ویرگول
ورودثبت نام
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
خواندن ۶ دقیقه·۴ روز پیش

آیینه و مکعبِ روبیکِ درون ...

چیزی نیست ...مسیرِ زندگی منه 😳
چیزی نیست ...مسیرِ زندگی منه 😳

زیر مجموعه ی خودم هستم

مثل مجموعه ای که سخت تهی ست

در سرم فکر کاشتن دارم

گرچه باغ من از درخت تهی ست

عشق ، آهوی تیزپا شد و من

ببر بی حرکت پتوهایم

خشمگین نیستم که تا امروز

نرسیدم به آرزوهایم

نرسیدن ، رسیدن محض است

آبزی آب را نمی بیند

هرکه در ماه زندگی بکند

رنگ مهتاب را نمی بیند

دوری و دوستی حکایت ماست

غیر از این هرچه هست در هوس است

پای احساس در میان باشد

انتخاب پرنده ها قفس است

وسعت کوچک رهایی را

از نگاه اسیر باید دید

کوه در رشته کوه بسیار است

کوه را در کویر باید دید

گرچه باغ من از درخت تهی ست

در سرم فکر کاشتن دارم

شعر را، عشق را، مکاشفه را

همه را از نداشتن دارم...

- یاسر قنبرلو -

درود و سلامتی و آرامش به یاران جان 🌷🥰

ما در ارتباط با دیگران ، مدام تغییر بُعد می‌دهیم ،

اما شاید ، برای خودمان نه !

کاشکی آینه ای بود درون بین،

که در آن خویش را می دیدیم

آنچه پنهان بوَد از آینه ها، می دیدیم

می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد

که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن

پیک پیروزی و امید شدن ...

چند وقت پیش، در روزهای شلوغ پایان سال میلادی، دختر خاله خارج نشین 🙋‍♀️ بابت کم‌رنگ شدن گفتگوهایمان عذرخواهی کرد.

برایش نوشتم: عذرخواهی لازم نیست. می‌فهمم که زندگی گاهی شلوغ می‌شود.

او باید به کارهای پایان سال می‌رسید. به دیدار خانواده ، دوستان و خواهر زاده ی فِسقِلی 👶 می‌رفت.

بعد از فرستادن آن پیام، ناگهان فکری به ذهنم رسید:

ما چطور این همه نقش مختلف را مدیریت می‌کنیم ؟

چطور برای هر آدم، نسخه‌ای متفاوت از خودمان می‌شویم ؟

برای پدر و مادر یک نفر هستیم.

برای دوست، فردی دیگر.

برای همسر و همکار، شکلی دیگر.

برای یک کودک، انسانی کاملاً متفاوت.

انگار انسان موجودی تک‌بُعدی نیست؛ مجموعه‌ای از اتاق‌های بی‌شمار است که مدام میان آن‌ها رفت‌وآمد می‌کند.

اما سؤالی که ذهنم را مشغول کرد این بود:

اگر می‌توانیم برای دیگران این همه انعطاف داشته باشیم، چرا برای نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان این کار را کمتر انجام می‌دهیم؟

بارها از خودم پرسیده‌ام چرا حرفی که از دهان یک دوست می‌شنویم و با لبخند از کنارش می‌گذریم، وقتی همان حرف را همسرمان می‌زند به مشاجره تبدیل می‌شود؟

تنهایی برای من فرصتی شد تا به درون همین اتاق‌های متعدد سر بزنم.

در این روزها و شبهای تنهایی با شکوه ؛ خاطرات و گذشته را مرور کردم با اندیشه و مطالعه ی کتابها و مقالات روانشناسی و دقت در فیلم ها و پادکستهایی که به درون و معنا پرداخته بودند . به خودم نگاه کردم ، پیام نوجوان و جوان را دیدم و هم صحبت شدیم .

فهمیدم که هدیه ای از " تک فرزندی " گرفته ام و ناخودآگاه سه اصل انعطاف ، تغییر پذیری و تطبیق پذیری را در چالشها زیسته ام !

در اینجا به ابعاد هر انسان و خودم توجه میکنم . درست شبیه مکعب روبیک ، با ابعاد خودم بازی میکنم . از هر بُعدی که حس خوبی ندارم ؛ خارج ... به بُعد دیگری می روم .

البته نه برای فرار و ناتوانی در حل موضوعات ، بلکه تغییر بُعد با ایجاد فضا و دیدگاه جدید و متفاوت ، استراحت و رها کردن و اندیشه و بازگشت به بُعدی که مشکل داشتم .

امیرارسلان در دوران بعد از طلاق و دوری مادرش سه درس مهم و عمیق بمن داد :

برایش با شرح حالی ،گفتم که درس نخواندنِ من و دیگر همکلاسی باعث شد ناملایمات زندگی به بدبختی منجر شود !که او گفت : شاید اینطور برای من پیش نیـاید !

( و واقعا پیش نیامد ...از من موفقتر شد 🥰 )

درس دیگر زمانی بود که او را در حمام شستشو میکردم و خواستم مثلا روحیه بدم ، گفتم ببین زندگی با بابا و مامان بزرگ چقدر خوش میگذره ؟

او گفت : من هرجا باشم بهم خوش میگذره ! کلا شادم ...

درس سوم ؛ زمانی که از مدرسه آمده بود و من به او غذا میدادم و یکدفعه گفت : بابا من میخوام زیاد بتو و مامان وابسته نشم ! که اگه شماها مُردین ، من ناراحت نشم و زندگیم بهم بریـزه !!

باید اعتراف کنم: هر سه درس را سالها بعد و با تحمل رنجها و چالشهای سخت فهمیدم .

نوسان و سیال بودن در ابعاد مختلف میتونه خیلی لذتبخش باشه و هم بخودِ درون کمک کنه و هم در روابط با دیگران . البته در صورتی که مخاطب هم توان و شناخت و جنبه ی انتقال به ابعاد را داشته باشه . مثلا در حالتی که کدورت و دلخوری پیش میاد و فضا سنگین ، میشه به ابعاد دورانهای مختلفی که هر دو طرف باهم گذراندند ؛ رفت ... خاطرات ، خوشیها ، ارزشها ، داشته ها ، مهر و دوستی ، حمایتهای متقابل و ...پس اون بُعدِ ناراحتی رها میشه تا در فرصت و آرامش و عشق دوباره قدمهایی برای حل مشکل برداریم .

از نظر من که همیشه اینگونه رفتار کردم زیاد سخت نیست فقط با برچسب ضعف و ناتوانی قضاوتم کردند ! اینهمه بُعدِ تازه و هیجان انگیز ، اینهمه دیدگاههای مختلف ، چرا خودمان را در یک بُعد اسیر کنیم ؟

حیفه که آدم خودشو پیر کنه ؛ هم سوزنش فقط یه جا گیر کنه...

البته ، سال‌ها فکر می‌کردم در حال تغییر بُعدم، اما بعدها فهمیدم گاهی بعضی از آن ابعاد، نقاب‌هایی بودند که برای پذیرفته شدن بر چهره می‌گذاشتم .

در مطالعه‌ی بعضی کتاب‌ها و مقالات به دیدگاهی برخوردم که انسان را موجودی چندبُعدی می‌داند. از جسم و نیازهای مادی گرفته تا رشد و بالندگی، غرایز و احساسات، عقل و اندیشه، و در نهایت بُعدی فراتر که به معنا، آگاهی و تعالی مربوط می‌شود.

این نگاه برایم جالب بود. چون هرچه بیشتر به خودم و آدم‌ها نگاه کردم، بیشتر دیدم که ما در یک بُعد زندگی نمی‌کنیم. گاهی درگیر جسم و نیازهای روزمره‌ایم، گاهی دنبال رشد و ساختن زندگی، گاهی اسیر خشم و عشق و ترس و دلبستگی، گاهی اهل تحلیل و منطق، و گاهی هم لحظاتی را تجربه می‌کنیم که انگار از همه‌ی این‌ها فراتر می‌رویم و به درک عمیق‌تری از زندگی می‌رسیم.

شاید هنر زندگی این نباشد که در یکی از این ابعاد متوقف شویم؛ بلکه این باشد که آن‌ها را بشناسیم، میانشان رفت‌وآمد کنیم و اجازه ندهیم هیچ بُعدی تمام وجودمان را اشغال کند.

وقایع را هرگز نباید آنگونه که پیش می آیند ، استقبال کرد ...

حرکت و جنبش اگر همه جا همدم موفقیت نیست...سکون و تسلیم در عوض ؛ همسرِ مادام العمر ناکامی ست ...

پرده‌پرده آن قدر از هم دریدم خویش را

تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من‌ها بود سوخت

کُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش را

خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است

بس که گوش از غیر  بستم تا شنیدم خویش را

معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس

خویش‌بینی را گَزیدم ، تا گُزیدم خویش را

مِی‌ شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم

تا ز تاکِستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه...! گرمی داده‌ام

راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را

" اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم "

" ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را "

بزم‌سازانِ جهان ، مِی از سبوی پُر خورند

من تُهی‌ پیمانه بودم ، سرکشیدم خویش را

برده‌داران زمان‌ها چوب حَراجم زدند

دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام

قطره‌ قطره سوختم تا آفریدم خویش را

معینی کرمانشاهی

از مسیرِ تصویرِ اولی ...رسیدم اینجا 🥰
از مسیرِ تصویرِ اولی ...رسیدم اینجا 🥰

تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰

مسیر زندگیهیجان انگیزپدر مادر
۰
۰
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید