گاهی گم شدن در درون خویش، رهانیدنِ خود از پیلهی تنیدهی بودن است؛
پیلهای از محدودیتها که در حصار زمان گرفتار آمده.
اما اکنون که شجاعت را به جان خود میبری و او را به میهمانیِ درونت میخوانی،
این خود جسارتی باشکوه است؛
جسارتی که تو را به بلندترین سطوح مکان میبرد،
تا کاشفِ اندیشههای درهمتنیده باشی.
اندیشههایی که در مجرای گشودهی آگاهی رواناند،
گاهی تو را بر سرِ دو راهی میکشانند
و گاهی پلی از امید بر خاطراتت میسازند.
آنگاه که آگاهانه، خویش را به دستِ دانستهها میسپاری،
جانت همانند سیلابی میشود که خروش میطلبد—
نه خروشی از ویرانی،
بلکه جستجویی برای یافتن دریایی که عظمتش
برای هر مروارید، خانهای از جنس صدف میآفریند.
دریایی سپید،
که تلالؤاش هر نگاه بینندهای را خیره میکند؛
نگاهی که به ژرفای درون آن پی برده است.