
انتخاب این نام خیلی جالب و هیجان انگیز بود 💖
سال ۷۴ سریالی بنام " همسران " پخش میشد که با همسربانو 🌷میدیدم و دوست داشتیم .در سکانسی زنده یاد فردوس کاویانی این نام را در دیالوگش گفت . همان لحظه بدلمان نشست . در کتابخانه ای کتابش را پیدا کردم و هر دو خواندیم و پسرمان را آنگونه تصور کردیم 🥰
شیرینی آن لحظات ، از یادمان نمیرود و هر دو خوشحال و راضی ، که تصور زیبایمان به واقعیت بدل شد .
در نیمه ی ۸۴ که تقریبا دو سال از طلاق گذشته بود ، شرایطی پیش آمد تا به آلمان مهاجرت کنم با هدف تحصیل و زندگی امیر در آنجا . با انسیه بانو مطرح کردم ، که حمایت و همراهی کرد . قرار شد تا شرایط مناسب ایجاد کنم ، سر و سامانی بگیرم و مثلا دو سال بعد ، امیر را ببرم .
اما دقیقا ۳۱ روز پس از رفتنم ، پدر در حادثه ی رانندگی که مسافر بود . از دست رفت 🖤
او پس از ۳۳ سال تدریس در آموزش پرورش ، ۱۱ سال هم در دانشگاه آزاد با سمت کارشناس و بازرس کنکور فعال بود .
پس از برگزاری کنکور ارشد دانشگاه در رشت ، با تاکسی های خطی بسمت تهران می آمد که حادثه امانش نداد .
خیلی زود برگشتم ...وداع و خاکسپاری انجام شد .
اما ؛ کنترل آشفتگی و درهم تنیدگی اتفاقات ، طاقت فرسا؛ نه .
من و والده بانو ، عزادار...
امیر ۹ ساله مات و مبهوت : بابا حسین کجاس ؟ یعنی دیگه نمیاد منو ببره پارک ؟
گاهی اصلا نمیدانیم، چه کنیم ؟ چه واکنشی داشته باشیم ؟ در یک مخلوط ناموزون عقل و احساس ، غم و نگرانی ، عشق و منطق ...و ... سرگردانیم ، دست و پا میزنیم بلکه نجاتی باشد .
انسیه بانو 🌷 به مراسم آمد ، اندوهگین با گلی در دست و چشمانی اشکبار تسلیت گفت ( پدرم را خیلی دوست داشت.)
نگاهها ، ابهامات ، پرسشها ، انتظارات ...
ادامه ی " تک فرزندی " واقعیت عجیب و ترسناکی شد !؟
حال و روز والده بانو ؟
حیرانی و درماندگی امیر در فهم و پذیرش این غم ؟
( طفلک با رنج و اندوه رفتن من ، تازه داشت کنار می آمد )
ابهام و نگرانی از وضعیت بلاتکلیف مهاجرت را چه کنم ؟
در حصاری تنگ و جانسوز ، گرفتار شدم .
دو هفته بعد ، به آلمان برگشتم تا شاید ، تلاش برای روزهای بهتر ، حال و روزم را عوض کند .
که نشد !!! مادرم که رنجدیده و عصبی و مستاّصل شده بود ، توان نگهداری امیر را از دست داد .
شب تلخی را بیاد دارم که زن دایی م تماس گرفت و گفت مادرت امیر را با عصبانیت از خانه بیرون کرده و او پیاده و گریان بخانه ی ما آمده !!! ( خانه شان سر کوچه و نزدیک بود )
در دوری و مهاجرت ، هرچه اتفاقات و احساس آزار دهنده هست ، چند برابر میشود...
برگشتم ...و امیر را با وسایل ، بخانه ی مادرش که چند ماهی از ازدواجش میگذشت، بردم .
" باتلاق " بهتر است ! تقلا و دست و پا زدن آخرش به مرگ ختم میشود...اما نمیدانم ! چطور و چرا زنده ماندم ؟
ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ
با طرب ار از سماع و بانگ چنگ
ای جفای تو ز دولت خوبتر
و انتقام تو ز جان محبوب تر
نار تو اینست ، نورت چون بود
ماتم این ، تا خود که سورت چون بود
از حلاوت ها که دارد جور تو
و ز لطافت کس نیابد غور تو
نالم و ترسم که او باور کند
و ز کرم آن جور را کمتر کند
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
بوالعجب ، من عاشق این هر دو ضد
مهاجرت را رها کردم تا لااقل اینجا کنار امیر ، به آسیبها و درد و رنج او برسم .
روزهای بهتر ، از راه رسیدند ...
" بهناز ؛ فرشته ای دیگر " با حضور و عملکردی شگرف به یاری منو امیر آمد .
با همدم " پاتوق خوشحالها " بنا شد و در ادامه ی حضورش
( چه شد که نگار ؛ همدم شد ۲ ) در کنار انسیه بانو 🌷و همسرش، کمک بزرگی بمن و امیر بود تا از نگرانی و اضطراب امیر کاسته شود .و خانواده ای شکل بگیرد که امیر لایقش بود.
در این بين؛ درایت و مهرورزی و همراهی انسیه بانو 🌷
بی نظیر بود . در هر لحظه با دل و جانش حضور داشت .
امیر به قبرس مهاجرت کرد که در پستی جداگانه خواهم گفت .
در " روایت تولدی دیگر " از نقش امیر با قامت رفیق در التیام من در آخرین فروپاشی گفته ام .
در همه ی این رخدادها و آسیب و رنجها ، امیر بظاهر آرام و پذیرا و همراه بود .
اما ؛ از نگاه و سکوت و همدردی با من ، تا دلداری و لبخند امیدوارانه و دستی که بر شانه ام میگذاشت ، حس میکردم که چه کوله بار سنگین و سخت و طاقت فرسایی را بدوش کشیده . و شاید به بودن من ، آسوده خاطر شده یا بخودش افتخار میکند که دوش بدوش منو مادرش از چه سیلابها و پرتگاه هایی بسلامت عبور کرده ...
منکه با تمام وجودم و با دل و جانم به او افتخار میکنم .
و اینگونه شد که امیرارسلان، فرشته ای با قامت رفیق ،
مرزها و تعاریف رفاقت را از نو و در ماهیتی بغایت زیبا و دلنشین برایم به شگفتانه ای بی نظیر بدل کرد .
باشد که لایقش باشم ...
همین .