
جایگاه ادبیات ناب همیشه والاتر از هر امر محتومی بوده است. و والاتر از هر امر مغشوشی. که نویسنده، از نظر من، باید عاصی ترین و شکاک ترین و پرسشگرترین باشد به هر شخص و به هر تفکر گروهی جزم اندیشانه یی. و البته به سیاست. که مغشوش ترین امر محتوم در تمام دوران ها بوده است. پس ادبیات اَجَلِِّ بر سیاست است. و نویسنده اَجَلِِّ بر سیاستمدار.
امر محتوم برای من با «تحکُّم ها» و با «بایدهای قانون شونده» شناخته می شود و یکی از قانون هایی که من به آن پایبند و معتقدم این است که «نویسنده و سیاستمدار هرگز از یک جوهره آفریده نشده اند.»
نویسندگان راستین، کاشف همیشگی آن گوهر وجودی انسان حیران ازلی و ابدی بوده اند و، سیاستمداران راستین، ناظم نظمی ساختگی و هر دم عوض شونده. حالا کدام شان واقعی تر و خواستنی تر و ماندنی ترند؟ آنی که با روح عاصی و جستجوگر و متفکر انسان در هر عصر و زمانه یی طرف است؟ یا آنی که هویت شخصی ثابتی ندارد و، مثل رُباتی فاقد روح، سخنگو و عامل و برده ی یک گروه یا باند یا حزب خاص در هر عصر و روزگاری بوده است؟
بگذارید رک تر بگویم. ادبیاتی که آلوده به هر جور سیاست فرمایشی و هر جور سیاستمدار مطیع و فاقد روح باشد، نه پسندیده ی من است، نه پسندیده ی مخاطب فهیم هر دورانی، نه عمر زیادی خواهد داشت و، خیلی زود فراموش خواهد شد. نمونه های قدیم و جدید این جور داستان ها را می توانیم در تاریخ ادبیات خودمان و در تاریخ ادبیات جهان فراوان بیابیم. از ادبیات فرمایشی شرق چپ گرا بگیر تا ادبیات بی روح غرب راستگرا. هر دوشان در اندازه های متفاوت و در زمان و مکان های متفاوت تاثیرهای آسیب آفرین و انحرافی و مخرب زیاد داشته اند بر داستان ایرانی هر دوره مان. آن چنان که ما را از آن روایت های نابی که باید مختص فرهنگ یگانه ی چندین هزار ساله ی خودمان می بودند، فرسنگ ها دور کرده اند.