m_83571331·۷ روز پیشچای عصرانهعصر که میشود، خانه شکلِ دیگری میگیرد.نور آرامآرام از پنجره عقب مینشیند و دیوارها رنگِ خستگی میگیرند. در همین ساعتهاست که کتری را میگ…
m_83571331·۷ روز پیشخانه اجاره ایآخرِ شبها، وقتی چراغها را خاموش میکنم، نورِ زردِ تیربرقِ کوچه از پردهی نازکِ اتاقم میگذرد و سایهای کشیده روی دیوار میاندازد. اینجا…
m_83571331·۷ روز پیشکودکی از راه دورعلی پدرشصدایش بلند بود، حتی وقتی آرام حرف میزد. وقتی به خانه برمیگشت، اخمهایش زودتر از خودش وارد میشدند و هوای اتاق را تیره میکردند. ع…
m_83571331·۷ روز پیشچای بدون قندهفتاد و چند سالگی سن عجیبی است؛ سنی که آدم دیگر برای خودش آیندهای نمیخرد، حتی قسطی. آینده در این سالها بیشتر شبیه ویترین مغازهای است که…