
جریان زندگی ما ، از ۳ تا ۷ سالگی امیر به طرز فجیع و بسیار طاقت فرسایی در رنج و مرارت و ملامت گذشت ...
۶ بار تغییر خانه و ۴ بار تغییر شغل ! تورم و بی پولی هم عاشقانه مرا در آغوش گرفته بودند !!!
( تلاش میکنم با چاشنی طنز ، از تلخی ها بکاهم ولی احتمالا موفق نشوم )
با آنکه در دو شیف کار میکردم و همسربانو هم کار میکرد ، فقط زنده بودیم !
از زندگی و امیرارسلان هر روز دورتر ماندیم .حقیقتا از آن سالها بجز آنچه گفتم ، چیزی ندارم !!!
امیر به کلاس اول رفت و ما همچنان در تکاپوی امرار معاش .
در بهار سال ۸۲ ، بنا به مقتضیات ، و در آرامش و دوستی و احترام متقابل ، زندگی با عشق اول و بانوی همیشگی دلم ، پس از ده سال به جدایی ختم شد .
همراه با امیرارسلان ۷ ساله بخانه ی پدری رفتم . کاملا منهدم ، سرخورده و نابود ... درماندگی و بلاتکلیفی محض از سر و رویم میبارید. روانکاو و مشاور بجای حالات و کلمات بالا گفت :
" فروپاشی روانی " بله ! این بهترین تفسیر بود .
و البته " بی هویتی " را خودم اضافه میکنم ! معلوم نبود در خانه ی پدری ( و بعد از ده سال زندگی مشترک ) بچه ی اونام؟ بابای امیرم ؟ مرد خونه ؟ شوهرکی ؟ همه جور نگاه و توقعات وجود داشت .
مطمئنا برای انسیه بانو هم چنین فروپاشی بود .
اندوه و غمی جانسوز تمام وجودمان را در بر گرفت و در نیمه راه ، با ناکامی سرگردان و رها شدیم . گرچه عشقی بغایت دلنشین را تجربه کردیم که برایمان تا پایان جاریست .
به هر تقصیر و به هر تقدیر! گذشت و زندگی ادامه داشت . کسانی گفته بودند : تا شقایق هست زندگی باید کرد ، زندگی مثل آب جاریست ... ولی نگفتند شقایق فقط در بهار میروید و در مسیر آب جاری ، آبشار هم هست و سقوط قطعی ...

شاید برای امیر ، این تغییر جدید و جالب بود ، اما نبود مادر را چطوری ، چکار میکردم ؟؟
اعتراف : روزی قبل از سقوط " خانواده " به امیر گفتم که منو مامان از هم جدا میشیم ، تو بامن میای یا با مامان !!! احمقانه ترین جملات تمام عمرم را گفتم .😡😱
جمعه ی اول بعد از طلاق ، هر سه در پارک ساعی و قسمت بازی بچه ها بودیم . با هم عهد دوستی و آرامش بسته بودیم و قرار بود امیر پنجشنبه جمعه ها با مادرش باشد .
مشاور و روانکاو ، هم قبل از جدایی و هم بعد از آن رفتیم که گفتند ضربه و آسیب برای هر سه نفر قطعی ست ،فقط تلاش کنید امیر کمتر آسیب و رنج ببیند .
آنچه فهمیدیم : در مرگ عزیزان ، فشار روانی و رنج اگر ۱۰۰ باشد ، طلاق ۹۰ و لحظه ای که پلیس بدلیل خطایی برای جریمه بسمت شما می آید ۸ است !
بر سر آن عهد و پیمان ، تا امروز مانده ایم و هرچه در توانمان بود انجام داده ایم .
گرچه رنج و آسیبها یی که امیر در سالهای بعد متحمل شد هم از توان و ادراک و دلخواسته ی ما خارج بود هم او : ازدواج مادرش ، مهاجرت من به آلمان ، فوت پدربزرگ ، ناسازگاریهای مادر بزرگ ، انتقال امیر بخانه مادرش ( و شوهر او ) ، آشفتگیهای من و ازدواج مجددم .
در نوروز و تولدهایش معلوم نبود چه کنیم ؟ یا من نبودم یا مادرش ...
ابری نبینمت تو را دردت به جان من
از غصه ات به شب زند هفت آسمان من
ابری که می شوی تو، زمین گریه می کند
باران نگاه خسته ات، طوفان زمان من
با بغض تو تمامی شب های وحشتم
گویی خلاصه می شود در ناگهان من
دنیای من جهنم است وقتی گرفته ای
از غصه تیر می کشد سرم تا استخوان من
با خنده چشم تیره ات زیباتر است ! بخند !
با خنده ی تو می شود روشن جهان من
بر شانه های خسته ام خود را رها بکن
تا گریه گریه حل شوی در بازوان من
ابری که می شوی تو ، خدا بغض می کند
غمگین نبینمت تو را دردت به جان من
او یک فرشتهی رحمت الهی بود . قدرش را ندانستیم که هیچ ! آزار و آسیب و درد و رنج هم ، بسیار فراتر از تحمل و سنش ،
به او تحمیل کردیم ...
این غزل حافظ را از زبان امیر ، به همه و بخودم میگویم :
دیدی ای دل که غم یار دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
امید ؛ که مرا بخشیده باشد و من نیز خود را ...
با پوزش 🙏 از غم جاری در این پست .
جانان جان 🌷
اعتراف میکنم : در هر لحظه از آن روزها ، هر حرکت و کاری که باید ...
انجام دادم ، نه کوتاهی کردم نه دریغ .
شاید بهترین خود را در اون لحظات بنمایش و اجرا گذاشتم که بیش از آن نبودم ... یا در توان و ادراکم نبود یا بی تجربگی یا ...
مجملت گفتم ، نگفتم زان بیان
ورنه هم افهام سوزد هم زبان
ادامه دارد