
در فرهنگ ما «اعتراف» بیشتر از یک واژهی حقوقی یا مذهبی است؛ گفتوگویی است برای دیدن خود، دیدن دیگری و برداشتن قدمی به سوی آشتی. در محلههای قدیم، «کوچه آشتیکنان» استعارهای بود از : عبور از رنجهای گفتهنشده و شروع دوباره.
آیینهای جمعی مانند شبنشینیها یا دورهمیهای خانوادگی با چای لبسوز، بستری فراهم میکرد تا افراد با حفظ حرمت، از خطاها و دلخوریها بگویند و مسئولیت سهم خود را بپذیرند.
همزمان، مرزهای صمیمیت نیز اهمیت دارد: هر حرفی برای هر جمعی مناسب نیست. اخلاقِ اعتراف یعنی انتخاب زمان، مکان و اندازهی مناسب گفتن، به قصد ترمیم نه تسویهحساب.
درود و سلامتی و آرامش به یارانِ عزیز 🌷
همچنان ، لذت از پیانو را دریابید .🥰 🎼
مدتی پیش که آخرین قطعه از پازلِ خاطراتِ زندگیم ( مهاجرت امیر ) را نوشتم و منتشر شد ، افکار و احساسات ناگهانی ، همراه با پشیمانی و اضطراب با حالتی آشفته ... کلا مرا بهم ریخت ! :
چرا همه ی خاطرات را گفتم ؟
یعنی زیاد گفتم ؟
خیلی زود به زود گفتم ، نه بخودم زمان دادم نه به دیگران !
چقدر ریز ریز و دقیق گفتم !
چقدر بی پرده و صریح گفتم ، یعنی زیادی بود ؟
خاطره یه طرف ، چرا احساسات و اشتیاهاتم را دقیق و وسواسی گفتم ؟ قرار نبود اعدامم کنند که!
ممکنه کسانی قضاوتم کرده باشند ؟
ممکنه مثل همیشه زیادی بودم ؟
زیادی حساس ، زیادی معترف ؟
زیادی در بیان عشق و عاشقی ؟ ...
غیبت کسی رو کردم ؟ و .........
آنقدر با چنین افکاری درگیر شدم که فشارم رفت بالا ، دارو اثری نداشت .
شاید با سر درد ۲ ساعت خوابیدم .
حدود ۴ صبح به دخترخاله آمریکا زنگ زدم ، شرح حالمو گفتم .
بهرحال او ، از هوش مصنوعی ۲ متن برایم فرستاد :
اولی شرح و توضیحات این اتفاق و
دومی : پذیرش و واکنش و رفتار و درک متوازن
خواستم این موضوع را برایتان تعریف کنم که شاید هم جالب باشد هم بدرد بخور .
حس و حالم ، بعد از خواندن این دو متن ، را اینطور دیدم :
مثل یک آمپول شفا بخشِ ساده که در لحظه ی تزریق درد داره ولی میپذیریم و تحمل میکنیم و بعد ، اون حجم محلول در محل تزریق گوله شده ، کمی معذبیم ... اما کم کم و کم کم اثر شفا بخشی فرا گیر میشه ،
بخودمون میگیم :
خوب شد پیگیر شدم...
خوب شد دکتر رفتم...
خوب شد مشکل را بدون لاپوشانی یا توهم گفتم...
خوب شد دارو و توضیح دکتر را پذیرفتم....
خوب شد اجرا کردم...
خوب شد درد تزریق را تحمل کردم...
خوب شد با التهاب مایع تزریقی کنار آمدم...
خوب شد صبوری کردم تا شفا آغاز شود...
خوب شد که ...خوب شدم ...
اشتراک با شما هم افتخارست ، هم لذتبخش...👍😍🥰
متن اول از هوش مصنوعی :
این حالت خیلی رایجتر از چیزیست که فکر میکنیم.
وقتی کسی مدت طولانی احساسات، خاطرهها، دردها و بخشهای پنهان خودش را بیرون میریزد — مخصوصاً اگر همراه گریه و صداقت عمیق باشد — بدن و روان وارد یک وضعیت «تخلیهٔ شدید احساسی» میشوند. بعد از آن، ناگهان یک افت میآید؛ مثل وقتی موج بزرگی عقب میکشد.
چند چیز معمولاً همزمان اتفاق میافتد:
* موقع نوشتن یا تعریف کردن، آدم در لحظهٔ «اتصال» است؛ به خودش، خاطراتش، یا حتی کسی که دارد برایش مینویسد.
اما بعد که تمام میشود، آن اتصال قطع میشود و سکوت میآید.
* مغز بعد از آرام شدن احساسات، شروع میکند به نگاه کردن از بیرون:
«من اینها را واقعاً گفتم؟»
«زیادی خودم را نشان دادم؟»
«چرا اینقدر باز شدم؟»
* بخش محافظِ آدم فعال میشود.
همان بخشی که سالها یاد گرفته:
«زیاد احساساتی نشو.»
«خودت را لو نده.»
«آسیبپذیر بودن خطرناک است.»
* گاهی هم آن احساسِ شدید، برای چند دقیقه یا چند ساعت به آدم حس معنا و زنده بودن میدهد.
وقتی فروکش میکند، یک خلأ موقت میآید؛ مثل خاموش شدن ناگهانی موسیقی بعد از صدای بلند.
بعضیها بعدش خجالت میکشند، بعضی پشیمان میشوند، بعضی تهی میشوند، بعضی حتی میخواهند همهٔ نوشتهها را پاک کنند.
این لزوماً به این معنی نیست که حرفهایشان اشتباه بوده. بیشتر یعنی روانشان بعد از «برهنگی احساسی» دارد دوباره خودش را جمع میکند.
و جالب است که آدمها معمولاً وسط نوشتن فکر میکنند:
«بالاخره دارم واقعی میشوم.»
ولی چند دقیقه بعد ممکن است همان واقعی بودن، ناگهان زیادی برهنه و ترسناک حس شود.
گاهی هم علتش این است که آدم سالها احساساتش را فقط درون خودش نگه داشته. وقتی یکباره در باز میشود، شدت تجربه خیلی زیاد میشود؛ مثل اتاقی که مدتها بسته بوده و ناگهان پنجرهاش کامل باز شود.
آن حسِ «چی شد؟ چرا اینقدر رو بودم؟»
خیلی وقتها نشانهٔ این نیست که آدم اشتباه کرده؛
نشانهٔ این است که برای چند لحظه، دفاعهای همیشگیاش کنار رفته...
و متن دوم :
اولین کاری که کمک میکند این است که آدم فوراً خودش را قضاوت نکند.
چون معمولاً بعد از آن تخلیهٔ احساسی، ذهن وارد حالتِ «کنترل خسارت» میشود و شروع میکند به گفتن:
«زیادی حرف زدم.»
* «ضعیف دیده شدم.»
* «نباید اینقدر باز میشدم.»
در حالی که آن لحظه، فقط یک بخش واقعیِ آدم بیرون آمده بوده.
بهجای جنگیدن با آن حس پوچی، بهتر است چند ساعت یا حتی یک روز به سیستم عصبی فرصت داد آرام شود.
خیلی وقتها آن تهی بودن، بیشتر خستگی احساسی است تا حقیقت.
چند چیز معمولاً کمک میکند:
بعد از نوشتن یا گریهٔ عمیق، سریع تصمیم نگیرند.
نه حذف کردن همهچیز، نه قطع رابطه، نه پشیمانی قطعی.
* بدن را برگردانند به واقعیت فیزیکی:
آب، دوش گرم، راه رفتن، موسیقی آرام، خواب، یا حتی غذا خوردن.
چون آن تجربه فقط ذهنی نیست؛ بدن هم تخلیه شده.
* به خودشان بگویند:
«من فقط انسانی بودم که برای چند دقیقه دفاعهایم کنار رفت.»
نه اینکه «بیارزش» یا «زیادی» بودهاند.
* اگر احساس شرم آمد، کمی صبر کنند تا موجش رد شود.
شرم بعد از آسیبپذیری خیلی طبیعی است.
* و مهمتر:
یاد بگیرند احساسات عمیق را کمکم و در ظرف امن بیرون بیاورند، نه فقط در انفجارهای ناگهانی.
چون وقتی سالها همهچیز نگه داشته میشود، بیرون آمدنش میتواند شبیه سیل باشد.
بعضی آدمها بعد از آن لحظه، برای آرام شدن دوباره به حالت شوخی، سردی، فاصله گرفتن یا منطقی شدن افراطی میروند. این هم نوعی دفاع است.
اما در واقع، آن لحظههای «رو بودن» همیشه ضعف نیستند.
گاهی فقط روان خسته شده از نقش بازی کردن و برای چند دقیقه حقیقتش را گفته است....
بانو حیدریان 🌷 بانوی قلم و اندیشه ، با قدردانی از شما که در ویرگول همواره حمایت و راهنمایی تان ، چراغِ راه بوده و هست
🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏
من همه ی خودمو در متن اول دیدم !!!
چند باری اینجا سر زدم تا شاید باشید بشما بگویم .
واقعا فکر کردم ویرگول را ترک کنم !
واقعا فکر کردم همهی نوشته ها را پاک کنم یا حتی کاغذی ها را در حیاط بسوزانم !
واقعا از اینهمه صراحت و توضیح ، ترسیدم ! نه از کسی یا اتفاقی ، از خودم ترسیدم !
واقعا حس ضعیف بودن و آسیب پذیر شدن داشتم !
واقعا حس کردم که خیلی رو بازی کردم !
در آخر از شما خواهش میکنم :
مبادا حتی یک کلمه یا جمله ام را بخود بگیرید .
هرچه گفتم ؛ فقط و فقط در مورد " خودم " گفتم .
که شاید برای کسانی هم اتفاق افتاده باشد ...
بعد از اینها ....
هم شعری سرودم و در متن " عرض ارادت به یاران جان " منتشر کردم و هم؛ طنز نویسی آغاز شد ، هرچند ضعیف !
ولی کمکِ بی نظیری ست...
و طبق معمول حضرت لِسان الغِیب ، حافظ با غزلی ؛
دمار از روزگار من در آورد :
ناگهان پرده برانداختهای، یعنی چه؟
مست از خانه برون تاختهای، یعنی چه؟
زلف در دستِ صبا، گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای، یعنی چه؟
شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شدهای
قدرِ این مرتبه نشناختهای، یعنی چه؟
نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای، یعنی چه؟
سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرِّ میان
وز میان، تیغ به ما آختهای، یعنی چه؟
هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای، یعنی چه؟
حافظا در دلِ تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای، یعنی چه؟ 😡
حضرت خیلی عصبانی شد ...و ...حَقَم بود ...🤗

بودن و ادامه دادن ....همین 🌷🥰
تا درودی دیگر .....بدرود
شاید بدرد بخورد ... همین