ویرگول
ورودثبت نام
نفس نوشت
نفس نوشتقدم به قدم تا محتوا
نفس نوشت
نفس نوشت
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

زنی تنها در کافه

کنار پنجره نشسته بود.

زنی حدود شصت ساله با چشمان قهوه‌ای تیره، از آن‌ چشمانی که قصه‌ی سال‌ها زحمت و تحمل را در خود دارند — اما هنوز قدرتی آرام در عمق‌شان موج می‌زد.

سعی کرده بود برای امروز بهترین لباسش را بپوشد؛ مانتوی خاکستری اتوشده‌ای که به‌خوبی بر اندامش نشسته بود، همراه با شالی به رنگ آبی ملایم. چهره‌اش را با اندک آرایشی آراسته بود، شاید تا اندکی از خستگی‌اش را بپوشاند.

چین‌ و چروک‌های صورتش، گواهی بود از سال‌هایی که میان مشکلات خانوادگی و مراقبت از مادر سالخورده‌اش فرسوده شده بود. با نگاهی غمگین و آرام به خیابان خیره شده بود. مدتی از رفتن پسر بزرگش به دیار غربت می‌گذشت و از همان زمان، تارهای موی سفیدش بی‌رحمانه‌تر خودشان را نشان می‌دادند. اما آن زخمی که در دلش مانده بود، هیچ‌کجا دیده نمی‌شد.

فنجان چای‌اش را برداشت، جرعه‌ای نوشید و آهسته با خودش گفت:

«باید بیشتر بیام اینجا... این‌جا یه چیزی داره... یه جور آرامش که انگار فقط توی همین گوشه‌ٔ دنج پیدا می‌شه.»

۰۶ مرداد ۰۴

۰آرامش که انگار فقط توی همین گوشه‌ٔ دنج پیدا می‌شه.»

دلنوشته
۲
۰
نفس نوشت
نفس نوشت
قدم به قدم تا محتوا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید