
شماره ی صد و یک
«متقاضیان گرامی اگر هرگونه وسایل اکترونی از قبیل تلفن، موبایل و ساعت هوشمند دارید به مراقبین تحویل دهید، در غیر این صورت شما متخلف شناخته می شوید»
صداش از بلندگوی دانشگاه میومد. خیلی بلند بود و یکم خش دار . یه چیزی تو مایه های شبکه ی مستند یا روادیو پیام.
توی صف وایستادم، زن بداخلاقی با بی حوصلگی گفت بیا جلوتر. به محض نزدیک شدنم شروع به گشتنم کرد. اول جیب ها رو گشت، بعد به پهلوهام دست زد، همینجوری خم شد و تا ساق پا چکم کرد بعدش گفت برم سمت میز تا وسیله بردارم.
یه زن دیگه سر پا ایستاده بود که بهمون آبمیوه کیک با بطری آب میداد، وسیله ها رو ازش گرفتمو از روی بُرد شماره ها رو نگاه کردم، صد و یک بود که میشد اتاق بغلی. آبمیره و کیک توی دست چپم گذاشتم مداد و خودکارو پاکن رو لای انگشتام چپوندمو بعدش با کف دستم بطری آب معدنی رو نگه داشتم و برگه ی داوطلبی هم گذاشتم زیر بغلم، بعد همینجوری سرمو پایین انداختم و داخل کلاس شدم اما همه ی صندلی ها پر بود. همینجوری چشم می چرخوندم تا جامو پیدا کنم اما هیچ خبری از شماره صندلیم نبود یکی از مراقبا بهم اشاره کرد که برم سمتش، گفت«بده برگه تو ببینم ؟»
برگه رو نشونش دادم، اخم کردو نفسشو بیرون داد، بهم نگاه کردو گفت« برو پیش آقای فلانی اونجا وایستاده.» برگمو ازش گرفتمو رفتم پیشش. یه پیر مرد سمت تابلو ایستاده بود که بچه ها رو راهنمایی میکرد، بدون اینکه سلام کنم برگه رو بهش نشون دادمو گفتم:« ببخشد باید کجا برم» عینکشو چسبوند به چشماش و برگمو نگاه کرد.از روی تابلو دنبال شماره ی صندلیم گشت. انگشتشو ثابت یه جا نگه داشتو گفت:«طبقه ی بالا اتاق صد و پنج» یه تشکر ارومی کردم. هنوز پله ها رو بالا نرفته بودم که شماره ش یادم رفت، راه رفتمو دوباره برگشتم و گفتم:« ببخشید اتاق صد و چند؟»
که گفت:« صد و پنج» دوباره مسیر برگشتنمو بالا رفتم و از پله ها دوتا یکی بالا رفتم.
وقتی رسیدم یه در شیشه ایی بود که به یه راهرو ختم میشد، در شیشه ایی رو با بازوم هل دادم که با یه هجم بزرگی از صندلی مواجه شدم که تقریبا همشون پر بود . تو سه ردیف صندلی ها رو گذاشته بودن، صندلی های مشکی و بدقواره ایی که شبیه صندلی های هواپیما بود.
یه پیر مرد دیگه اومد سمتم و گفت:« اتاق چندی؟»با سینه سپر کرده و با صدایی که بشنوه گفتم: «اتاق صدو پنج»، ابروهاشو بالا داد و وزنشو انداخت روی یکی از پاهاش، دست به کمر ایستاد و نگام کرد، بعد گفت:«اتاق صد و پنج که مال آقایونه» ته دلم خالی شد، پشت گردنم شروع کرد به نبض زدن، صدای آروم خنده بلند شد، نمیدونم اون لحظه به من میخندیدن یا به حرفاشون دیگه برام مهم نبود چون همشو به خودم گرفته بودم، یه دمی کشیدم و برگمو نشونش دادم و گفتم:« یه آقایی بهم گفت بیام اتاق صد و پنج»
برگه رو از دستم گرفت و بهش نگاه کرد انگشت اشاره شو گرفت روی ردیف دوم و گفت:«اون دختره رو میبینی کجاست؟ همونی که چادر سرشه، تو پشت اونی همین راسته رو برو صندلیت رو پیدا میکنی»دیگه هیچی نگفتم برگه رو گرفتم و چپوندم تو یکی از دستام.
آخه ی دختره ی کُفرات تو که دست راست چپتو بلد نیستی کنکورو میخوای چیکار کنی تو که کنکور خودتو دادی زبانش دیگه چی بود که اسم نوشتی اصلا چرا باید شماره ی صندلی صد و یک رو با اتاق صد و یک اشتباه بگیری، بعد هم مراقب مثل ابلیس راهنماییت کنه و تو هم صاف بیوفتی تو یه جهنم دیگه، آخه من به تو چی بگم لعنت شده.
حالا بعد اون همه بالا پایین زدن صندلیمو پیدا کردم، حالا کجا باشه خوبه؟
دقیقا روبروی سرویس بهداشتی زنانه. درشم که با در طویله فرقی نمیکرد، با باز شدنش یه صدا میداد و با بسته شدنش یه نعره ی دیگه. آخرشم وسطای کنکور تبدیل به سرویس بهداشتی عمومی شد.