ویرگول
ورودثبت نام
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄آرام از میان هیاهو و شتابزدگیها بگذر و بیاد بیاور که چه آرامشی در خاموشی نهفته است ...
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
خواندن ۵ دقیقه·۱۵ روز پیش

خواستگاری از همدم ! اما ازدواج من !؟ قسمت اول

آیا عشق ؛ دو خط موازی را بهم می‌رساند!؟
آیا عشق ؛ دو خط موازی را بهم می‌رساند!؟

سرکلاس دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و بچه ها هم تکرار کردند:دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند. خط اولی گفت می شنوی اینها چه می گویند؟! می گویند ما به هم نمی رسیم! ولی من می گویم می رسیم به شرطی که… شرط عشق چه بود؟!

"" در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ، آسمان را دریاب . .""

این متن را در گوگل عزیز ولی کم توان ، گوگل درمانده و گیج و نصفه نیمه !!! دیدم با نویسنده ای ناشناس . یه جورایی خواستم شروع این دلنوشته باشد.

آغاز عشق منو همدم بی دلیل ، ناخواسته ،بدون برنامه ریزی و تلاش ، بی شرط و بی توقع بود .

فقط اتفاق افتاد. آنهم " در یک لحظه " ...

شاید تصور بر این باشد که در ادامه موارد بالا شکل گرفت ولی نه !

ما از " بودنِ " باهم لذت می‌بردیم ،

نه از " تعلق و داشتنِ" هم ... تفاوت این دو ، شاید مثل راه رفتن روی لبه ی تیغ زندگیست . نه می‌شود بایستی ، نه بدَوی ، نه تعلل کنی ، نه بپر بپر !

" پاتوق خوشحالها " و در واقع خانه ، امنیت و آرامش بی نظیری ایحاد کرد .

کنج آشپزخانه ،کنار منقل گازی و همدم ،در وضعیت نشستن اسفبار و جوجه کبابهای بعضا خام یا سوخته !

دلنشین ترین و آرام بخش ترین جای دنیا بود ...

عشق و آرامش و خوشبختی را با حداقل امکانات و توقعات ، تجربه می کردیم .

در پست " آرامش و شادی من ؛ منوط به ..." از توقعات و قید و بندهای ذهنی دست و پا گیر و ... گفته ام ، مواردی که عشق آرامش و خوشبختی را بسان پرنده ای محبوس در قفس ، محدود می‌کنند. ( پرنده ای که شوق پرواز و نغمه سرایی عشق دارد )

قرار نیست ، پازلی بدست ما چیده شود تا تصویری از خوشبختی و عشق و آرامش ، پدید آید .

باشد که با عشق و آرامش در مسیر خوشبختی باشیم
باشد که با عشق و آرامش در مسیر خوشبختی باشیم

میدانم سه کلمه ی عشق ، آرامش و خوشبختی را زیاد تکرار کردم ، اما باور کنید : تکرارشان ، در مسیر و بودنِ همدم ، خوشبختی واقعی ، باورپذیر و دلنشینی شد که تا امروز و تا پایان من و حتی شاید در برزخ ! ادامه دارد .

در اواخر بهار ۹۰ ، از همدم خواستگاری کردم ! در سفری به انزلی و ماسوله 🥰

۵ صبح روزی ، دنبالش رفتم و او بلافاصله در صندلی عقب خواااااااااابید تا رودبار ! بخاطر گرسنگی و wc بلند شد 😁

کنار و مشرف به سد سفید رود، روی زمین خاکی و چمنی پراکنده ، در باد و آفتاب ! صبحانه خوردیم 🥰

( دخترها نخوانند : دیدن صورت خواب آلود ، نَشُسته و بی آرایشِ همدم ، کمی ترسناک بود ! البته بعداً که خودش گفت و یادم آمد! آن موقع اصلا ندیدم ، نگاهم فقط به چشمانش ، که مثل همیشه می‌درخشید و مرا ربوده بود ... 💞 )

پ.ن : با سپاس فراوان از "بانو حیدریان " که توصیه به بیان عشق داشتند ، بی حد و مرز ... پس میتازم !!!

قبل از ظهر ، به مرداب انزلی رسیدیم .زمان ازدحام مسافر نبود پس قایقی بزرگ ! که فقط ما دو نفر مسافرش شدیم ، گردش در مرداب را بی نظیر ،بی تکرار و دلنشین کرد .

موقع ناهار در هتل ماسوله ، روبروی هم که نشسته بودیم ، گفتم : بیا تا شب ماسوله را بگردیم و شب را هتل بمانیم و صبح که شد برگردیم ! 😁

هیچوقت نگاه و چشمان زیبایش را ، که از تعجب حدقه را رها کرده بود ...فراموش نمیکنم .

در حین غذا خوردن ، گفتم : همدم ! میخوام ازت خواستگاری کنم ، اجازه دارم ؟ با دهانی پر گفت : فعلا گشنمه ! بذار بعده ناهار !!! حرفم را شوخی گرفت ، متوجه شدید !؟؟

گردش در ماسوله ی زیبا ، تا نزدیک غروب که کنار جویباری سرسبز نشستیم ، ادامه داشت .

آنجا درخواستم را جدی گفتم و او هم جدی فقط نگاهم کرد !

از نگاه و چشمانش هیچ نفهمیدم ! نه تایید نه تکذیب نه موافقت نه مخالفت ... هیچ !

در راه برگشت ظاهرا کمی سکوت ، بخاطر دارم . شاید بدلیل خستگی بود ، نمی‌دانم. عوارضی قزوین به تهران و در انهدام کامل گفتم : همدم ! تو رانندگی کن ، من دارم از بین میرم !

خاطره ی آن روز دلپذیر ، مثل الواح تاریخی سنگ نوشته ،در قلبم حک شده .

البته ظاهرا به دره ی " تعلق و داشتن " بجای " بودن " سرازیر شدم ...

همدم در آرامش و بنوعی افسوس و آشفتگی گفته بود : نمیشه

بحث ، زیاد داشتیم ، از من اصرار ، از او " تأکید بر نشدن "

شبی با خواهش من ، ملاقاتی با مادرش داشتم که از ابتدای رابطه و عشقمان، مطلع و همراه بود .

گفت : زندگی من و پدرش از دو خانواده ی بزرگ و سنتی کرمان شکل گرفته و ما خواسته و ناخواسته در آن زندگی می‌کنیم ، تو یک ازدواج ناموفق و یک فرزند داری ، اینها در چنین خانواده ای ، تعریف نشده ، ناشناخته و غیر قابل قبول ست ...و ادامه داد : شما دوتا شروع خوبی داشتین ، ۳ ساله که بنوعی باهم زندگی می‌کنین ، ادامه بدین مشکلی که نیست ، بیخود و بیجا ، جار و جنجال بپا نکنییم.

میدانم حرفهایم تکراریست :

گاهی اصلا نمی‌دانیم، چه کنیم ؟ چه واکنشی داشته باشیم ؟ در یک مخلوط ناموزون عقل و احساس ، شادی و نگرانی ، عشق و منطق ...و ... سرگردانیم ، دست و پا میزنیم بلکه نجاتی باشد ...

اما این تکرارها در مقاطع مختلف زندگی ، نقش پر رنگی دارند.

"" وقایع را هرگز نباید آنگونه که پیش می آیند...استقبال کرد""

اما من ، در اندیشه و اصرار بر " تعلق و داشتنِ " همدم ، غرق شدم و به " بودنِ " او بی توجه !!!

و من غرق شدم ...
و من غرق شدم ...
پیام ! نفهمید و غرق شد...
پیام ! نفهمید و غرق شد...

من در سقوط و غرق شدن برای " تعلق و داشتنِ " همدم ؛

اینچنین نالیدم :

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتیم

و حافظ فقط با یک بیت ! مرا کلا شست و کنار گذاشت :


گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم

ادامه دارد ...

ازدواج ناموفقعشقهمدم
۲۲
۱۸
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
آرام از میان هیاهو و شتابزدگیها بگذر و بیاد بیاور که چه آرامشی در خاموشی نهفته است ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید