ویرگول
ورودثبت نام
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

سیاهچاله ای در خاطرات ...

هااااان ! ای یارانِ جان ، من خاطراتم تَه کشید ......

( ااای خدااا ...باز این اووومد !! توو چرراا منفجر نمیشییی ؟ بِتِررکی ...بری زیر خاک با اون خاطراتت بِپووسی ...!؟

بینِ این یارانِ جان ، یکی نیست بگه : پیام ! چقدر وَر میری با خاطرات !؟

چه گیری دادی به گذشته ی داغونِت !؟‌

نکنه ! خاطرات بهت پول میدن ، هی ازشون میگی ؟

میشه مثلا از آب شدنِ یخ های قطبی بگی ؟

یا از آلبالوهای درختِ حیاط ، که صورتی و قرمز و شرابی شدن و منتظرن مربا بشن ؟

یا از گربه ی زیر شیروانی که شبها بزن و برقص داشت و الان چند روزه زاییده !!! چون طعم دار نزده ...! تنباکو رو میگم ...

که سقفِ بالای سرت با صدای ونگ ونگ ! شده شیرخوارگاه ؟

برو بچه های ویرگول ، چه کُنَن از دستِ توووو ...!!!؟

چچرراااا نمییمیرری ...!؟ )

این ؛ گفته های همون روح س که در قصه های طنز ، بعنوان وجدان بیدار ...و البته زیادی بیدار ! ، خدمتتون معرفی شده ...

رووحی جان ! بخدا این آخریشه ...سیاهچاله بود ، ندیدمش !

اینم بگم ، تمومه ..‌.

دیگه از چیزای دیگه میگم ..‌.قول مردونه 👌

( اایشالله جوونت بالا بیاید، بیای پیشِ خودم ، تووی افق مَحووِت کنم ......بگوو )

دوستان ، ببخشید ...سلام و درود مرا بپذیرید 🙏🥰🌷💖

مرا خوانده اید و می‌شناسید...باعثِ افتخار و امتنان 🙏✌

دقیقا میخوام از سیاهچاله ای بگم که در یک بازه ی زمانی ۱۲ ساله ، مرا بلعید و در تاریکیِ مطلق ، ذرات روح و روانم از هم گُسَست ...

در پُست مهاجرت امیر ، به دو یا سه سالِ آن دوران اشاره ای داشتم که بعد از آنرا ، تا ترکِ خانه برای زنده ماندن و دوری از خودکشی ، در خاطرات نگفتم .

شاید خلاصه و اعترافِ آن دوران ، دو کلمه باشد :

سازشِ مُخَرِب ...

که تو خود ، حدیث مُفصل خوان ، از این مُجمَل ...

فرزندِ پسری بدنیا آمد بنام هوراد . که طبیعتا انتظارِ تغییرِ اوضاع و شرایط داشتم ...اما طی نُه ماه ...تا تولد او ...و بعد از آن معضلات پیچیده و سنگینی هم متولد شدند ...!

از بیماری‌های ریز و درشتِ مادر و نوزاد تا عمل اجباری جراحی بچه ی ۲ ساله ، تا مشکلات مالی شدید و انتطارات ناهمگونِ شکلِ زندگی ، تا جابجایی های مکانی ، بیکار شدن‌ها ، ناسازگاریها در عدم درک متقابل ، شروعِ تحصیلِ هوراد ، تصادف منجر به جرح و جراحیِ خودم که متعاقبا یک دوره ی سه ماهه بیکاری و درد و رنج همراه داشت .

اجبار و فشار بیش از حد اطرافیان برای خرید خانه ، تا قرض و بدهی های تلمبار ...که البته به خانه دار شدن انجامید .

در تمام این آشفتگی‌ها و طیِ آن بازه ی زمانی ...پافشاری من نسبت به درست بودنِ انتخابِ ازدواجِ مجدد ، راهی بجز سازش و انعطاف و تغییر پذیری ، ندیدم !

بعدها ، صفتِ مُخَرب به آن سازش ، اضافه شد . چرا که بی هیچ انگیزه و امید به بهبودی ساز و کار زندگی ، فقط ادامه دادم ...

تصور غلطی داشتم که می‌توانم با انعطاف و سازش ، روزهای بهتری بسازم ! ولی هر چه گذشت ، میزان تخریب ، بیش از باورها و پیش بینی یا رویای من بود ...

سه سالِ قبل از ترک این سیاهچاله ، با ماشین در اسنپ کار می‌کردم...از حدود ۵ صبح تا بعد از ۱۰ شب !!! موقع خروج از خانه ، زن و بچه خواب ...و در برگشت ، همانطور ...

ظاهرا یه جورایی از این وضعیتِ ندیدن و هیچ برخوردی نداشتن با آنها ، راضی بودم !

پرداخت اقساط خانه و ماشین ، بماند ...

شهریه ی مدرسه بماند ...

تلاش‌های بی ثمر در حفظِ کیانِ خانواده بماند ...

تحقیر و توهین همراه با تنش‌های مختلف و خارج از کنترل هم ، بماند ...

هوراد ، ۱۰ ساله شد ...و من هر شب را با آرزوی ، صبح بیدار نَشدن ...می‌گذراندم . که نهایتا فکرِ خودکشی ، آسان‌تر از فکرِ زندگی شد ...

ایجاد و انجامِ ، انفجاری مهیب و فورانِ آتشفشانی ، حاصلِ سازشِ مخرب ...

مرا از سیاهچاله ...به بهشتِ زندگیِ کنونی ام ...پرتاب کرد.

با یک ساکِ کوچک لباس و مبلغ ۸۰۰ هزار تومن در کارت !!!

همه چیز را رها کردم ...همه چیز را ...

که " روایتِ تولدی دیگر " از این نقطه شکل گرفت .

اکنون هوراد ۱۳ ساله شده و من بدون هیچ تماسی و هیچ مکالمه ای ، این سه سال را گذراندم ! که این ، خواست و انتخاب یا کوتاهی من نبوده ..‌.مادرش امتناع کرد ...گرچه با او هم ...هیچ ...نبوده .

اگر شما یاران ، صدایی از آنها شنیده اید ...منهم شنیده ام !!!

سرتان را درد آوردم ...پوزش مرا بپذیرید ...🙏

( ااای خدااا ، یعنی باااوَر کنم ، خاطرات تموووم شددد !؟ )

آره روحی جان ، قول دادم دیگه ...‌

گرچه شاید پیش بیاد که جسته گریخته در پُستی ، یه کوووچووولووو بگم ...

( کاااش میتونستم خووودم بُکُشَشمتت🔪 ...جِزِ جیگر گرفته )

باشه بابا ...نمیگم ...

تا درودی دیگر ...بدرود 🙏🌷🥰

خاطراتمشکلات مالی
۱
۰
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید