هفتاد و چند سالگی سن عجیبی است؛ سنی که آدم دیگر برای خودش آیندهای نمیخرد، حتی قسطی. آینده در این سالها بیشتر شبیه ویترین مغازهای است که چراغش خاموش مانده، کرکره نیمهپایین است و صاحبش رفته نماز مغرب؛ رفته و دیگر هم انگار قصد برگشتن ندارد.
اما گذشته… گذشته حکایت دیگری دارد. مثل بچهای سمج و لجباز مدام گوشه پیراهنت را میکشد؛ رها هم نمیکند. هرچه میگویی «بس است»، بیشتر سماجت میکند. انگار حافظه وقتی پیر میشود، کمی بیادب میشود؛ سرزده میآید، بیخبر مینشیند و بیاجازه، صندوقهای خاکگرفته سالهای دور را یکییکی باز میکند.
وحید روی صندلی چوبی کهنهاش، درست روبهروی تابلوهای نقاشی نشسته بود. دیوارها پر بودند از رنگ و چهره و منظره؛ تابلوهایی که بعضیشان از بسیاری از آدمها عمر بیشتری داشتند. رنگها هنوز زنده بودند، هنوز نفس میکشیدند؛ انگار زمان در قابهایشان کندتر حرکت کرده بود.
آدمهای داخل تابلوها عجیبتر از آدمهای بیرون بودند. بعضی نگاهشان میکردند، بعضی به جایی دور خیره مانده بودند و بعضی دیگر انگار چیزی میدانستند که هیچوقت نگفته بودند. گاهی وحید فکر میکرد این آدمهای رنگی، از آدمهای واقعی صادقترند؛ چون هرچه بودهاند همانجا، در همان لحظه، برای همیشه ماندهاند.
سکوتی سنگین در اتاق کارش نشسته بود؛ از آن سکوتهایی که آرام و بیصدا روی شانههای آدم مینشیند. سکوتی که در آن حتی صدای نفس کشیدن خودت را هم میشنوی و لحظهای شک میکنی: هنوز زندهای، یا فقط در گوشهای از جهان فراموش شدهای؟
بوی کهنه رنگ روغن، چوب قدیمی و کمی گرد و خاک در هوا پیچیده بود. نوری کمرنگ از پنجره نیمهباز روی زمین افتاده و آرام آرام روی پایه بوم نقاشی میخزید؛ مثل پیرمردی که با عصا قدم برمیدارد.
وحید کمی خودش را روی صندلی جابهجا کرد. همان لحظه کمربند طبی دور کمرش آرام اما محکم یادآوری کرد که زمان دیگر با او مثل گذشته مهربان نیست. دیسک کمرش مدتی بود که با او سر سازگاری نداشت و هر بار که میخواست ساعتها پشت بوم بایستد، با درد کوتاه اما قاطعی اعتراض میکرد.
او دستش را روی زانویش گذاشت و دوباره به تابلوها نگاه کرد. به چهرههایی که سالها پیش با دقت و حوصله کشیده بود. بعضی از آدمهای آن تابلوها دیگر در این دنیا نبودند، اما تصویرشان هنوز همانجا مانده بود؛ بیپیر شدن، بیخم شدن، بیدرد.
وحید با خودش فکر کرد شاید نقاشی تنها راهی است که آدم میتواند زمان را کمی فریب بدهد؛ میتواند لحظهای کوتاه را بگیرد، در قاب بگذارد و بگوید: «اینجا بمان… همینجا، همینطور.»
پیری در آدم بیشتر از آنکه درد پا یا کمر باشد، دردِ خاطرههاست؛ خاطرههایی که گاهی صدایی یا بویی ناگهان بیدارشان میکند. صدایی شبیه خشخش رادیویی قدیمی، بوی نفت چراغی خاموش، یا حتی قدقدِ مرغ همسایه کافی است تا آدم را یکباره پرتاب کند میان سالهایی که هنوز آنقدرها هم بیحوصله و خسته نشده بود. سالهایی که دل هنوز زود نمیگرفت و دنیا، با همه تنگیاش، کمی روشنتر به نظر میرسید. آن روزها وحید هنوز «وحید اقا» نشده بود؛ فقط پسربچهای بود با دستهایی لاغر و استخوانی، با زانوهایی که همیشه زخمی بودند و با چشمهایی که خیلی زود میترسیدند. کودکی که بیشتر از صدای توپبازی، صدای داد و فریاد شنیده بود. خانهشان همیشه چیزی کم داشت؛ یک روز نان، یک روز آرامش و یک روز پول. بعضی شبها هم انگار خودِ زندگی قهر میکرد و به خانه نمیآمد. پدرش، مردی بود که گویی از همان روز اول با اخم به دنیا آمده بود؛ مردی که هیچکس به یاد نداشت آخرین بار کی خندیده است.
خاطرهها هیچوقت مرتب نیستند؛ ادب هم سرشان نمیشود. بیاجازه و بیهوا، درست وسط عصرهایی که آدم میخواهد چند دقیقه بیفکر بنشیند و به صدای پرندهها گوش بدهد، ناگهان با صدایی پرتت میکنند وسط کودکی؛ و پشتبندش صورتهایی که سالها زیر خاک خوابیدهاند، یکییکی سر بلند میکنند و دوباره راه میافتند میان ذهن آدم.
آن سالها، در خانههای کاهگلی و کوچههای باریکِ خاکی و نمخورده، بچهها زود بزرگ میشدند؛ آنقدر زود که هنوز دستهایشان بوی بازی میداد. اتاقها بیشتر از بوی زندگی، بوی زغال و نفت میدادند. شبها در آن خانهها دعوا هم بخشی از زندگی بود؛ مردها بلند حرف میزدند، زنها آرام گریه میکردند و بچهها خیلی زود یاد میگرفتند ساکت بمانند.