
یک عدد پاندا در خیابان انسانها گم شده. در صورت مشاهده با واحد نگهبانی پانداها تماس بگیرید. از توجه شما به این مطلب سپاس گذاریم.
...........
بومی، هفده ساله هنگامی که داشت برنامهی ترک خانهاش را میکشید در خیابانهای انسانها دیده شده بود. حال اسمش در تمام مجلات پخش شده بود. به همین دلیل از ترس به مکانی رفت که در آنجا وسایل گم شده بود. آن روز به شدت باران میبارید او دلش نمیخواست به آن خانه برگردد به همین سبب چتر و چکمهای را از آن جا برداشت و خودش را شبیه انسانها کرد. گویا بومی دلش نمیخواست کسی بفهمد که او پاندایی است که از خانه فرار کرده. به شدت ترسیده بود و با چتر به این سو و آن سو میرفت. گاهی نگاههای خیرهی انسانها را روی خودش احساس میکرد اما سعی میکرد پاندا گونهای با آنها برخورد کند. مثل روزهایی که انسانها برای دیدنشان میآمدند. بومی با اینکه چتر داشت اما نصف بدنش خیس شده بود. موهای تنش به بدنش چسبیده بود و حجم او را دوبرابر کرده بود. چکمههای زرد رنگ هم فقط برای اینکه شکل انسان ها را به خودش بگیرد کاربرد داشت وگرنه بومی برایش مهم نبود که پاهایش زیر آسفالت کثیف شود. چون درخانهاش او در جنگل زندگی میکرد. اگر بارانهم میبارید پاهایش گلی میشد اما چه فرقی میکرد. بومی بود دیگر. باید شبیه انسانها شود. مثل ان کلاغی که میخواست مثل کبک راه برود.
دیگر به جایی رسیده بود که نمیتوانست پاهایش را بلند کند. برحسب عادت روی زمین نشست و پاهایش را دراز کرد. به آسمان نگاه کرد و مثل انسانها فحشی به باران داد. بومی نمیدانست که معنی وحش چیست چون او پاندا بود.
چتر را بالای سرش گرفت تا کلهاش خیس نشود. انقدر بدنش خیس بود که نمیدانست عرق کرده است یا آب باران به بدنش چسبیده. به هرحال فرقی برایش نداشت چون او بومی بود و بومی یک پاندا بود
بومی خمیازهای کشید. مسافت زیادی را پیاده روی کرده بود. اما جایی در مجلات انسانها خوانده بود که اگر روزی دو ساعت پیادهروی کنند کلی کالری آب میشود و سرانجام لاغر میشوند
بومی نمیدانست کالری یعنی چه.
همچنین مفهوم آب شدن را هم نمیدانست.
چون بومی یک پاندا بود.
اما بینایی قویای داشت. و توانست چهرهی دو زن را به خوبی تشخیص دهد هردو مثل هم بودند با این تفاوت که زن سمت راست مثل خودش بود و زن سمت چپ شبیه انسان ها پس با خودش فکر کرد شاید این راه رفتن ها به دردش بخورد.
بومی خیلی خسته بود. بار دیگر خمیازه کشیدن. اما با خمیازه سوم چتر به دست به خواب عمیقی رفت.
وقتی چشمانش را باز کرد بازهم در خانهاش بود. برای بار نود و نه شکست خورد.
بومی نمیدانست که بعد نود و نه چه عددی است.
چون نود و نه را در مجلات انسانها خوانده بود.
به هرحال بومی شکست خورد.
بومی معنی شکست را هم نمیدانست.
چون او یک پاندا بود.