
هااااان ! ای یارانِ جان ، من خاطراتم تَه کشید ......
( ااای خدااا ...باز این اووومد !! توو چرراا منفجر نمیشییی ؟ بِتِررکی ...بری زیر خاک با اون خاطراتت بِپووسی ...!؟
بینِ این یارانِ جان ، یکی نیست بگه : پیام ! چقدر وَر میری با خاطرات !؟
چه گیری دادی به گذشته ی داغونِت !؟
نکنه ! خاطرات بهت پول میدن ، هی ازشون میگی ؟
میشه مثلا از آب شدنِ یخ های قطبی بگی ؟
یا از آلبالوهای درختِ حیاط ، که صورتی و قرمز و شرابی شدن و منتظرن مربا بشن ؟
یا از گربه ی زیر شیروانی که شبها بزن و برقص داشت و الان چند روزه زاییده !!! چون طعم دار نزده ...! تنباکو رو میگم ...
که سقفِ بالای سرت با صدای ونگ ونگ ! شده شیرخوارگاه ؟
برو بچه های ویرگول ، چه کُنَن از دستِ توووو ...!!!؟
چچرراااا نمییمیرری ...!؟ )
این ؛ گفته های همون روح س که در قصه های طنز ، بعنوان وجدان بیدار ...و البته زیادی بیدار ! ، خدمتتون معرفی شده ...
رووحی جان ! بخدا این آخریشه ...سیاهچاله بود ، ندیدمش !
اینم بگم ، تمومه ...
دیگه از چیزای دیگه میگم ...قول مردونه 👌
( اایشالله جوونت بالا بیاید، بیای پیشِ خودم ، تووی افق مَحووِت کنم ......بگوو )
دوستان ، ببخشید ...سلام و درود مرا بپذیرید 🙏🥰🌷💖
مرا خوانده اید و میشناسید...باعثِ افتخار و امتنان 🙏✌
دقیقا میخوام از سیاهچاله ای بگم که در یک بازه ی زمانی ۱۲ ساله ، مرا بلعید و در تاریکیِ مطلق ، ذرات روح و روانم از هم گُسَست ...
در پُست مهاجرت امیر ، به دو یا سه سالِ آن دوران اشاره ای داشتم که بعد از آنرا ، تا ترکِ خانه برای زنده ماندن و دوری از خودکشی ، در خاطرات نگفتم .
شاید خلاصه و اعترافِ آن دوران ، دو کلمه باشد :
سازشِ مُخَرِب ...
که تو خود ، حدیث مُفصل خوان ، از این مُجمَل ...
فرزندِ پسری بدنیا آمد بنام هوراد . که طبیعتا انتظارِ تغییرِ اوضاع و شرایط داشتم ...اما طی نُه ماه ...تا تولد او ...و بعد از آن معضلات پیچیده و سنگینی هم متولد شدند ...!
از بیماریهای ریز و درشتِ مادر و نوزاد تا عمل اجباری جراحی بچه ی ۲ ساله ، تا مشکلات مالی شدید و انتطارات ناهمگونِ شکلِ زندگی ، تا جابجایی های مکانی ، بیکار شدنها ، ناسازگاریها در عدم درک متقابل ، شروعِ تحصیلِ هوراد ، تصادف منجر به جرح و جراحیِ خودم که متعاقبا یک دوره ی سه ماهه بیکاری و درد و رنج همراه داشت .
اجبار و فشار بیش از حد اطرافیان برای خرید خانه ، تا قرض و بدهی های تلمبار ...که البته به خانه دار شدن انجامید .
در تمام این آشفتگیها و طیِ آن بازه ی زمانی ...پافشاری من نسبت به درست بودنِ انتخابِ ازدواجِ مجدد ، راهی بجز سازش و انعطاف و تغییر پذیری ، ندیدم !
بعدها ، صفتِ مُخَرب به آن سازش ، اضافه شد . چرا که بی هیچ انگیزه و امید به بهبودی ساز و کار زندگی ، فقط ادامه دادم ...
تصور غلطی داشتم که میتوانم با انعطاف و سازش ، روزهای بهتری بسازم ! ولی هر چه گذشت ، میزان تخریب ، بیش از باورها و پیش بینی یا رویای من بود ...
سه سالِ قبل از ترک این سیاهچاله ، با ماشین در اسنپ کار میکردم...از حدود ۵ صبح تا بعد از ۱۰ شب !!! موقع خروج از خانه ، زن و بچه خواب ...و در برگشت ، همانطور ...
ظاهرا یه جورایی از این وضعیتِ ندیدن و هیچ برخوردی نداشتن با آنها ، راضی بودم !
پرداخت اقساط خانه و ماشین ، بماند ...
شهریه ی مدرسه بماند ...
تلاشهای بی ثمر در حفظِ کیانِ خانواده بماند ...
تحقیر و توهین همراه با تنشهای مختلف و خارج از کنترل هم ، بماند ...
هوراد ، ۱۰ ساله شد ...و من هر شب را با آرزوی ، صبح بیدار نَشدن ...میگذراندم . که نهایتا فکرِ خودکشی ، آسانتر از فکرِ زندگی شد ...
ایجاد و انجامِ ، انفجاری مهیب و فورانِ آتشفشانی ، حاصلِ سازشِ مخرب ...
مرا از سیاهچاله ...به بهشتِ زندگیِ کنونی ام ...پرتاب کرد.
با یک ساکِ کوچک لباس و مبلغ ۸۰۰ هزار تومن در کارت !!!
همه چیز را رها کردم ...همه چیز را ...
که " روایتِ تولدی دیگر " از این نقطه شکل گرفت .
اکنون هوراد ۱۳ ساله شده و من بدون هیچ تماسی و هیچ مکالمه ای ، این سه سال را گذراندم ! که این ، خواست و انتخاب یا کوتاهی من نبوده ...مادرش امتناع کرد ...گرچه با او هم ...هیچ ...نبوده .
اگر شما یاران ، صدایی از آنها شنیده اید ...منهم شنیده ام !!!
سرتان را درد آوردم ...پوزش مرا بپذیرید ...🙏
( ااای خدااا ، یعنی باااوَر کنم ، خاطرات تموووم شددد !؟ )
آره روحی جان ، قول دادم دیگه ...
گرچه شاید پیش بیاد که جسته گریخته در پُستی ، یه کوووچووولووو بگم ...
( کاااش میتونستم خووودم بُکُشَشمتت🔪 ...جِزِ جیگر گرفته )
باشه بابا ...نمیگم ...
تا درودی دیگر ...بدرود 🙏🌷🥰