و غضبی را با شعار هایی بیرون میریزند و بعد به خانه هایشان میروند. آمد که فرار کند. دست از پا نمیشناخت راست و چپ را نمیفهمد. این که کجای شهر هستند، خبر نداشت. حیران و ویلان همچون گوسفندی رم کرده همچون گنجشکی که از لانه اش بیرون پرت شده باشد، دور و برش را نگاه میکرد و ناخودآگاه میدوید و به دنبال روزنه ای آرام بود که برایش حکم لانه کند. تا کوچه ای را پیدا کرد و آمد از میان آن جمعیت فرار کند گنده هیکلی با صدای خش دار بازو اش را چنگ انداخت و سرش داد کشید «اگه بپیچونی مادرت به عزات میشینه» او هم نفهمید که این آدم کی است و چه کاره است و دنیا دست چه کسی است. و ناگه آن انباشته ترسش به چونان خشمی بدل شد که شکل و شمایلی نداشت. عربده کنان دیوانه بازی میکرد و مشت و لگد به زمین و آسمان پرتاب میکرد. دستی انداخت و میان آن شلوغی آن که اینگونه غضبناکش کرده بود را دست به یقه شد و با پیشانی اش ضربه ای به قصد کشد بر صورت آن طرف کوباند! به نظر میآمد دیگر نشانی از انسانیتش باقی نمانده بود. با دندان هایش گلوی طرف مقابل را گرفت تکه ای از گوشت گردنش را کند. یک دم که به خود آمد دید طرف از همان ها است که لباس نظامی به تن دارند. یک لحظه دور و برش را دید مردم دورش جمع شده اند و چند نفری آمیخته به جویبار خون بی جان و بی رمق بر زمین افتاده اند. با خود گفت یعنی این ها را من اینگونه کردم؟ یکی خمیده پشت بر زمین افتاده و میله ای در کمرش فرو رفته بود. آن یکی زخمی گشاد از غمه بر سینه اش نقش بر بسته بود. نظامی و غیر نظامی. بچه بسیجی و غیر بسیجی و حتی میان آن ها آدم های عادی بر زمین افتاده بودند. یک آن صدای انفجاری آمد و ابرسفیدی تند و تیز و سوزاننده همه فضا را پر کرد. در آن دود شبحی سیاه را روبه رویش دید برقی در نظرش درخشید و به سمت شکمش آمد و ناگهان دردی فلج کننده سرتاسر بندش را فرا گرفت و او به زمین افتاد...
پلیش ها با لباس های محافظ دار مخصوص با باتوم و شوکر و تفنگ های ساچمه ای انبوهه جمعیت را به معنای واقعی کلمه از یک سو درو میکردند و پیر و جوان و دختر و پسر نمیشناختند. باتوم ها را همچون چماقی آنچنان برسر میردم میکوبیدند و همه را به تکه گوشت های فلج و بی جان بدل میکردند.
پسرک آن میان همچون بقیه مردم بر زمین افتاده و بیهوش شده بود