آخرِ شبها، وقتی چراغها را خاموش میکنم، نورِ زردِ تیربرقِ کوچه از پردهی نازکِ اتاقم میگذرد و سایهای کشیده روی دیوار میاندازد. اینجا خانه است؟ یا فقط جایی برای نفس کشیدن بینِ دو اسبابکشی؟
هر بار که کلید را در قفل میچرخانم، دلم میلرزد؛ نه از ترسِ تنهایی، از ترسِ اینکه نکند این بارِ آخر باشد که این کلید را میچرخانم. صاحبخانه، با آن لبخندهایِ تصنعیاش، هر بار یادآوری میکند که «اینجا موقت است».
من اینجا قالیهایم را پهن کردهام، عکسهای عزیزترینهایم را به دیوار زدهام (با چسبِ نواری، تا جای میخ نماند و اخمِ صاحبخانه در هم نرود)، اما هنوز بویِ غریبه بودن میدهم.
خانهی اجارهای یعنی همین؛ یعنی چایِ عصرانهات را همیشه با ترسِ از «فصلِ بعد» سر میکشی.
من «سایه»ام. اینجا از این خانههایی مینویسم که هیچکدامشان سقفِ ابدیِ من نشدند.