وقتی در برهوت گم میشوی نه برای ماندن که برای زنده ماندن به دنبال آب می دوی. می دوی و می دوی و ناگهان چشمانت برقی میزند، گو اینکه ابرا یافته ای تو می دوی و آب هم می دود، تازه میفهمی سراب دیده ای.
در کوچه پس کوچه های زندگی ات،در تنگناهای تنهایی ات گاه آنکه بدانی به جای دریاچه ی نیلگون به دنبال سراب بوده ای، آنگاه جگرت میسوزد،اگر عشق یاری کند و بشود همان دریاچه ی نیلگون از قطره قطره ی نیلگونش سیراب میشوی و مرهمی میشود بر تمام زخم های وجودت و تو چه زیبا التیام می یابی.