ویرگول
ورودثبت نام
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄آرام از میان هیاهو و شتابزدگیها بگذر و بیاد بیاور که چه آرامشی در خاموشی نهفته است ...
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

امیرارسلان💖 فرشته ای با قامت رفیق ۳

لذت تصورمان ، به واقعیت بدل شد ...
لذت تصورمان ، به واقعیت بدل شد ...

انتخاب این نام خیلی جالب و هیجان انگیز بود 💖

سال ۷۴ سریالی بنام " همسران " پخش می‌شد که با همسربانو 🌷می‌دیدم و دوست داشتیم .در سکانسی زنده یاد فردوس کاویانی این نام را در دیالوگش گفت . همان لحظه بدلمان نشست . در کتابخانه ای کتابش را پیدا کردم و هر دو خواندیم و پسرمان را آنگونه تصور کردیم 🥰

شیرینی آن لحظات ، از یادمان نمی‌رود و هر دو خوشحال و راضی ، که تصور زیبایمان به واقعیت بدل شد .

در نیمه ی ۸۴ که تقریبا دو سال از طلاق گذشته بود ، شرایطی پیش آمد تا به آلمان مهاجرت کنم با هدف تحصیل و زندگی امیر در آنجا . با انسیه بانو مطرح کردم ، که حمایت و همراهی کرد . قرار شد تا شرایط مناسب ایجاد کنم ، سر و سامانی بگیرم و مثلا دو سال بعد ، امیر را ببرم .

اما دقیقا ۳۱ روز پس از رفتنم ، پدر در حادثه ی رانندگی که مسافر بود . از دست رفت 🖤

او پس از ۳۳ سال تدریس در آموزش پرورش ، ۱۱ سال هم در دانشگاه آزاد با سمت کارشناس و بازرس کنکور فعال بود .

پس از برگزاری کنکور ارشد دانشگاه در رشت ، با تاکسی های خطی بسمت تهران می آمد که حادثه امانش نداد .

خیلی زود برگشتم ...وداع و خاکسپاری انجام شد .

اما ؛ کنترل آشفتگی و درهم تنیدگی اتفاقات ، طاقت فرسا؛ نه .

من و والده بانو ، عزادار...

امیر ۹ ساله مات و مبهوت : بابا حسین کجاس ؟ یعنی دیگه نمیاد منو ببره پارک ؟

گاهی اصلا نمی‌دانیم، چه کنیم ؟ چه واکنشی داشته باشیم ؟ در یک مخلوط ناموزون عقل و احساس ، غم و نگرانی ، عشق و منطق ...و ... سرگردانیم ، دست و پا میزنیم بلکه نجاتی باشد .

انسیه بانو 🌷 به مراسم آمد ، اندوهگین با گلی در دست و چشمانی اشکبار تسلیت گفت ( پدرم را خیلی دوست داشت.)

نگاه‌ها ، ابهامات ، پرسش‌ها ، انتظارات ...

ادامه ی " تک فرزندی " واقعیت عجیب و ترسناکی شد !؟

حال و روز والده بانو ؟

حیرانی و درماندگی امیر در فهم و پذیرش این غم ؟

( طفلک با رنج و اندوه رفتن من ، تازه داشت کنار می آمد )

ابهام و نگرانی از وضعیت بلاتکلیف مهاجرت را چه کنم ؟

در حصاری تنگ و جانسوز ، گرفتار شدم .

دو هفته بعد ، به آلمان برگشتم تا شاید ، تلاش برای روزهای بهتر ، حال و روزم را عوض کند .

که نشد !!! مادرم که رنجدیده و عصبی و مستاّصل شده بود ، توان نگهداری امیر را از دست داد .

شب تلخی را بیاد دارم که زن دایی م تماس گرفت و گفت مادرت امیر را با عصبانیت از خانه بیرون کرده و او پیاده و گریان بخانه ی ما آمده !!! ( خانه شان سر کوچه و نزدیک بود )

در دوری و مهاجرت ، هرچه اتفاقات و احساس آزار دهنده هست ، چند برابر می‌شود...

برگشتم ...و امیر را با وسایل ، بخانه ی مادرش که چند ماهی از ازدواجش می‌گذشت، بردم .

" باتلاق " بهتر است ! تقلا و دست و پا زدن آخرش به مرگ ختم می‌شود...اما نمی‌دانم ! چطور و چرا زنده ماندم ؟

ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ

با طرب ار از سماع و بانگ چنگ

ای جفای تو ز دولت خوبتر

و انتقام تو ز جان محبوب تر

نار تو اینست ، نورت چون بود

ماتم این ، تا خود که سورت چون بود

از حلاوت ها که دارد جور تو

و ز لطافت کس نیابد غور تو

نالم و ترسم که او باور کند

و ز کرم آن جور را کمتر کند

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

بوالعجب ، من عاشق این هر دو ضد

مهاجرت را رها کردم تا لااقل اینجا کنار امیر ، به آسیب‌ها و درد و رنج او برسم .

روزهای بهتر ، از راه رسیدند ...

" بهناز ؛ فرشته ای دیگر " با حضور و عملکردی شگرف به یاری منو امیر آمد .

با همدم " پاتوق خوشحالها " بنا شد و در ادامه ی حضورش

( چه شد که نگار ؛ همدم شد ۲ ) در کنار انسیه بانو 🌷و همسرش، کمک بزرگی بمن و امیر بود تا از نگرانی و اضطراب امیر کاسته شود .و خانواده ای شکل بگیرد که امیر لایقش بود.

در این بين؛ درایت و مهرورزی و همراهی انسیه بانو 🌷

بی نظیر بود . در هر لحظه با دل و جانش حضور داشت .

امیر به قبرس مهاجرت کرد که در پستی جداگانه خواهم گفت .

در " روایت تولدی دیگر " از نقش امیر با قامت رفیق در التیام من در آخرین فروپاشی گفته ام .

در همه ی این رخدادها و آسیب و رنجها ، امیر بظاهر آرام و پذیرا و همراه بود .

اما ؛ از نگاه و سکوت و همدردی با من ، تا دلداری و لبخند امیدوارانه و دستی که بر شانه ام می‌گذاشت ، حس میکردم که چه کوله بار سنگین و سخت و طاقت فرسایی را بدوش کشیده . و شاید به بودن من ، آسوده خاطر شده یا بخودش افتخار می‌کند که دوش بدوش منو مادرش از چه سیلاب‌ها و پرتگاه هایی بسلامت عبور کرده ...

منکه با تمام وجودم و با دل و جانم به او افتخار میکنم .

و اینگونه شد که امیرارسلان، فرشته ای با قامت رفیق ،

مرزها و تعاریف رفاقت را از نو و در ماهیتی بغایت زیبا و دلنشین برایم به شگفتانه ای بی نظیر بدل کرد .

باشد که لایقش باشم ...

همین .

آموزش پرورشدانشگاه آزادهیجان انگیز
۲۳
۴
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
آرام از میان هیاهو و شتابزدگیها بگذر و بیاد بیاور که چه آرامشی در خاموشی نهفته است ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید