
ای که نامت همانند دعایی بر زبانم جاریست
بدان که سالها پناهِ جانم بودهای. اکنون وقتِ آن است که دلِ خستهات بر سینهام آرام گیرد. تو آن بهاری هستی که در سردترین روزها امید را به جانم رساندی. تو آن چراغ خاموشنشدنیای هستی که مسیرهای تاریک مرا با نورِ عشق خود آراستی. حال، میخواهم همان چراغ، در دستان من روشن بماند تا تو در سایهاش آسوده قدم برداری.
مادرِ نازنینم، اگر روزی غبارِ رنج بر دلت نشست، اگر نگاهت اندوهگین شد یا آهی در سینهات پنهان ماند، به یاد آور که من،
با همهی توانم، پشتِ تو ایستادهام. پناهت میشوم، آرامگاهِ اندوهت و تکیهگاهی که هیچگاه فرو نخواهد ریخت.
میخواهم وقتی نامم را صدا میزنی، دلات گرم شود و خیالات آسوده که فرزندت استوار ، در کنارت ایستاده است.
تو سالها آشیانِ من بودی، اکنون نوبت من است که آسمان را بر سرت آرام و آبی نگه دارم.
دوستت دارم، با عشقی که از مرزِ کلمات فراتر رفته و همچون ریشهای کهن، در عمق وجودم جاودانه شده است.
با نهایت احترام دخترت به امید روزی که هنرم را درک کنی ✨