
توی بعضی از خانواده های قدیمی اگر بگردی، برمی خوری به پدربزرگ هایی که یک کم عجیب غریب می زنند و یک جورهایی تافته ی جدا بافته اند.
از طرف پدری، جد بزرگم حاج حسین خان بنی عامر، از قبیله ی بنی عامر، همخونِ قیسِ بنی عامر (همان «مجنونِ معروفِ لیلیِ شعرها و قصه ها و افسانه های اصیل ایرانی»)، با قبیله و سواران و تفنگچی هاش می آید در حوالی شیراز ساکن می شود، به شاه زمانه اش باج نمی دهد و شورش می کند، تبعید می شود به طهران و به دشتِ ورامین، می شود خانِ خانان آن جا، می شود حاکم و صاحب چندین و چند پارچه آبادیِ اربابی، می شود سالار تفنگچی های سواره برای رتق و فتق امور اراضی و رعایا، می شود سلطانِ اندرونیِ زنان عقدی و صیغه یی و فرزندان بسیار، که یکی از فرزندان با سواد شاعر پیشه اش می شود جد من، عباس بنی عامر، که حسابدارش هم هست و هیچ حساب نمی داند و فقط کلمه را می شناسد و از این ثروت هنگفت پدری پشیزی به او و وارثانش ارث نمی رسد.

و به پسرِ پسرش رضا، و به من، جز نام نیکش و جز عشقش به کلمه و جز «جنون نوشتن» را به ارث نمی گذارد. که از قبیله ی بنی عامر، جز قیسِ شاعرِ عاشق پیشه ی مجنون، انگار جنون و عاشق پیشگی و شاعرانه نوشتن فقط به من به ارث می رسد از این قبیله ی مجنون. منی که حسن هستم، بنی عامر، و از اقبال خوشم فرهاد هم هستم. یک مجنون دیگر در ادبیات جاودان ایران، که از عشق ناکام «شیرین»اش تیشه به سر می کوبد بابت فراق از معشوقی که به دروغ خبرش داده اند او جان سپرده است.
و از اقبال یا حکمت یا سرنوشت یا هر چه، رضا بنی عامر، به حُکمِ اجبارِ ارتش، به خاک اجدادی اش شیراز برمی گردد تا پسرش، همان فرهادی که حسن هم هست، در شهر خدایان کلمه ی پارسی به دنیا بیاید.

من از اجداد پدری ام هیچ کدام شان را از نزدیک ندیدم بخواهم بگویم چه قدر عجیب غریب بوده اند. اما از طرف مادری...

«یه دونه دُردونه ش رو داشتم که هیچ کس مث اون رو نداشت.»

از بس که یکه حرف و یکه بزن و یکه ترین مردِ فامیل بود، خدایِ کودکی هایِ من هم بود. قد بلند بود و چهار شانه و از آن لاغرک ها که خوش هیکل می زنند.
می گویند قدِ بلندِ من به او رفته، نه به بابا رضام، که یک سر و گردن از من کوتاه تر بود.

بابا سبیلو یک سبیلِ سفیدِ ظریف داشت که نوک هاش را مثلِ دُم عقرب می داد بالا و به نگاه اش و به صداش یک ابهتی می بخشید که غریب و آشنا را وامی داشت جلوش کم بیاورند و به اش احترام زیاد بگذارند.

آن قدر جلال و جبروت و نظم و شکوه ارتش و نظامی گری را دوست می داشت که به جای برادر زیباش «علی اصغر» رفت سربازی، اسم دختر اولش را گذاشت «افسر»، دختر و پسر دیگرش ثریا و خسرو را فرستاد نیرو هوایی، دامادهاش رضا بنی عامر و احمد قُهرود را هر دو نظامی پسندید : یکی ارتشی و یکی خلبان، و حتا عمو پرویز را هم او ریش گرو گذاشت پا شود برود نیرو هوایی. برای من هم این شکلی خواب دید که راهی شد از شیراز رفت شناسنامه ام را از تهران گرفت تا بعدنا اگر نظامی شدم «بچه ی تهرون حساب شم، پله های ترقی رو دو تا یکی برم بالا، در هر پُستی و در هر مقامی که حتمنی لیاقتش را دارم.»

اولین نوه اش، از دختر بزرگش افسر، من بودم.
بابا رضا برداشت توی شناسنامه ام حک کرد «حسن».

بار اول بابا سبیلو بود که مرا فرهاد صدا زد. و پنجاه و هشت سال است، تمام آن ها که دوست شان می داشتم و می دارم، مرا به همین نام صدا می زدند و می زنند.

بابا سبیلو جانش بود و جان من. هر چی می خواستم، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد، امکان نداشت برام نستاند.
یک بار که به اش گفتم «جوجه می خری برام، بابا؟»، رفت یک کارتون جوجه پنج زاری خرید آورد باراند روی سرم، گفت بنشینم حالا باشان بازی کنم.

فکرش را بکنید. یک پسر بچه ی فسقلی، توی یک اتاقک اجاره یی اندازه ی کف دست، توی یکی از کوچه پسکوچه های میدان خراسان یا مولوی یا سرآسیابِ دولاب یا میدان بروجردیِ تهران، سی چهل تا جوجه ی زردنبو دارد، که دارند از سر و کله اش می روند بالا، طفلکی فکر می کند تمام دنیا مال خودش تنهاست.

شادی من شادی او هم بود. آن قدر دوستم می داشت که وقتی صداش زدم «بابا سبیلو»، این اسم روش ماند، بدش که نیامد هیچ، گاهی خودش هم خودش را به همین اسم صدا می زد.
بقیه ولی جرأت نداشتند صداش کنند «علیجان» یا «هُژَبری» یا هر چی. تمام فامیل، سَبَبی و نَسَبی، یا غریب و آشنای محل، صداش می زدند «عمو هُژَبر». این اسم یک تشخص و ابهت و شکوهی به اش می داد که به تمام رفتار و سکناتش می آمد.

استوار بازنشسته ی ارتش بود. می گفت با درجه های الان، اگر سواد درست و درمان دانشکده ی افسری می داشت، باید می شد سپهبدی ژنرالی چیزی.

از زمان «رضا شاه» خاطره های خیلی زیادی داشت. می گفت زندانبانِ کی و کی و کی بوده. می گفت در زمان جنگ جهانی دوم، وقتی هیچ کس حقِ حملِ سلاح نداشته، فقط او بوده که به دستور رضا شاه می توانسته شمشیر ببندد، سوار بر اسب، توی خیابان های تهران یورتمه برود، بشود بلای جان یاغی ها و گردنکش هایی که «توی پاتخت داشتن جولون می دادن و مزاحم زن و بچه و آسایش مردم می شدن.»

راست می گفت. عکسش را توی یکی از کتاب های تاریخ پیدا کردم. کتاب «مصدق در محکمه ی نظامی».
می گفت جانش بوده و جان پدرش کدخدا حسین جان.
می گفت «شستم خبردار شد چشم ننه م رو دور دیده، پا شده یواشکی از حصار کوچیک ورامین رفته طهرون، برداشته زن گرفته، ازش دو تا کاکل به سر هم پس انداخته. رفتم مچش رو گرفتم، بردم زنه رو طلاق دادم، حق و حقوقش رو سُلفیدم، پسرک ها رو سوار اسبم کردم، برداشتم آوردم شون حصار کوچیک، بیان زیر بال و پر خودمون بزرگ شن.»
می گفت «کدخدا فقط تا چند صباح آروم و قرار گرفت. بعد زد به وَرجِلا. بدقلقی می کرد، جار و جنجال راه می انداخت، فحش های چارواداری به ناف همه می بست. می دونستم درد بی درمونش چیه. رفتم کالسکه آوردم حصار کوچیک، سوارش کردم بردمش طهرون، سپردمش به یه خانوم خانو های آشنادورکی، به ش فهموندم کار کدخدا که تموم شد، من دم در دارم سیگار می کشم، فقط بیاد خبرم کنه، بردارم ببرمش. از اون به بعد کدخدا دیگه شارت و شورت نکرد. سر وقتش خودم مث بچه ی آدم می اومدم می بردمش طهرون، مثل بچه ی آدم برش می گردوندم خونه. آقام بود دیگه. پاره ی تنم. چی کارش باس می کردم؟ سرش رو می بُریدم؟»

دایی خسرو می گفت «خودش هم آقام عاشق سینه چاک یه زنه شده بود، آوازه خون، که اسم و رسم داشت، بر و رو داشت، پر قیچی هم زیاد داشت، ولی فقط واسه ی بابا سبیلو دون می پاشید، بلکه قاپش رو بدزده، برداره واسه ی خودش نگه ش داره. نگه ش هم داشت. ولی همیشه مست و همیشه خراب نگه ش می داشت. نمی دونی، فرهاد، مامانی از دست این دو نفر چه ها که نکشید. اگه کمرش شیکست، اندازه ی زندگی دو تا زن کمرش شیکست.»
مامان عفت، قبل از بابا سبیلو، عقدِ پسرعمویِ عاشق پیشه اش بود، ولی او عاشقش نبود، نمی خواستش. زد ازش طلاق گرفت، رفت زن علیجانی شد، که او هم زن ناسازگارش را تازه طلاق داده بود.
پسرعموئه برداشت دخترعموش را نفرین کرد که «الهی آب خوش سواره باشه، عفت، تو و علیجان پیاده.»
اگر خانه به دوشی یک جور نفرین است، این زن و شوهر تا آخر عمرشان بار آن نفرین را روی دوش خودشان کشیدند.
ولی با تمام این حرف ها بابا سبیلو کنار مامان عفت همیشه خوش و همیشه خوشپوش و همیشه باشکوه باقی ماند.

توی آن سال های آخری که بابا سبیلو آلزایمر گرفته بود، یک روز آمدند خانه ی ما مهمانی، زدند به تیپّ و تاپّ همدیگر، با هم بگو مگوشان شد. بابا سبیلو برداشت دست مامان عفت را حرصوک گرفت، پیچاند برد پشت کمرش فشار زیادش داد، ناله اش را برد به آسمان هفتم. من شانزده هفده سالم بیش تر نبود. چاپاری آمدم دیدم مامان عفت دارد از درد زنجموره می زند. رفتم دست مامان عفت را از چنگ پر زور بابا سبیلو در آوردم، با کف هر دو دستم محکم کوفتم تخت سینه اش، جوری که برود از پشت بیفتد روی مبلی که بغلش ایستاده بود.
نعره کشید «آی پدرت بسوزه، کمرم شیکست!»
عادتش شده بود از این جور کولی گری ها در بیاورد، تا ترحم بخرد. برگشتم نگاه قدردان و حامی و لبخند تشکر مامان عفت را چشم چین کنم، که کف دستش شلاقی آمد شد آتش سیلی، محکم و تخت چسبید بیخ گوشم، نور از چشم هام پراند. لاله ی گوشم توی چنگک انگشت های مامان عفت بود داشت می پیچاندش می گفت «شوهر من رو می زنی، پِدَسَّگ؟»
گفتم «داشت می شکست دستت رو.»
گفت «اگه کمرش شیکسته باشه، چه خاکی باید به سرم بریزم من؟»
گفتم «من فقط می خواستم...»
گفت «بار آخرت باشه از این گه ها می خوری آ!»
و رفت به هوای بابا سبیلو، دست به سر و صورتش کشید نازش کرد، موهای سفید شاخ شده اش را با انگشت شانه زد گفت «گه به گور بابات کنن با این اداهات، هژبری! چرا کاری کردی بزنم بچه م رو این جوری لت و پارش کنم، در به در شده؟»

دایی خسرو می گفت «آقام به اسب ها، مثل آدم هایی که دوست شون می داشت، خیلی حرمت می ذاشت. یه بار اومدم پا بذارم توی رکاب اسبش برم سوار شم، اومد با غلاف شمشیرش کوبید محکم به کمرم گفت « این جوری نه، کره خر! اسب رو باید بپری سوار شی.»
آن وقت همچین آدمی خبردار می شود دسته های عزاداری عاشورای آن سال، به عادت و رسم هر سال، نیامده اند سلام بدهند به حریم خانه ی کدخدا حسین جانی که آن ساله را مریض شده نتوانسته تکیه ی خودش را راه بیندازد و نذر هر بارش را ادا کند.
دایی خسرو می گفت «شمشیرش رو برمی داره، پشت بام به پشت بوم می ره می رسه به کوچه یی که دسته های عزاداری داشتن از اون جا رد می شده ن، می پره توی کوچه، می آد جلوشون وا می سِّه، زل می زنه تو چشم های تک به تک شون می گه، یا همین الان برمی گردین دم خونه ی کدخدا حسین جان به ش سلام می ده ین، یا به همین ظهر عاشورا قسم، این جا خون به پا می کنم.»
این را دیگر خودم یادم هست، که توی هر جمعی می نشست، مجلس گردانِ آن جمع فقط او بود. یعنی فقط او بود که باید حرف می زد. اگر کسی پابرهنه می پرید وسط حرفش، یا چشمش پرت کسی دیگر می شد، یا سرش پایین می ماند، یا بی حوصلگی نشان می داد، آن چنان تَشَری به اش می زد که طرف مجبور می شد سرا پا گوش بشود، حتا ذوق نشان بدهد از نَقلی که او گرمِ گفتنش است.
نَقّال هم بود. مثل شاهنامه خوان های دوره گرد. نکته بین و جزیی پرداز و بازیگر. یعنی اگر ماجرایی را روایت می کرد، پا می شد آن روایت را برای همه بازی می کرد. خودش با صدای خودش جای خودش حرف می زد و، وقتی می خواست جای طرف مقابلش جواب بدهد، می رفت رو به روی خودش می ایستاد، صدا عوض می کرد، حالت صورتش را تغییر می داد، به نقلش و به شخصیتش و به مردانگی اش رنگ و بویی تازه می بخشید که من در هیچ مرد دیگری نتوانستم سراغ بگیرم.

کارم شده بود این که بروم با ذوق و شوق و فخر فروشی، حَظّ کنم از این که نوه ی چنین مردِ باشکوه و یکّه حرف و بزرگی ام. کسی که همیشه صورتش سه تیغه بود و معطر، سبیلش چرب و دُم عقربی، آراسته به کت و شلوار ، کراوات زده، با کفش واکس خورده ی براق، کلاه شاپوی زمستانی یا تابستانی به سر، پالتو یا بارانی بلند به تن، عصای گردوی قیمتی به دست. راه که می رفت، عصای بی صدا به زمین می زد، فخر به زمین و زمان می فروخت و راه می رفت. کسی که توی نقل هاش حتا رضا شاه هم احترامش را جلو قزاق ها و متفقین و کی و کی نگه می داشت و او را ، خودمانی ، فقط به اسم فامیلش صدا می زد، «هُژَبری»، نه با عنوان و درجه و هر منصبی که داشت.

توی یکی از نَقل های همیشگی اش «محمد خان سیاه کوهی» را توی میدان مولوی طهران و جلو چشم مردم و خارجی هایی که آن جا دور تا دورش حلقه زده بودند، از اسب می کشد می آورد پایین، برمی دارد چکمه سُرب می کند روی قفسه ی سینه اش، شمشیر آخته اش را می چسباند بیخ گلوش می گوید «حیف که دستور ندارم خونت رو بریزم، فامیل، و گرنه همین جا جلو چشم مردم مث سگ می کشتمت.»

محمد خان سیاه کوهی یکی از یاغی های آن دوران بود، که با آدم هاش زده بود به سیاه کوهِ ورامین و، از شانسش، یک قوم و خویشیِ نزدیک هم با بابا سبیلوی من داشت. یعنی می شد شوهر خاله ی زنش عفت بنی عامری، که او هم می شد دختر عمو و دختر خاله و مادر زنِ بابا رضام، که ما نوه های دختری و پسری صداش می زدیم «مامان نی نی». یعنی مامان افسرم می شد هم نوه ی عمو و هم نوه ی خاله ی بابا رضام.
بابا سبیلو به خودش و به لباس نظامش و به جَد و اَمجدش خیلی می بالید، ولی به وقتش یاد خودش و خیلی های دیگر هم می آورد که «تو فقط با استوار هژبری حرف نمی زنی. داری با داماد حاج حسین خان عرب حرف می زنی. مُلتَفِتی؟»

از این حکایتِ فامیلی که بگذریم، تازه نوبت می رسید به قاتل ها و گردنه گیرها و دزدها و هیزها، که از دست «استوار هُژَبری» خلاصی نداشتند.

شاید باورش براتان سخت باشد، فکر کنید دارم قصه می بافم، ولی به سلام علیک مان قسم واقعیت دارد. اگر هر کدام شان گیر بابا سبیلو می افتادند، می رفت چَپَری و با قلدری شلوار از پاشان می کند، یا وادارشان می کرد خودشان شلوارشان را بکشند پایین، برمی داشت با نوکِ همیشه تیزِ شمشیرش یک ضربدرِ کوچولوِ خون چکان روی لَمبَرشان یادگار می گذاشت، تا آبروشان نَقلِ کوچه و بازار بشود، دیگر از این گُه های زیادی نخورند و «فکر نکنن مملکت صاحاب نداره.»
خون این پدر بزرگ توی رگ های من هم هست. خصوص خون نَقّالی و بازیگری و کارگردانیِ کسانی که دوست داشتند قصه ی نمایشنامه های مرا بازی کنند.

از همان بچگی هر جور نقالی و هر جور روایت و هر جور نمایشی مرا به طرف خودش جذب می کرد.
از همان روزها هر کس ازم می پرسید «می خوای چی کاره بشی، فرهاد؟»، با یک لبخند و با یک غرورِ اجدادی بلند پروازانه و با صدای بابا سبیلوی درونم می گفتم «نویسنده».

فکر می کردم قرار است بزرگ ترین کار عالم را بکنم و، از شما چه پنهان، هنوز هم همین فکر را دارم و، هیچ رقمه پشیمان نیستم قلم دست گرفته ام. چون به یکه بودنش و «کار هرکسی نبودنش» ایمان کامل دارم و لحظه های خوش و رهایِ نوشتن را با هیچ لذت دنیایی دیگر تاخت نمی زنم.
دهم مهر 1404
ورامین