ویرگول
ورودثبت نام
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

حُکمِ بازداشت و زندان برای ذهن ...!؟

حکم بازداشت و زندان برای ذهن

درود و سلامتی به یاران جان 🥰🌷✔

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر فلان تصمیم را نمی‌گرفتم چه می‌شد؟

اگر آن ازدواج شکل دیگری پیدا می‌کرد؟

اگر اینجا را با سودای زندگی در تهران ترک نمی‌کردم؟

اگر آن حرف را نمی‌زدم؟

«سال‌ها تصور می‌کردم حسرت یعنی آرزوی بازگشت به گذشته. اما بعدها فهمیدم حسرت بیشتر، زندگی کردن در بُعدی است که وجود خارجی ندارد.»

و بعد کتابخانه نیمه‌شب را خواندم ...

که ایده‌ی جذابی داشت؛ زندگی‌هایی که می‌توانستیم داشته باشیم.

اما سؤال من چیز دیگری بود: آیا ما واقعاً حسرتِ گذشته را می‌خوریم، یا حسرتِ نسخه‌ای خیالی از خودمان را ؟

شاید هر "اگر" یک بُعد باشد.

بُعدی که در آن مثلا مهندس یا پزشک شده‌ایم.

بُعدی که مهاجرت کرده‌ایم.

بُعدی که طلاق نگرفته‌ایم.

بُعدی که عشقمان را از دست نداده‌ایم.

اما مشکل اینجاست که ما شاید فقط زیبایی‌های آن بُعد را می‌بینیم، نه رنج‌هایش را .

شاید آرامش زمانی پیدا می‌شود که به جای زندگی در ابعادِ رخ نداده، در همین بُعدِ اکنون حضور داشته باشیم. نه برای انکار گذشته، بلکه برای زندگی کردن.

تکرار ...از نگاهی دیگر :

گشت و گذار در ابعادِ اگرها...

یا

حسرت؛ سفر به ابعادِ رخ نداده

یا

زندگی در بُعدی که هرگز وجود نداشت

آیا حسرت، دلتنگی برای گذشته است یا دلتنگی برای یک زندگی خیالی؟

حسرت و نگرانی هر دو یک ویژگی مشترک دارند:

آدم را از اکنون جدا می‌کنند.

یکی می‌گوید:

«کاش آن اتفاق طور دیگری می‌شد...»

و دیگری می‌گوید:

«نکند آن اتفاق در آینده بیفتد...»

یکی به عقب خیره شده، یکی به جلو؛ اما هر دو از لحظه‌ی اکنون فاصله گرفته‌اند.

حسرت :

سفر به بُعدی از گذشته است که " دیگر " وجود ندارد.

نگرانی :

سفر به بُعدی از آینده است که "هنوز " وجود ندارد.

و انسان مدام بین این دو بُعد رفت‌ و آمد می‌کند.

گاهی ساعت‌ها در ذهنش زندگی‌ای را مرور می‌کند که از دست رفته: «اگر آن تصمیم را نمی‌گرفتم...»

و چند دقیقه بعد در آینده‌ای خیالی سرگردان می‌شود: اگر فردا چنین بشود چه ؟ نشود چه ؟

در حالی که هیچ‌کدام واقعیت بیرونی ندارند؛ یکی خاطره‌ای است که تمام شده، دیگری احتمالی است که هنوز نیامده.

سال‌ها میان حسرتِ آنچه از دست رفته بود و نگرانیِ آنچه ممکن بود از دست برود، در رفت‌ و آمد بودم.!!!

بعدها فهمیدم هر دو مرا از تنها جایی که واقعاً در اختیارم بود دور می‌کردند: " همین لحظه "

حسرت،

بازداشت ذهن در گذشته‌ای خارج از دسترس است.

نگرانی،

زندانی شدن ذهن در آینده‌ای مبهم و هنوز رخ نداده.

در هر دو حالت، جسم ما در اکنون زندگی می‌کند، اما ذهن جای دیگری اسیر است.

گاهی سال‌ها از یک اتفاق گذشته، اما ذهن هنوز در همان سلول نشسته است؛ همان گفتگو، همان جدایی، همان تصمیم، همان «کاش...»

و گاهی هم هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، اما ذهن برای مجازات احتمالیِ فردا، از امروز حکم زندان صادر می‌کند.

عجیب است؛ گذشته دیگر وجود ندارد، آینده هنوز وجود ندارد، اما همین دو سرزمینِ ناموجود، گاهی سال‌ها ذهن انسان را در اسارت نگه می‌دارند.

تکرار ...با نگاهی دیگر :

گاهی با خودم فکر می‌کنم حسرت و نگرانی، دو قاضیِ سختگیرِ ذهن‌اند :

یکی مدام پرونده‌های گذشته را ورق می‌زند و می‌گوید:

اگر آن روز ....طور دیگری رفتار می‌کردی...

دیگری هنوز پرونده‌ای تشکیل نشده، حکم صادر می‌کند:

اگر فردا روزی ایچنین شد ...یا نشد چه ؟

و این‌گونه است که ذهن، میان گذشته‌ای که دیگر در دسترس نیست و آینده‌ای که هنوز نیامده، حکم بازداشت و زندان می‌گیرد.

شاید آزادی ذهن، نه در فراموش کردن گذشته باشد و

نه در بی‌خیال شدن نسبت به آینده؛

بلکه در این باشد که هر از گاهی از سلول حسرت و نگرانی بیرون بیایم و هوایی به " ریه‌های اکنون " برسانیم ...

و همه می دانیم

ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است‌.

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های

صدا می شنویم‌.

پرده را برداریم :

(( بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.))

بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد.

به خیابان برود.

ساده باشیم‌.

ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت‌.

كار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ ،

كار ما شاید این است

كه در «افسون» گل سرخ شناور باشیم‌.

پشت دانایی اردو بزنیم‌.

دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم‌.

(( صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم‌.))

هیجان ها را پرواز دهیم‌.

روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم‌.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای ” هستی ” .

ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم‌.

(( لحظه را دریابیم ...))

پیشه ام نقاشی است‌:

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ،

می فروشم به شما ...

تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی ، چه خیالی ، … می دانم

پرده ام بی جان است‌.

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است‌.

پ.ن : حرفهایم تکراریست ...میدانم ....اما چه بسا با هر تکرار ، یکنفر در این حوض نقاشی من ، " ماهی " ببیند ...

تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰

ذهن
۰
۰
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید