
نصفه شبی گاهبیگاه بدون توجه به زمان، شکمان گرسنه زیر پتو اعتراض میکنند. چراغ قوهایی که بیصدا روشن میشود و پایی که زمین را لمس میکند.
امید پیدا کردن وسیلهایی برای اتمام این ماجرا. پنیر، گردو، عسل. درجایی کوچک جمع میشوند. پنیری که خودش را بزرگ خاندان میدانست زودتر از نوههایش جان باخت. یک قاشق پنیر معادل بستن شکم یکی از شکمها بود، گویی برای گرفتن روزه بلند شده باشند و از ترس اذان به خوردن ادامه دهند.
گشنگی آن شب فرقی با شام غریبان نداشت شمعها به چراغ قوه تبدیل شدند.
عسل و پنیر به بیرحم ترین شکل ممکن روی نان بینوا ریخته میشد. عسل زیر نور چراغ قوه نورانی شد و گردو زیر پنیر غوطه ور!
آه از شکمان بیخانمان که برای جرعهایی غذا مغز را نابود میکنند و بیچاره آن کسانی که نور چراغ کورشان
کرد